چوپان دروغگو

یکشنبه 7 آذر 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

www.bandarstudents.blogfa.com

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

روزی روزگاری در یک روستای سرسبز ، پسری بود که هر روز گوسفندان را برای چرا به بیرون از روستا می برد و از آن ها نگهداری می کرد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

یک روز که پسرک حوصله اش حسابی سر رفته بود ، تصمیم گرفت که برای سرگرم شدن خودش به سمت روستا بدود و فریاد بزند : " آی گرگ ، آی گرگ ، کمک ، کمک " و با کشاورزانی که در مزرعه های اطراف روستا مشغول کشاورزی بودند ، شوخی کند .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

همه ی کشارزان وقتی صدای پسرک را شنیدند کارهایشان را رها کردند و به سمت گله دویدند . اما وقتی به گله رسیدند پسرک را دیدند که قاه قاه می خندد زیرا اصلا هیچ گرگی وجود نداشت .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

کشاورزان گفتند : "ای پسرک ، این کار تو فقط دروغگویی است و اصلا هم خنده دار نیست . " پسرک گفت : " این فقط یک شوخی بود . " و باز هم قاه قاه می خندید . کشاورزان که عصبانی شده بودند به سمت زمین هایشان به راه افتادند .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

چند روز بعد وقتی پسرک از مادرش خداحافظی کرد و به سمت چراگاه به راه افتاد با خودش گفت : " امروز هم مثل روز قبل باید اهل روستا را بترسانم و فریاد بزنم : گرگ گرگ کمک کمک ."

 

www.bandarstudents.blogfa.com

وقتی پسرک باز فریاد زد : آی گرگ ، گرگ به گله حمله کرده ، کمک کمک ، همه ی کشاورزان برای کمک به او کارشان را رها کردند و به سمت چراگاه رسیدند ولی باز هم پسرک داشت بلند بلند می خندید زیرا هیچ گرگی به گله حمله نکرده بود .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

یکی از کشاورزان جلو آمد و گفت : " ای پسر دروغگو ، با این حرف های دروغت دیگر نه من و نه هیچ کس دیگر حرف هایت را باور نمی کند . این اتفاقی که افتاده اصلا هم خنده دار نیست . بهتر است دست از این کارهایت برداری . "

 

www.bandarstudents.blogfa.com

از قضا روزی گرگی به گله حمله کرد و گوسفندان را یکی یکی درید . پسرک با تمام قدرت به سمت روستا دوید و فریاد می زد : آی گرگ گرگ ، گرگ به گله حمله کرده ، کمک کمک ، این دفعه واقعا گرگ حمله کرده ، حرف من را باور کنید ، آی کمک کمک "

 

www.bandarstudents.blogfa.com

کشاورزان صدای او را شنیدند ولی فکر کردند که پسرک باز هم دروغ می گوید . بنابراین هیچ کس این بار به حرف ها و فریاد های پسرک توجهی نکرد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

پسرک وقتی فهمید که هیچ کس به او اهمیتی نمی دهد به کشاورزان گفت : " من معذرت می خواهم ، من اشتباه کردم که به شما دروغ گفتم ، قول می دهم که همیشه حرف های راست و درست بزنم . " او از رفتار قبل خودش ناراحت بود و از همه ی کشاورزان معذرت خواهی کرد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

کشاورزان دست از کار کشیدند و گفتند : " وقتی تو چندین بار به ما دروغ گفته ای چطور ما حرف هایت را باور کنیم . اگر قول بدهی که پسر راستگویی باشی همیشه به تو کمک خواهیم کرد . "

 

www.bandarstudents.blogfa.com

کشاورزان با شتاب خود را به چراگاه رساندند . گرگ خیلی از گوسفندان را دریده بود . آن ها بقیه گوسفندان را از دست گرگ ناقلا نجات دادند . پسرک وقتی دید که تعدادی از گوسفند ها هنوز سالم هستند خیلی خوش حال شد و قول داد که دیگر همیشه حرف هایش راست باشد .

   


چوپان دروغگو

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :شعرهای کودکانه ،

یك مرد چوپان

توی صحرا بود

نی لبك می زد

وقتی تنها بود

 

آسمان آبی

صحرا پرچمن

گوسفندها آزاد

تو دشت و دمن

 

دشت پراز گل

نغمه ی بلبل

نسیم آرام

با بوی سنبل

 

پروانه ی شاد

روی گلها بود

آب جو روان

توی صحرا بود

 

سگش می دوید

این سو و آن سو

دنبال چی بود؟

یك بز ترسو؟

 

آن مرد چوپان

درخواب و رویا

گرگی را می دید

خیلی بی پروا

 

ناگهان داد زد:

آی مردم ده

كمكم كنید

گرگ آمده

 

مردم روستا

با سرو صدا

همه دویدند

به سوی صحرا

 

وقتی رسیدند

به میان دشت

گله می چرید

تو صحرا می گشت

 

آن مرد چوپان

حالا بود بیدار

فكر كرد كاراو

بوده خنده دار

 

مردم كه گرگی

 آنجا   ندیدند

از این كاراو

خیلی رنجیدند

 

با اوقات تلخ

رفتنداز آنجا

چوپان تنها ماند

باز توی صحرا

 

 

مدتی گذشت

چوپان همچنان

میرفت به دشت

با گوسفندان

 

بازهم یك روزی

رفت تو فكر گرگ

دادكشید آهای

یك گرگ بزرگ

 

مردم روستا

بازهم دویدند

مثل آن دفعه

گرگی ندیدند

 

برگشتند به ده

باخشم و كینه

غافل از اینكه

گرگ در كمینه

 

چوپان تنهایی

ماند توی صحرا

مثل همیشه

شاد و بی پروا

 

اما همان روز

نزدیك غروب

آمد گرگی با

فتنه و آشوب

 

گوسفندها همه:

بع و بع و بع

بزها و میشها:

مع و مع ومع

 

این طرف بدو

آن طرف بدو

عده ای عقب

عده ای جلو

 

چوپان تا شنید

این سروصدا

دوید و آمد

به سوی آنها

 

دید گرگ وحشی

می دود هرسو

می كند شكار

گوسفندان او

 

سگ گله اش

خیلی واق واق كرد

اما گرگ اورا

زد و چلاق كرد

 

چوپان داد می زد:

آی مردم ده

بیایید اینجا

گرگ آمده

 

كمكم كنید

گرگ را بزنید

وحشی خونخوار

گله را درید

 

اما این دفعه

مردم روستا

نگاه نكردند

به سوی صحرا

 

همگی گفتند:

بازهم این چوپان

شوخی می كند

با روستاییان

 

تنها ماند چوپان

بی یاور و یار

گرگ هم كرد شكار

بز و گوسفندان

 

چندتایی را خورد

چندتا را درید

بعد هم به سوی

لانه اش دوید

 

آن مرد چوپان

خسته و تنها

رفت به سوی ده

از توی صحرا

 

مردم كه دیدند

حال زار او

كردند یك مثل

این كار او

 

هركسی چندبار

دروغ بگوید

اگر پس از آن

راست هم بگوید،

 

همه می گویند

او مثل چوپان

دروغ می گوید

گوش نكن به آن

   


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic