خروس بی محل

یکشنبه 7 آذر 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود

 در یک روستای سرسبز ، مردی زندگی می کرد که خروس قرمز و کوچکی داشت .

وقتی شب فرا می رسید ، مرد خروس را می گرفت و در خانه مرغ هایش می گذاشت

 تا از چنگ روباه مکار در امان باشد .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/9451.jpg

 

مرد گفت :

" آآآآآآآآآه ، چقدر خسته ام .

بهتره امشب خوابی طولانی داشته باشم . "

سپس به تخت خوابش رفت و خوابید .

فردای آن روز ، خروس قرمز  و کوچک خیلی زود از خواب بیدار شد

از خانه مرغ ها به بیرون پرید و بر روی نرده ای کنار اتاق خواب مرد نشست .

 بالی به هم زد ، سینه اش را جلو آورد ، چشم هایش را بست و با تمام قدرت خواند :

" قوقولی قوقو - قوقولی قوقووووووو "

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/98746512.jpg

 

مرد با صدای بلند خروس بیدار شده بود با عصبانیت به خروس گفت :

" از این جا برو ای خروس بی محل "

خروس وقتی عصبانیت مرد را دید تا می توانست تند تند از آن محل دور شد .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/87465.jpg

 

مرد که از خواب بیدار شده بود و دیگر خوابش نمی برد به خودش گفت :

" بهتر است به مزرعه ام بروم و آن جا کشاورزی کنم

امان از دست این خروس ، بیشتر از این نمی توانم بخوابم "

بیلش را برداشت و به طرف مزرعه به راه افتاد .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/7845.jpg

 

شب بعد مرد خروس را در خانه ی خوک ها گذاشت .

با خود گفت :

" خیلی خسته ام ، یک خواب طولانی خستگی من را برطرف می کند . "

خروس باز هم صبح خیلی زود از خواب بیدار شد .

از خانه ی خوکها به بیرون پرید و روی نرده کنار خانه ی مرد نشست .

بالی به هم زد ، چشم هایش را بست و با صدای بلندی شروع به خواندن کرد .

"قوقولی قوقوووووووو - قوقولی قوقووووووووو "

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/74655.jpg

 

مرد باز هم با صدای خروس از خواب بیدار شد و با عصبانیت فریاد زد :

" از این جا برو ای خروس بی محل

من از دست تو خواب راحتی ندارم . "

خروس هم که خیلی ترسیده بود با قدرت هر چه تمام تر فرار کرد .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/78456.jpg

 

مرد به تخت خواب رفت ، اما هر کاری کرد خوابش نبرد .

تصمیم گرفت که به مزرعه برود و کشاورزی کند . علف های هرز را هرس کند . توت فرنگی ها را بچیند .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/87945.jpg

 

 شب بعد خروس را در انبار علوفه گذاشت .

با خودش گفت :

" خیلی خسته ام ، امشب دیگر با خیال راحت تا صبح می خوابم و از خروس بدصدا هم خبری نیست "

باز هم صبح خیلی زود خروس از خواب بیدار شد و از پنجره انبار به بیرون پرید .

روی نرده کنار خانه مرد نشست ، بالی به هم زد ، چشم هایش را بست و شروع به خواندن کرد :

" قوقولی قوقوووووووو - قوقولی قوقوووووووو "

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/745212.jpg

 

مرد که اینبار خیلی عصبانی تر از قبل شده بود تصمیم گرفت خروس را بفروشد .

صبح زود خروس را به بازار برد و به کشاورزی دیگر که مرغ و خروس زیادی داشت فروخت .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/9854.jpg

 

آن شب مرد با خیال راحت تا ظهر فردا خوابید و دیگر خروسی نبود که او را صبح زود از خواب بیدار کند .

فردا و پس فردا و ... مرد آرام تا ظهر خوابید و خوابید .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/874521.jpg

 

مرد دیگر سراغ مزرعه اش نمی رفت . علف های هرز تمام مزرعه را فرا گرفته بودند .

آن سال مزرعه محصول خوبی نداد و مرد به خاطر خوابیدنش هیچ سودی نبرد .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/4541.jpg

 

در عوض مرد کشاورز  که خروس را خریده بود

 با خروس قرمز کوچک صاحب جوجه و مرغ های زیادی شده بود .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/84545.jpg

 


   


چوپان دروغگو

یکشنبه 7 آذر 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

www.bandarstudents.blogfa.com

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

روزی روزگاری در یک روستای سرسبز ، پسری بود که هر روز گوسفندان را برای چرا به بیرون از روستا می برد و از آن ها نگهداری می کرد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

یک روز که پسرک حوصله اش حسابی سر رفته بود ، تصمیم گرفت که برای سرگرم شدن خودش به سمت روستا بدود و فریاد بزند : " آی گرگ ، آی گرگ ، کمک ، کمک " و با کشاورزانی که در مزرعه های اطراف روستا مشغول کشاورزی بودند ، شوخی کند .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

همه ی کشارزان وقتی صدای پسرک را شنیدند کارهایشان را رها کردند و به سمت گله دویدند . اما وقتی به گله رسیدند پسرک را دیدند که قاه قاه می خندد زیرا اصلا هیچ گرگی وجود نداشت .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

کشاورزان گفتند : "ای پسرک ، این کار تو فقط دروغگویی است و اصلا هم خنده دار نیست . " پسرک گفت : " این فقط یک شوخی بود . " و باز هم قاه قاه می خندید . کشاورزان که عصبانی شده بودند به سمت زمین هایشان به راه افتادند .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

چند روز بعد وقتی پسرک از مادرش خداحافظی کرد و به سمت چراگاه به راه افتاد با خودش گفت : " امروز هم مثل روز قبل باید اهل روستا را بترسانم و فریاد بزنم : گرگ گرگ کمک کمک ."

 

www.bandarstudents.blogfa.com

وقتی پسرک باز فریاد زد : آی گرگ ، گرگ به گله حمله کرده ، کمک کمک ، همه ی کشاورزان برای کمک به او کارشان را رها کردند و به سمت چراگاه رسیدند ولی باز هم پسرک داشت بلند بلند می خندید زیرا هیچ گرگی به گله حمله نکرده بود .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

یکی از کشاورزان جلو آمد و گفت : " ای پسر دروغگو ، با این حرف های دروغت دیگر نه من و نه هیچ کس دیگر حرف هایت را باور نمی کند . این اتفاقی که افتاده اصلا هم خنده دار نیست . بهتر است دست از این کارهایت برداری . "

 

www.bandarstudents.blogfa.com

از قضا روزی گرگی به گله حمله کرد و گوسفندان را یکی یکی درید . پسرک با تمام قدرت به سمت روستا دوید و فریاد می زد : آی گرگ گرگ ، گرگ به گله حمله کرده ، کمک کمک ، این دفعه واقعا گرگ حمله کرده ، حرف من را باور کنید ، آی کمک کمک "

 

www.bandarstudents.blogfa.com

کشاورزان صدای او را شنیدند ولی فکر کردند که پسرک باز هم دروغ می گوید . بنابراین هیچ کس این بار به حرف ها و فریاد های پسرک توجهی نکرد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

پسرک وقتی فهمید که هیچ کس به او اهمیتی نمی دهد به کشاورزان گفت : " من معذرت می خواهم ، من اشتباه کردم که به شما دروغ گفتم ، قول می دهم که همیشه حرف های راست و درست بزنم . " او از رفتار قبل خودش ناراحت بود و از همه ی کشاورزان معذرت خواهی کرد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

کشاورزان دست از کار کشیدند و گفتند : " وقتی تو چندین بار به ما دروغ گفته ای چطور ما حرف هایت را باور کنیم . اگر قول بدهی که پسر راستگویی باشی همیشه به تو کمک خواهیم کرد . "

 

www.bandarstudents.blogfa.com

کشاورزان با شتاب خود را به چراگاه رساندند . گرگ خیلی از گوسفندان را دریده بود . آن ها بقیه گوسفندان را از دست گرگ ناقلا نجات دادند . پسرک وقتی دید که تعدادی از گوسفند ها هنوز سالم هستند خیلی خوش حال شد و قول داد که دیگر همیشه حرف هایش راست باشد .

   


خرگوش مهربان وسوپ هویج

یکشنبه 7 آذر 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

bandarstudents.blogfa.com

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، خرگوش مهربانی بود که در روستای سرسبز و خوش آب و هوایی زندگی می کرد .
یک روز صبح ، آقای خرگوش تصمیم گرفت که به مزرعه برود و برای ناهارش چند هویج بچیند و با آن یک سوپ خوشمزه بپزد .
خرگوش مهربان چهار هویج را از زمین کند و به طرف خانه به راه افتاد .

 

bandarstudents.blogfa.com

او در مسیر برگشتن به خانه آقای موش را دید . آقای موش به خرگوش مهربان سلام کرد و گفت :
" خرگوش مهربان ، بچه هایم گرسنه هستند . ممکن است یکی از هویج هایت را به من بدهی ؟"
خرگوش هم یک هویج خوش رنگ را به آقای موش داد . موش از او تشکر کرد . سه هویج دیگر برای خرگوش مهربان باقی مانده بود .

 

bandarstudents.blogfa.com

سپس خرگوش به خانم خوک رسید . خانم خوک به خرگوش مهربان سلام کرد و گفت :
" خرگوش مهربان ، داشتم به بازار می رفتم تا برای بچه هایم هویج بخرم ، خیلی خسته شده ام و هنوز هم به بازار نرسیده ام . ممکن است یکی از هویج هایت را به من بدهی ؟ "
خرگوش یکی دیگر از هویج هایش را به خانم خوک داد . حالا دو هویج دیگر برای او باقی مانده بود .

 

bandarstudents.blogfa.com

اینبار خرگوش مهربان ، اردک عینکی را دید . اردک به او سلام کرد و گفت :
" خرگوش مهربان ، آیا تو می دانی که هویج برای بینایی چشم مفید است ؟ آیا یکی از هویج هایت را به من می دهی ؟ "
خرگوش هم با خوشرویی یکی دیگر از هویج ها را به اردک عینکی داد و به راه افتاد . حالا آقای خرگوش فقط یک هویج در دست داشت .

 

bandarstudents.blogfa.com

او از جلو خانه ی مرغی خانم عبور کرد . مرغی خانم او را صدا کرد و پس از سلام گفت :
" خرگوش مهربان ، زمستان در راه است . چند روز دیگر جوجه هایم به دنیا می آیند و من هنوز هیچ لباسی برایشان آماده نکرده ام . ممکن است این هویج را به من بدهی ؟ اگر روی تخم هایم بنشینم حتما جوجه های بیشتری به دنیا خواهم آورد . "
خرگوش مهربان هم یک هویج باقی مانده را به مرغی خانم داد و به سمت خانه به راه افتاد .

 

bandarstudents.blogfa.com

آقای خرگوش خسته و گرسنه به خانه رسید . هیچ هویجی برای او باقی نمانده بود . او با خود فکر می کرد که برای ناهار چه غذایی بپزد ، که ناگهان زنگ در خانه به صدا درآمد .
خرگوش مهربان پرسید : " چه کسی پشت در است ؟ "
صدایی شنید . " سلام ، ما هستیم ، آقای موش ، خانم خوک ، اردک عینکی . مرغی خانم "

 

 

bandarstudents.blogfa.com

خرگوش مهربان در را باز کرد . با تعجب به دوستانش نگاه کرد . آن ها گفتند :
" امروز تو هویج هایت را به ما دادی . ما هم با هویج تو غذا پختیم و برایت آورده ایم . "

 

bandarstudents.blogfa.com

خرگوش که خیلی خوش حال شده بود ، دوستانش را به داخل خانه دعوت کرد و پرسید :
" چه غذایی پخته اید ؟ "
همه با هم گفتند : " سوپ هویج "

 

bandarstudents.blogfa.com

سپس همه با هم دور میز نشستند و سوپ هویج خوردند .

   




وقتی موبایل آقا موشه زنگ خورد

آقا موشه از صبح زود به آرایشگاه رفته بود تا کمی سبیل هایش را کوتاه کند. آخر می خواست در جشن فارغ التحصیلی اش از مدرسه، شیک و مرتب باشد.

تازه کارش تمام شده بود که موبایلش زنگ زد. همسایه اش پروانه خانم بود. دستپاچه بود و صدایش از پشت تلفن می لرزید.


آقا موشه، زود بیا خونه.

آقا موشه با نگرانی پرسید: اتفاقی افتاده؟

پروانه خانم جواب داد:

بدو بیا که خونه تو رو دارن صاحب میشن.

آقا موشه که خیلی خانه زیبا و آرام خودش را دوست داشت همین که این حرف را شنید، از آرایشگاه بیرون پرید و به سمت باغی که خانه اش در آن جا بود، دوید.

توی راه با عصبانیت فریاد می کشید:

خانه مرا می خواهند صاحب شوند؟ با هزار زحمت آن درخت سیب را پیدا کردم و زیر آن لانه قشنگم را ساختم . حالا به همین راحتی، یک نفر آن را از من بگیرد؟

به نزدیکی های باغ که رسید، پروانه خانم را دید که با نگرانی بال می زند و انگار منتظر آقا موشه است.

آقا موشه با صدای بلند گفت: چه کسی جرات کرده وارد خانه من بشود. نشانش بده تا با دندان هایم حسابش را برسم.

پروانه خانم که از ترس، یک بال خود را روی صورتش گرفته بود گفت: هیس، او خیلی خطرناک است.

آقا موشه که دیگر طاقت ایستادن نداشت، به سمت خانه اش دوید، و وقتی که سرش را داخل خانه کرد از ترس زبانش بند آمد.

او مار سیاه بزرگی را دید که با خیال راحت در لانه نرم و گرم او مشغول استراحت بود و صدای خر و پفش همه جا را پر کرده بود. آقا موشه، گریه اش گرفت. از جیبش دستمال کاغذی کوچکی در آورد و دانه دانه اشک هایش را پاک کرد. بعد هم به گوشه ای از باغ رفت و به مامانش تلفن کرد.

مامان آقا موشه وقتی صدای لرزان و نگران آقا موشه را شنید، با دست زد توی صورتش و گفت:

«خدا مرگم بده، چه شده موش موشکم؟»

آقا موشه ماجرای مار سیاه و لانه اش را که دیگر مال او نبود برای مادر تعریف کرد و از او راهنمایی خواست.

وقتی موبایل آقا موشه زنگ خورد

مامان آقا موشه فکری کرد و گفت: «پسر نازنینم» زور تو هرگز به یک مار سیاه گنده نمی رسه. خانه ات را ول کن و بیا اینجا با هم زندگی کنیم. اگر هم این جا نمی آیی، یک خانه دیگر برای خودت دست و پا کن. آقا موشه گفت: یعنی به همین راحتی تسلیم این مار زورگو بشوم؟ مامان موشه زد زیر گریه و گفت: «آره پسرم، من یه دونه بچه که بیشتر ندارم، نمی خوام بلایی سرت بیاد مادر» و گریه اش شدیدتر شد و آقا موشه با مامانش خداحافظی کرد و به فکر فرو رفت. با خودش گفت: معلوم است که نمی توانم با مار بجنگم، باید فکر دیگری کرد. آن وقت منتظر شد تا باغبان برای آب دادن به درخت ها، سر و کله اش پیدا شود. اما باغبان در گوشه ای از باغ خوابیده بود و حالا حالاها قصد بیدار شدن نداشت.

آقا موشه فکری به خاطرش رسید. زنگ موبایلش را روی «صدای بلند» تنظیم کرد و آن را توی جیبش گذاشت. آن وقت به پروانه خانم گفت: موبایلت را بردار و پشت سر هم، شماره مرا بگیر.

خودش هم روی سر باغبان ایستاد. صدای زنگ موبایل توی باغ پخش شد. دینگ دینگ دینگ...

باغبان دستش را به طرف جیبش برد اما متوجه شد که صدا از تلفن او نیست. برای همین دوباره چشم هایش را بست و خوابید اما یک بار دیگر صدای دینگ دینگ بلند شد. باغبان به اطراف نگاه کرد و چشمش به آقا موشه افتاد که آرام و بی خیال روی سر او موبایل بازی می کرد. برای همین هم، عصبانی شد، بیلش را برداشت و دنبال موش دوید. موش که از عصبانیت باغبان خوشحال  شده بود او را به طرف خانه اش که مار در آن خوابیده بود کشاند. به دم لانه موش که رسیدند، مار سیاه را دیدند که او هم از صدای زنگ  موبایل آقا موشه بیدار شده بود. باغبان همین که چشمش به مار افتاد، با بیل محکم توی سر او زد. مار بی هوش روی زمین افتاد. آن وقت باغبان او را در کیسه ای گذاشت و برد و موش به لانه اش خزید.

   


قصه گربه کوچولو

دوشنبه 24 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

میوچی

مرغابی

   ادامه مطلب


درخت آرزو

چهارشنبه 12 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

درخت آرزو


قصه کودک و نوجوان | درخت آرزو   | www.100100.ir

یک روز قشنگ آفتابی در جنگل بود . صدایی از بالای درخت می آید . یعنی چه شده است ؟
آقا جغده به خانه جدیدش نقل و مکان کرده بود و مشغول باز کردن جعبه های اسبابش بود . آقا جغده فکر می کرد که کلاهک آباژورش را کجا گذاشته است ؟ آقا جغده اسبابش را از جعبه بیرون می آورد تا آنها را سر جایشان بچیند .

همان روز خانم جوجه تیغی از زیر درخت می گذشت ، او خیلی گرمش بود . او پیش خودش گفت : ایکاش چیزی داشتم که مرا از این گرما نجات می داد . ناگهان صدای افتادن چیزی را شنید وقتی برگشت ، خیلی خوشحال شد و گفت : وای ، یک کلاه آفتابی او فکر کرد که خیلی خوش شانس است که درخت آرزو ها را پیدا کرده است . باید بروم و به روباه این خبر را بدهم .

خانم جوجه تیغی همراه با روباه برگشت . روباه گفت : به نظر نمی رسد که این درخت آرزو ها باشد . جوجه تیغی گفت : ولی اون درخت آرزو است ، زود باش یک چیزی آرزو کن . روباه گفت : اوووم ، اما من چه چیزی آرزو کنم روباه فکر کرد که چه چیزی آرزو کند ؟ یک لیوان بزرگ شیر شکلات ، یا یک کفش جدید رقص ، یا یک ماشین قرمز بزرگ ؟ روباه گفت : فهمیدم یک کفش نوی رقص می خواهم .
چند دقیقه ای گذشت اما هیچ اتفاقی نیافتاد . روباه گفت : دیدی ، این درخت آرزو نیست . یکدفعه یک جفت کفش بدقواره و زمخت کنارش افتاد . جوجه تیغی با خوشحالی گفت : دیدی ، این درخت آرزو است . روباه گفت : اما این دیگه چه جور کفش رقصی است ؟ جوجه تیغی گفت : شاید برای یک نوع رقص جدید است آقا روباه با کفش جدیدش شروع به رقصیدن کرد . اما بالای درخت آقای جغد از سر و صدای و رقص روباه ناراحت بود ناگهان ماهی تابه و قابلمه های جغد از بالای درخت کنار جوجه تیغی افتاد او با خوشحالی گفت : آخ جان موزیک . و شروع به زدن کرد .

اما بالای درخت ، آقای جغد از این موسیقی هیج لذتی نمی برد جغد غرغر کرد و گفت : امیدوارم هرچه زودتر این صدا ها تمام شود . در همین موقع آقای جغد از بالا به پایین افتاد . جوجه تیغی گفت : وای ، این درخت ، درخت آرزو نیست . روباه گفت : آقای جغد ، شما اینجا هستید ؟ جغد گفت : اینجا ، خانه ی جدید من است و کلی هم دچار دردسر شده ام . جوجه تیغی و روباه همه چیز را سر جایشان گذاشتند . جغد گفت : خیلی محشر است ، همه چیز مرتب است . من آرزو کردم که کمک داشته باشم . روباه گفت : و حالا ما اینجا هستیم جوجه تیغی گفت : و شاید واقعا این درخت آرزو هاست ! همه خندیدند و خوشحال بودند .

   


تکالیف مدرسه ی پاتریک

چهارشنبه 12 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

سرگذشت دانه برف


قصه کودک و نوجوان | سرگذشت دانه برف  | www.100100.ir

یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم . دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند . روی بند رخت ، روی درخت ها ، سر دیوار ها ، روی آفتابه ی لب کرت ، روی همه چیز . دانه ی بزرگی طرف پنجره می آمد . دستم را از دریچه بیرون بردم و زیر دانه ی برف گرفتم . دانه آرام کف دستم نشست . چقدر سفید و تمیز بود ! چه شکل و بریدگی زیبا و منظمی داشت !

زیر لب به خودم گفتم : کاش این دانه ی برف زبان داشت و سرگذشتش را برایم می گفت !

در این وقت دانه ی برف صدا داد و گفت : اگر میل داری بدانی من سرگذشتم چیست ، گوش کن برایت تعریف کنم : من چند ماه پیش یک قطره آب بودم . توی دریای خزر بودم . همراه میلیارد ها میلیارد قطره ی دیگر اینور و آنور می رفتم و روز می گذراندم . یک روز تابستان روی دریا می گشتم . آفتاب گرمی می تابید . من گرم شدم و بخار شدم . هزاران هزار قطره ی دیگر هم با من بخار شدند . ما از سبکی پر درآورده بودیم و خود به خود بالا می رفتیم . باد دنبال مان افتاده بود و ما را به هر طرف می کشاند . آنقدر بالا رفتیم که دیگر آدم ها را ندیدیم . از هر سو توده های بخار می آمد و به ما می چسبید . گاهی هم ما می رفتیم و به توده های بزرگ تر می چسبیدیم و در هم می رفتیم و فشرده می شدیم و باز هم کیپ هم راه می رفتیم و بالا می رفتیم و دور تر می رفتیم و زیاد تر می شدیم و فشرده تر می شدیم . گاهی جلو آفتاب را می گرفتیم و گاهی جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاریک تر می کردیم . آنطور که بعضی از ذره های بخار می گفتند ، ما ابر شده بودیم ، باد توی ما می زد و ما را به شکل های عجیب و غریبی در می آورد .

خودم که توی دریا بودم ، گاهی ابر ها را به شکل شتر و آدم و خر و غیره می دیدم . نمی دانم چند ماه در آسمان سرگردان بودیم . ما خیلی بالا رفته بودیم . هوا سرد شده بود . آنقدر توی هم رفته بودیم که نمی توانستیم دست و پای خود را دراز کنیم . دسته جمعی حرکت می کردیم ، من نمی دانستم کجا می رویم . دور و برم را هم نمی دیدم . از آفتاب خبری نبود . گویا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بودیم . خیلی وسعت داشتیم . چند صد کیلومتر درازا و پهنا داشتیم . می خواستیم باران شویم و برگردیم زمین . من از شوق زمین دل تو دلم نبود . مدتی گذشت . ما همه نیمی آب بودیم و نیمی بخار . داشتیم باران می شدیم . ناگهان هوا چنان سرد شد که من لرزیدم و همه لرزیدند . به دور و برم نگاه کردم .

به یکی گفتم : چه شده ؟
جواب داد : حالا در زمین ، آنجا که ما هستیم ، زمستان است . البته در جاهای دیگر ممکن است هوا گرم باشد . این سرمای ناگهانی دیگر نمی گذارد ما باران شویم . نگاه کن ! من دارم برف می شوم . تو خودت هم ... رفیقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد . برف شد و راه افتاد طرف زمین . دنبال او ، من و هزاران هزار ذره ی دیگر هم یکی پس از دیگری برف شدیم و بر زمین باریدیم . وقتی توی دریا بودم ، سنگین بودم . اما حالا سبک شده بودم . مثل پرکاه پرواز می کردم . سرما را هم نمی فهمیدم . سرما جزو بدن من شده بود . رقص می کردیم و پایین می آمدیم . وقتی به زمین نزدیک شدم ، دیدم دارم به شهر تبریز می افتم . از دریای خزر چقدر دور شده بودم ! از آن بالا می دیدم که بچه ای دارد سگی را با دگنک می زند و سگ زوزه می کشد . دیدم اگر همینجوری بروم یکراست خواهم افتاد روی سر چنین بچه ای ، از باد خواهش کردم که مرا نجات بدهد و جای دیگری ببرد . باد خواهشم را قبول کرد . مرا برداشت و آورد اینجا . وقتی دیدم تو دستت را زیر من گرفتی ازت خوشم آمد و ...

در همین جا صدای دانه ی برف برید . نگاه کردم دیدم آب شده است .

تکالیف مدرسه ی پاتریک
قصه کودک و نوجوان | تکالیف مدرسه ی پاتریک  | www.100100.ir

پاتریک هیچوقت تکالفش را انجام نمی داد . او می گفت اینکار خسته کننده است . او همیشه بیسبال و بسکتبال بازی می کرد . معلمش به او می گفت ، با انجام ندادن تکالیفت چیزی یاد نمی گیری . البته حق با معلمش بود . اما او چیکار می توانست بکند او از اینکار متنفر بود .

روز مقدس پاتریکس بود . گربه او با یک عروسک بازی می کرد . گربه عروسک را با دستش محکم گرفته بود که در نرود . عجیب بود اون یک عروسک نبود او یک مرد کوچک بود که لباس پشمی قدیمی به تن داشت و یک کلاه بلند شبیه جادوگر ها سرش بود . او فریاد کشید ، ای پسر به من کمک کن . من می توانم آرزویت را بر آورده کنم . بهت قول می دهم .
پاتریکس نمی توانست باور کنه . این تنها راه حل برای مشکلاتش بود . بنابراین گفت : تو باید تا پایان این دوره تحصیلی که فقط 35 روز مانده است T تکالیف مرا انجام دهی . اگر تو تکالیف من را خوب انجام بدهی ، من با نمره خوب قبول می شوم .
چهره مرد کوچولو در هم شد . او با ناراحتی پایش را تکان داد و گفت : من راضی نیستم اما اینکار را انجام می دهم .
آدم کوتوله تکالیف پاتریک را انجام می داد . اما یک مشکل کوچولو وجود داشت . آدم کوتوله نمی دانست که باید چیکار کند و نیاز به کمک داشت . او می گفت : کمکم کن ، کمکم کن . پاتریک هم مجبور بود از هر راهی که می شد به او کمک کند .
وقتی آدم کوتوله تکالیف پاتریک را انجام می داد یکدفعه صداش را بالا می برد و می گفت من این کلمه را بلد نیستم . یک لغتنامه بده ، نه بهتر است خودت آنرا پیدا کنی و برایم بگویی .

وقتی نوبت ریاضی بود وضع بدتر بود . آدم کوتوله می گفت : جدول زمانی چیه ؟ من که تقسیم و ضرب و کسر بلد نیستم ، بهتر است کنار من بنشینی و به من یاد بدهی .
وقتی نویت به تاریخ رسید . آدم کوتوله هیچی درباره تاریخ آدم ها نمی دانست به پسرک می گفت به کتابخانه برو من به کتاب های بیشتری احتیاج دارم و تازه باید به من کمک کنی تا آنها را بخوانم .
خلاصه آدم کوتوله هر روز ایراد می گرفت و نق می زد و پاتریک مجبور بود که بیشتر و بیشتر کار کند و شب ها تا دیر وقت بیدار می ماند و صبح ها در حالی به مدرسه می رفت که از خستگی چشم هایش پف کرده بود .

بالاخره روز آخر مدرسه فرا رسید و آدم کوتوله آزاد بود که برود . او آرام و بی صدا از در پشتی ساختمان بیرون رفت پاتریکس نمره های خوبی گرفته بود . همکلاس هایش متعجب بودند . معلمش در حالیکه لبخند می زد از او تعریف می کرد . و خانواده اش چه ؟ آنها خیلی متعجب بودند نمی دانستند که برای پاتریک چه اتفاقی افتاده است . او دیگر یک بچه نمونه بود . اتاقش تمیز بود کار هایش را انجام می داد خیلی بشاش بود هیچ بی ادبی نمی کرد .

حالا که به آخر داستان رسیدید باز هم فکر می کنید آن مرد کوتوله بود که تکالیف پاتریک را انجام داد ؟ یک رازی اینجاست که بین خودمان بماند . آن مرد کوتوله کاری نتوانست انجام دهد و این خود پاتریک بود که تکالیفش را انجام داد .

   


فرشته

چهارشنبه 12 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

فرشته ها


قصه کودک و نوجوان | فرشته ها      | www.100100.ir

من و دایی عباس به خیابان رفته بودیم که من ، یک خیابان پرنده فروشی دیدم . به دایی گفتم : « به دایی گفتم برای من دو تا پرنده کوچک می خرید » دایی پرسید : « می خواهی با آن چه کنی ؟ » گفتم : « می خواهم آن ها را در یک قفس کوچک و قشنگ نگه دارم . » دایی گفت : « در خانه حضرت علی (ع) مرغابی هایی بودند که آن ها را کسی به امام حسین (ع) هدیه داده بود . یک روز حضرت علی به دخترشان گفتند : این ها زبان ندارندکه وقتی گرسنه یا تشنه می شوند بتوانند چیزی بگویند یا از تو چیزی بخواهند . آن ها را رها کن تا از آن چه خدا روی زمین آفریده ، بخورند و آزاد باشند . » به پرنده های بیچاره نگاه کردم . به دایی گفتم : « دو تا پرنده برایم می خرید ؟ » دایی گفت : قفس هم می خواهی ؟ » گفتم : « نه ! می خواهم آن ها را آزاد کنم . » دایی گفت : « در روز تولد حضرت علی (ع) تو با آزاد کردن پرنده ها ، قشنگ ترین هدیه را به ایشان می دهی . » من و دایی دو تا پرنده خریدیم و آن ها را آزاد کردیم . پرنده ها پر زدند و به آسمان رفتند ، دور دور ، جایی نزدیک فرشته ها .

ماهی قرمز مغرور

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود .
 توی یک برکه بسیار زیبا دسته ای از ماهی ها و قورباغه ها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند ، توی کارها به هم کمک می کردند ، حتی اگر یک دشمن مثل مرغ ماهیخوار یا موجودات دیگری به برکه آنها نزدیک می شدند قورباغه های نگهبان خیلی سریع به همه خبر می دادند تا فرار کنند ، همه باهم خوب و مهربون بودند به جز یکی از ماهی ها .
 توی این برکه زیبا یک ماهی قرمز کوچولو که دمش سه تا باله بزرگ و زیبا داشت زندگی می کرد ، ماهی قرمز ما چون فکر می کرد با بقیه فرق داره و از همه زیباتره ، مدام توی برکه این طرف و آن طرف می رفت و به همه می گفت : ببینید باله های من توی آب چه قدر قشنگ میشه وقتی شنا می کنم ، می بینید من چه قدر از همه شما زیباترم ، هیچکدام از شماها به زیبایی من نیستید .
 خلاصه ماهی قرمز قصه ما هرجا می رفت فقط از خودش تعریف می کرد ، به خاطر همین هم بود که بقیه باهاش دوست نبودند و اون توی برکه به اون بزرگی تنهای تنها بود و هیچکس نبود تا باهاش بازی کنه .
 روزها همین طور می گذشت و می گذشت ، تا اینکه یک روز ، ماهی قرمز بر خلاف قانون برکه رفته بود روی آب تا به قورباغه های نگهبان باله هاش رو نشون بده ، ولی ناگهان یک مرغ ماهیخوار بدون اینکه ماهی قرمز بفهمه نشست کنار برکه و خیره شد به ماهی قرمز .
 قورباغه های نگهبان حسابی ترسیده بودند ، یکی از اونها خیلی سریع رفت توی آب و خودش رو به ماهی قرمز رسوند و آرام بهش گفت : ماهی گلی زود برو زیر آب الان ...
 اما قرمزی پرید وسط حرفش و گفت : چون من از تو زیباترم به من حسودی می کنی برای همین هم میخوای من برم زیر آب ، اما اشتباه می کنی من زیر آب نمی رم .
 برای همین چرخی زد و کمی آن طرف تر رفت ، غافل از اینکه مرغ ماهیخوار برای او چه نقشه ای کشیده .
 در همین هنگام ماهی قرمز به بالا پرید ، بالا پریدن همان و شکار مرغ ماهیخوار شدن همان .
  مرغ ماهیخوار ماهی قرمز مغرور را در یک چشم به هم زدن خورد و از آنجا پرواز کرد و رفت .

ماهی قرمز مغرور

   


غازی

چهارشنبه 12 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

غازی خان


قصه کودک و نوجوان | غازی خان | www.100100.ir
 

در زمان قدیم یک شکارچی بود که هر روز به شکار می رفت و دست خالی بر میگشت . یکی از روزها این مرد شکارچی غازی شکار کرد و به خانه آورد و به زنش گفت : از تو می خوام که این غاز را درست و تر و تمیز بپزی تا دو نفری بدون اینکه کسی بفهمد آنرا بخوریم . خودت میدانی چقدر برای شکار این غاز زحمت کشیده ام . مبادا کسی از قضیه سردربیاورد . زن شکارچی هم که خیلی خوشحال شده بود قبول کرد و غاز را توی کماجدان گذاشت و رفت به مطبخ که آنرا بپزد . از قضا نزدیکی های غروب بود که در خانه شان زده شد . وقتی زن شکارچی در را باز کرد دید ای داد و بیداد مهمان است که حتما شب را مزاحمشان می شود . مهمان آمد داخل و نشست . وقت شام خوردن که شد شکارچی به زنش گفت : « مبادا غاز را برای مهمان بیاوری برو دو تا پیاز و کمی پنیر بردار و بیار تا بخورد ، ما هم خودمان را میزنیم به سیری و چند لقمه ای زورکی می خوریم تا اشتهایمان کور نشود و بتوانیم نصف شب که مهمان خوابش برد غاز را بخوریم .
مرد شکارچی هرچه گفت زنش گوش کرد . ولی مهمان از قصه غاز خبردار شد و سعی کرد کم بخورد بلکه بتواند یک جوری برای غاز نقشه ای بکشد . بعد از شام هر سه نفر خوابیدند . شکارچی و زنش به خواب رفتند ولی مهمان به هوای غاز نگذاشت خوابش ببرد و بیدار ماند .
وقتی خروپف زن و شوهر به هوا رفت از جایش بلند شد و رفت پای خام نونی دو تا از آن نان های تر و تازه برداشت و یواش یواش رفت توی مطبخ و غاز را که توی کماجدان بود پیدا کرد . در کماجدان را برداشت و گفت : بی انصاف ها لامصبا چه میشد که سرپسین غاز می آوردید و با هم می خوردیم . راستی خدا را خوشتر نمی آمد که خودتان می خوردید و یک لقمه ای هم به من می دادید ؟ خیلی از این حرف ها با خودش گفت و غاز را خورد و یک ذره هم برای آنها نگذاشت . یک کفش ساغری سلطون هم – که شکارچی برای زنش خریده بود – دم در اطاق بود . آنرا برداشت و به جای غاز توی کماجدان گذاشت و با شکم سیر سرجایش راحت گرفت خوابید .
شکارچی کمی که گذشت از خواب بیدار شد و زنش را هم بیدار کرد . گفت : بنده خدا وقت خوردن غاز حالا است . زنش گفت : مهمان را امتحان کنیم ببینیم خواب است یا بیدار ؟ اگر خواب بود آن وقت میرویم و غاز را می خوریم . شوهرش قبول کرد دونفری شروع کردند به صحبت .
یکی می گفت من نادرشاه را یاد می دهم . یکی گفت من شاه عباس را یاد میدهم . شکارچی برای اینکه بفهمد مهمان خواب است یا بیدار خطاب به مهمان گفت : تو چه پادشاهی بیادت میآید ؟ ... مهمان آهی از ته دل کشید و گفت : ای ... من هیچ پادشاهی یادم نمی آید ، هر کاری میکنم یادم میرود فقط زمانیکه ساغری سلطون جانشین غازی خان شد یاد میدهم دیگر هیچی یاد ندارم ...

کماجدان = دیگ
خام = خم . ظرف گلی استوانه ای شکل که در آن نان میگذارند
لامذهب ها = بی دین ها
پسین = سر شب

غازی خان

   


سیاره سرد

چهارشنبه 12 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،



سیاره سرد


هزاران مایل دور از زمین ، آنطرف دنیا سیاره کوچکی بنام فلیپتون قرار داشت . این سیاره خیلی تاریک و سرد بود ، بخاطر اینکه خیلی از خورشید دور بود و یک سیاره بزرگ هم جلوی نور خورشید را گرفته بود .

سیاره سرد


در این سیاره موجودات عجیب سبز رنگی زندگی می کردند ، آنها برای اینکه بتوانند اطراف خود را ببینند از چراغ قوه استفاده می کردند . 
 

سیاره سرد


یک روز اتفاق عجیبی افتاد . یکی از این موجودات عجیب که اسمش نیلا بود ، باطری چراغ قوه اش را برعکس درون چراغ قوه گذاشت .
 

سیاره سرد


ناگهان نور خیره کننده ای تابید و به آسمان رفت ، از کنار خورشید گذشت و به سیاره ی زمین برخورد کرد .
 

سیاره سرد


آن نور در روی سیاره ی زمین به یک پسر بنام بیلی و سگش برخورد کرد . نیلا بلافاصله چراغ قوه اش را خاموش کرد ولی آن دو موجود زمینی بوسیله نور به بالا یعنی سیاره ی فلیپتون کشیده شدند . آنها در فضا به پرواز در آمدند و روی سیاره ی فلیپتون فرود آمدند .
 

سیاره سرد


بیلی سلام گفت و نیلا هم دستش را تکان داد .
بیلی گفت : وای ، اینجا همه چیز از بستنی درست شده است .
سگ بیلی هم پا هایش را که به بستنی آغشته شده بود ، لیس می زد .
 

سیاره سرد


نیلا با ناراحتی گفت : ولی هیچ کس اینجا بستنی نمی خورد چون هوا خیلی سرد است .
نیلا خیلی غمگین به نظر می رسید . او پرسید : آیا شما می توانید به ما کمک کنید ، ما به نور خورشید احتیاج داریم تا گیاهان در سیاره ما رشد کنند ؟
بیلی گفت : من یک فکری دارم . آیا می توانی ما را به خانه مان برگردانی ؟
 

سیاره سرد

نیلا گفت : یک دقیقه صبر کن . سپس او باطری های چراغش را برعکس قرار داد . زووووووووووم .
بیلی و سگش به کره زمین برگشتند .
 

سیاره سرد


بیلی به حمام رفت و آینه را برداشت . او به حیاط آمد و آینه را طوری قرار داد که اشعه خورشید که به آینه می خورد اشعه هایش به سیاره فلیپتون برگردد .
 

سیاره سرد


با این فکر بیلی ، سیاره فلیپتون دیگر سرد نبود . هر روز سگ بیلی آینه را در زیر نور خورشید قرار می داد تا نور و گرمای کافی به سیاره کوچک برسد .
 

سیاره سرد


حالا دیگر نیلا و دوستانش می توانستند در زیر نور خورشید از خوردن بستنی لذت ببرند .

   


قصه برای کوچولوها

چهارشنبه 12 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

قار ... قور ... قار  ... قور


امید کنار باغچه نشسته بود ،  دستش را روی دلش گذاشته بود  و ناله می کرد . خاله کلاغه از راه رسید . دور سر امید چرخید و چرخید و آهسته کنار امید روی زمین نشست . با چشم‌هایی که از زغال سیاه‌تر بود ، به امید خیره شد و گفت : « آهای ! ورپریده ! امروز دیگه چی شده ؟ »
 امید شکمش مالش داد و گفت: « دلم ، دلم بدجوری درد می‌کنه . تازه ، قور قور هم می‌کنه . »
 خاله کلاغه گفت : « قور قور می‌کنه ؟ مگه چی خوردی ؟ »
 امید با بی حوصلگی گفت : « هیچی خاله ، ولم کن ! »
 خاله کلاغه سری تکان داد و گفت : « حتماً چیز های گنده گنده خوردی ! درسته ؟ »
 امید گفت : « نه خاله . چه حرف ‌هایی می زنی ! زود باش از اینجا برو که حوصله‌ات رو ندارم . »
 خاله کلاغه می خواست پر بکشد و برود ، اما فضولی اجازه نمی داد . دلش می‌خواست سر در بیاورد که امید چی خورده که این طور بی قراری می‌کند و از درد به خود می پیچد . روی لبة حوض نشست و گفت: « راستش را بگو ! من می دانم که تو یک چیز گنده خوردی که دل درد گرفتی . ولی هر چی فکر می ‌کنم  ، نمی ‌فهمم .»
 بعد فکری کرد و گفت : « آهان ! حتماً یک گاو درسته قورت دادی ! درسته ؟ »
 امید در حالی که به خودش می ‌پیچید ، گفت : « عجب حرفی ! گاو ! نه خاله کلاغه . اگر شکم من به این بزرگی بود ، که خوب بود . »
 خاله کلاغه ناباورانه به او نگاه کرد و گفت : « پس … حتماً یک گوسفند خوردی ، با دنبه و کله پاچه و دل و جگرش . درسته ؟ »
 امید گفت : « نه . درست نیست . »
 خاله کلاغه منقارش را روی هم فشار داد و باز هم فکر کرد : « غلط نکنم ، یک بوقلمون کباب کردی و با سس خوردی ! درسته ؟ »
 امید گفت : « چه حرفا ! من کجا و بوقلمون کجا ؟ »
 خاله کلاغه ، نا امید نشد ، این بار گفت : « فهمیدم ! یک مرغ درسته ، با هفت تا تخم‌ مرغ آب ‌پز خوردی . درسته ! »
 امید که از دست سوال ‌های خاله کلاغه خسته شده بود ، گفت : « نه بابا . این‌ هایی که می‌گی نیست . اصلاً خودم می‌ گم . هندوانه خوردم … »
 خاله کلاغه میان حرف او پرید و گفت : « فهمیدم . یک هندوانه گنده را با پوستش خوردی . درسته ؟ »
 امید با ناراحتی گفت : « نه خیر ! با پوست نخوردم . »
 خاله کلاغه گفت : « ااه ! پس برای چی دلت درد گرفته ؟ »
 امید ، پوست و باقی مانده هندوانه را که گوشه حیاط بود ، نشان داد و گفت: « فکر می کنم با خوردن این تخمه‌ه… »
 خاله کلاغه به تخمه ‌های کوچولو اشاره کرد و گفت : « یعنی هر کی این چیز های کوچولو رو بخوره دل درد می‌ گیره ؟ من که باورم نمی ‌شه . »
 امید گفت : « مامانم همیشه می‌ گفت ، ولی ... »
 خاله کلاغه گفت : « خوب کاری کردی . بچه که نباید به حرف مادرش گوش بده . اصلاً مگه می ‌شه شکم کسی از خوردن چیزهای کوچولو درد بگیره ! دل ‌درد مال خوردن چیز های گنده گنده است . ببین من چه راحت می خورم و هیچ ‌طوری هم نمی‌ شم . »
 یک ساعت بعد امید و مادرش از درمانگاه برگشتند . امید با این که آمپول زده بود ، هنوز دل درد داشت . می‌ خواست بخوابد که از حیاط صدایی شنید . از پنجره نگاه کرد . خاله کلاغه را دید که یک وری شده بود و قار و قور می‌کرد . به طرفش دوید و گفت : « چیه خاله کلاغه ، دیگه قارقار نمی‌ کنی ! »
 خاله کلاغه ناله ‌ای کرد و گفت : « خدا الهی چی ‌کارت کنه . من همیشه قارقار می‌ کردم ، ولی تو شکم من رو به قورقور انداختی . »
 امید خندید . خاله کلاغه یک در میان می‌ گفت : « قار ... قور ... قار ... قور ...! »
  

شیر و آدمیزاد
قصه کودک و نوجوان | شیر و آدمیزاد | www.100100.ir

 

 یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود .
 یک روز شیر در میدان جنگل نشسته بود و بازی کردن بچه هایش را تماشا می کرد که ناگهان جمعی از میمون ها و شغال ها در حال فرار به آنجا رسیدند . شیر پرسید : « چه خبر است ؟ » گفتند : « هیچی ، یک آدمیزاد به طرف جنگل می آمد و ما ترسیدیم . »
 شیر با خود فکر کرد که لابد آدمیزاد یک حیوان خیلی بزرگ است و می دانست که خودش زورش به هر کسی می رسد . برای دلداری دادن به حیوانات جواب داد : « آدمیزاد که ترس ندارد . »
 گفتند : « بله ، درست است ، ترس ندارد ، یعنی ترس چیز بدی است ، ولی آخر شما تا حالا با آدم جماعت طرف نشده اید ، آدمیزاد خیلی وحشتناک است و زورش از همه بیشتر است . »
 شیر قهقه خندید و گفت : « خیالتان راحت باشد ، آدم که هیچی ، اگر غول هم باشد تا من اینجا هستم از هیچ چیز ترس نداشته باشید . »
 اما شیر هرگز از جنگل بیرون نیامده بود و هرگز در عمر خود آدم ندیده بود . فکر کرد اگر از میمون ها و شغال ها ببرسد آدم چییست به او می خندند و آبرویش می رود . حرفی نزد و با خود گفت فردا می روم آنقدر می گردم تا این آدمیزاد را پیدا کنم و لاشه اش را بیاورم اینجا بیندازم تا ترس حیوانات از میان برود . شیر فردا صبح تنهایی راه صحرا را پیش گرفت و آمد و آمد تا از دور یک فیل را دید . با خود گفت اینکه می گویند آدمیزاد وحشتناک است باید یک چنین چیزی باشد . حتماً این هیکل بزرگ آدمیزاد است .
 پیش رفت و به فیل گفت : « ببینم ، آدم تویی ؟ »
 فیل گفت : « نه بابا ، من فیلم ، من خودم از دست آدمیزاد به تنگ آمده ام . آدمیزاد می آید ما فیل ها را می گیرد روی پشت ما تخت می بندد و بر آن سوار می شود و با چکش توی سر ما می زند . بعد هم زنجیر به پای ما می بندد و یا دندان ما را می شکند و هزار جور بلا بر سرما می آورد . من کجا آدم کجا . »
 شیر گفت : « بسیار خوب ، خودم می دانستم ولی می خواستم ببینم یک وقت خیال به سرت نزند که اسم آدم روی خودت بگذاری . »
 فیل گفت : « اختیار دارید جناب شیر ، ما غلط می کنیم که اسم آدم روی خودمان بگذاریم . »
 شیر گفت : « خیلی خوب ، پر حرفی نکن برو پی کارت .» و همچنان رفت تا رسید به یک شتر قوی هیکل و گفت ممکن است آدم این باشد . او را صدا زد و گفت : « صبر کن ببینم ، تو آدمی ؟ »
 شتر گفت : خدا نکند که من مثل آدم باشم . من شترم ، خار می خورم و بار می برم و خودم اسیر و ذلیل دست آدمها هستم . اینها می آیند صد من بار روی دوشم می گذارند و تشنه و گرسنه توی بیابان های بی آب و علف می گردانند بعد هم دست و پای ما را می بندند که فرار نکنیم . آدمیزاد شیر ما را می خورد ، پشم ما را می چیند و با آن عبا و قبا درست از جان ما هم بر نمی دارد ، حتی گوشت ما را هم می خورد . »
 شیر گفت : « بسیار خوب ، من خودم می دانستم . می خواستم ببینم یک وقت هوس نکنی اسم آدم روی خودت بگذاری و میمون ها و شغال ها را بترسانی . »
 شتر گفت : « ما غلط می کنیم . من آزارم به هیچ کس نمی رسد و اگر یک میمون یا شغال هم افسارم را بکشد همراهش می روم . من حیوان زحمت کشی هستم و ...»
 شیر گفت : « خیلی خوب ، پر حرفی نکن برو پی کارت .» و همچنان رفت تا رسید به یک گاو . با خود گفت این حیوان با این شاخ هایش حتماً آدمیزاد است . پیش رفت و از او پرسید : « تو از خانواده آدمیزادی ؟ »
 گاو گفت : « نخیر قربان ، آدم که شاخ ندارد . من گاوم که از دست آدمیزاد دارم بیچاره می شوم و نمی دانم شکایت به کجا برم . آدمیزاد ماها را می گیرد ، شبها در طویله می بندد و روزها به کشتزار می برد و ما مجبوریم زمین شخم کنیم و گندم خرد کنیم و چرخ دکان عصاری را بچرخانیم آن وقت شیر هم بدهیم و آخرش هم ما را می کشند و گوشت ما را می خورند . »
 شیر گفت : « بله ، خودم ، می دانستم . گفتم یک وقت هوس نکنی اسم آدم روی خودت بگذاری و حیوانات کوچکتر را بترسانی ، این میمون ها و شغال ها سواد ندارند و از آدم می ترسند . »
 گاو گفت : « نه خیر قربان ، موضوع این است که من با این شاخ ... »
 شیر گفت : « خیلی خوب ، پر حرفی نکن برو پی کارت . »
 شیر با خود گفت : « پس معلوم شد آدمیزاد شاخ ندارد و تا اینجا یک چیزی بر معلوماتمان افزوده شد . » و همچنان رفت تا رسید به یک خر که داشت چهار نعل توی بیابان می دوید و فریاد می کشید . شیر با خود گفت این حیوان با این صدای نکره اش و با این دویدن و شادی کردنش حتماً همان چیزی است که من دنبالش می گردم . خر را صدا زد و گفت :« آهای ، ببینم ، تویی که می گویند آدم شده ای ؟ »
 خر گفت : « نه والله ، من آدم بشو نیستم . من خودم بیچاره شده آدمیزاد هستم . و هم اینک از دست آدمها فرار کرده ام . آنها خیلی وحشتناکند و همینکه دستشان به یک حیوان بند شد دیگر او را آسوده نمی گذارند . آنها ما را می گیرند بار بر پشت ما می گذارند . آنها ما را می گیرند دراز گوش و مسخره هم می کنند و می گویند تا خر هست پیاده نباید رفت . آدم ها آنقدر بی رحم و مردم آزارند که حتی شاعر خودشان هم گفته :
 
 گاوان و خران باردار
 به ز آدمیان مردم آزار
 
 شیر گفت : « بسیار خوب ، خودم می دانستم که تو درازگوشی اما من دارم می روم ببینم آدم ها حرف حسابی شان چیست ؟ »
 خر گفت : « ولی قربان ، باید مواظب خودتان ... »
 شیر گفت : « خیلی خوب ، پر حرفی نکن برو پی کارت . من می دانم که چکار باید بکنم . »
 اما شیر فکر می کرد خیلی عجیب است این آدمیزاد که همه از او حساب می برند ، یعنی دیگر حیوانی بزرگتر از فیل و شتر و گاو و خر هم هست ؟ قدری پیش رفت و رسید به یک اسب که به درختی بسته شده بود و داشت از توبره جو می خورد . شیر پیش رفت و گفت : « تو کی هستی ؟ من دنبال آدم می گردم . »
 اسب گفت : « هیس ، آهسته تر حرف بزن که آدم می شنود . آدم خیلی خطرناک است ، فقط شاید تو بتوانی انتقام ما را از آدمها بگیری . آدمها ما را می گیرند افسار و دهنه می زنند و ما را به جنگ می برند ، به شکار می برند ، سوارمان می شوند و به دوندگی وا می دارند و پدرمان را در می آورند . ببین چه جوری مرا به این درخت بسته اند .»
 شیر گفت : « تقصیر خودت است ، دندان داری افسارت را پاره کن و برو ، صحرا به این بزرگی ، جنگل به آن بزرگی . »
 اسب گفت : « بله ، صحیح است ، چه عرض کنم ، در صحرا و جنگل هم شیر و گرگ و پلنگ حرف زدی ، حیف که کار مهمتری دارم وگرنه می دانستم با تو چه کنم ، ولی امروز می خواهم انتقام همه حیوانات را از آدمیزاد بگیرم . »
 شیر قدری دیگر راه رفت و رسید به یک مزرعه و دید مردی دارد چوب های درخت را بهم می بندد و یک پسر بچه هم به او کمک می کند و شاخه ها را دسته بندی می کند .
 شیر با خود گفت : ظاهراً این بی بته ها هم آدمیزاد نیستند ولی حالا پرسیدنش ضرری ندارد . پرسش کلید دانش است . پیش رفت و از مرد کارگر پرسید : « آدمیزاد تویی ؟ »
 مرد کارگر ترسید و گفت : « بله خودمم جناب آقای شیر ، من همیشه احوال سلامتی شما را از همه می پرسم . »
 شیر گفت : « خیلی خوب ، ولی من آمده ام ببینم تویی که حیوانات را اذیت می کنی و همه از تو می ترسند ؟ »
 مرد گفت : « اختیار دارید جناب آقای شیر ، من و اذیت ؟ کسی همچو حرفی به شما زده ؟ اگر کسی از ما بترسد خودش ترسو است وگرنه من خودم چاکر همه حیوانات هم هستم . من برای آنها خدمت می کنم ، اصلا کار ما خدمتگزاری است منتها مردم بی انصافند و قدر آدم را نمی دانند . شما چرا باید حرف مردم را باور کنید ، از شما خیلی بعید است ، شما سرور همه هستید و باید خیلی هوشیار باشید .»
 شیر گفت : « من دیدم فیل و گاو و خر و شتر و اسب همه از دست تو شکایت دارند ، میمونها و شغالها از تو می ترسند و همه می گویند آدمیزاد ما را بیچاره کرده .» مرد گفت : « به جان عزیز خودتان باور کنید که خلاف به عرض شما رسانده اند . همان فیل با اینکه حیوان تنه گنده بی خاصیتی است باید شرمنده محبت من باشد . ما این حیوان وحشی بیابانی را به شهر
 می آوریم و با مردم آشنا می کنیم ، به او علف می دهیم ، او را در باغ وحش پذیرایی می کنیم . همان شتر را ما نگاهداری می کنیم ، خوراک می دهیم ، برایش خانه درست می کنیم . چه فایده دارد که پشمش بلند شود ، ما با پشم شتر برای برهنگان لباس تهیه می کنیم . اسب را ما زین و لگام زرین و سیمین برایش می سازیم و مثل عروس زینت می کنیم . بعد هم ما زورکی از کسی کار نمی کشیم . گاو و خر را می بریم توی بیابان ول می کنیم ولی خودشان راست می آیند می روند توی طویله . آخر اگر کسی راضی نباشد خودش چرا بر می گردد؟ شما حرف آنها را در تنهایی شنیده اید و می گویند کسی که تنها پیش قاضی برود خوشحال می شود . آنها که حالا اینجا نیستند ولی اگر می خواهید یک اسب اینجا هست بیاورم آزادش کنم اگر حاضر شد به جنگل برود هر چه شما بگویید درست است . ملاحظه بفرمایید ما هیچ وقت روی شیر و پلنگ بار نمی گذاریم . چونکه خودشان راضی نیستند . ما زوری نداریم که به کسی بگوییم ، اصلا شما می توانید باور کنید که من با این تن ضعیف بتوانم فیل را اذیت کنم ؟ من که به یک مشت او هم بند نیستم . »
 شیر گفت : « بله ، مثل اینکه حرف های خوبی بلدی بزنی . »
 مرد گفت : « حرف خوب که دلیل نیست ولی ما کارهایمان خوب است . باور کنید هر کاری که از دستمان برآید برای مردم می کنیم . حتی درست همین امروز به فکر افتاده بودم که بیایم خدمت شما و پیشنهاد کنم که برای شما یک خانه بسازم ، آخر شما سرور حیوانات هستید و خیلی حق به گردن ما دارید .»
 شیر پرسید : « خانه چطور چیزیست ؟ »
 مرد گفت : « اگر اجازه می دهید همین الان درست می کنم تا ملاحظه بفرمایید که ما مردم چقدر مردم خوش قلبی هستیم . شما چند دقیقه زیر سایه درخت استراحت بفرمایید . » مرد شاگردش را صدا زد و گفت : پسر آن تخته ها و آن چکش و میخ را بیاور .
 پسرک اسباب نجاری را حاضر کرد و مرد فوری یک قفس بزرگ سرهم کرد و به شیر گفت : « بفرمایید . این یک خانه است . فایده اش این است که اگر بخواهید هیچ کس مزاحم شما نشود می روید توی آن و درش را می بندید و راحت می خوابید . یا بچه هایتان را در آن نگهداری می کنید و وقتی در این خانه هستید باران روی سرتان نمی ریزد و آفتاب روی سرتان نمی تابد و اگر یک سنگ از کوه بیفتد روی شما نمی غلطد و اگر باد بیاید و یک درخت بشکند روی سقف خانه ها زندگی می کنیم و برای شما که سالار و سرور حیوانات هستید داشتن خانه خیلی واجب است . البته همه جور خانه می شود ساخت ، کوچک و بزرگ . حالا بفرمایید توی خانه ببینم درست اندازه شما هست ؟ »
 شیر هر چه فکر کرد دید آدمیزاد به نظرش چیز وحشتناکی نیست و خیلی هم مهربان است . این بود که بی ترس و واهمه رفت توی قفس و مرد نجار فوری در قفس را بست و گفت « تشریف داشته باشید تا هنر آدمیزاد را به شما نشان بدهم . » مرد آهسته به شاگردش دستور داد « پشت دیوار قدری آتش روشن کن و آفتابه را بیاور . » بعد خودش آمد پای قفس و با شیر صحبت کرد و گفت : « بله . اینکه می گویند آدمیزاد فلان است و بهمان است مال این است که هیکل آدمیزاد خیلی نازک نارنجی است اما مغز آدمیزاد بهتر از همه حیوانات کار می کند . شما آدمیزاد را خیلی دست کم گرفته اید که از توی جنگل راه می افتید می آیید پوست از کله اش بکند ، آدمیزاد صد جور چیزها اختراع کرده که برای خودش فایده دارد و برای بدخواهش ضرر دارد . البته ما چنگ و دندان شما خیلی خطرناکتر است و اگر همه حیوانات از ما می ترسند برای همین چیزهاست . حالا من با یک آفتابه کوچک بی قابلیت چنان بلایی بر سرت بیاورم که تا عمر داری فراموش نکنی و دیگر درصدد انتقام جویی برنیایی .» بعد صدایش را بلند کرد و گفت : « پسر ، آفتابه را بیار . »
 
 مرد آفتابه آب جوش را گرفت و بالای سر قفس شروع کرد به ریختن آب جوش روی سر و تن شیر . 
 شیر فریاد می کرد و برای نجات خود تلاش می کرد ولی هر چه زور می زد صندوق محکم بود . عاقبت بعد از اینکه همه جای بدن شیر از آب جوش سوخت و پوستش تاول زد و کار به جان رسید گفت : « بله ، من می توانم تو را در این قفس نگاه دارم ، می توانم تو را نفله کنم ، می توانم پوست از تنت بکنم اما نمی کنم تا به جنگل خبر ببری و حیوانات نخواسته باشند با آدم ها زور آزمایی کنند . خودم هم برایت در قفس را باز می کنم ، اما اگر قصد بدجنسی داشته باشی صدجور دیگر هم اسباب دارم که از آفتابه بدتر است و آن وقت دیگر خونت به گردن خودت است .
 مرد در قفس را باز کرد و شیر از ترسش پا به فرار گذاشت و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد . رفت توی جنگل و از سوزش تن و بدنش ناله می کرد . دو سه تا شیر که در جنگل بودند او را دیدند و پرسیدند : « چه شده ، چرا اینطور شدی ؟ »
 شیر قصه را تعریف کرد و گفت : « اینها همه از دست آدمیزاد به سرم آمد .» شیر ها گفتند : « تو بیخود با آدمیزاد حرف زدی و از او فریب خوردی . بایستی از او انتقام بگیریم . آدمیزاد تو را تنها گیر آورده ، با دشمن نباید تنها روبرو شد ، اگر با هم بودیم اینطور نمی شد .
 گفت : « پس برویم .»
 سه شیر تازه نفس جلو و شیر سوخته از دنبال دوان دوان آمدند تا به مزرعه رسیدند . مرد نجار خودش به خانه رفته بود و شاگردش مشغول جمع کردن ابزار کار بود که شیرها سر رسیدند . پسرک موضوع را فهمید و دید وضع خطرناک است . فوری از یک درخت بالا رفت و روی شاخه درخت نشست .
 شیرها وقتی پای درخت رسیدند گفتند حالا چکنیم . شیر سوخته گفت : « من که از آدم می ترسم . من پای درخت می ایستم شماها پا بر دوش من بگذارید ، روی هم سوار شوید و او را بکشید پایین تا با هم به حسابش برسیم .»
 گفتند : « یا الله » . شیر سوخته پای درخت ایستاد و شیرهای دیگر روی سرهم سوار شدند و درخت کوتاه بود . شاگرد نجار دید نزدیک است که شیرها به او برسند و هیچ راه فراری ندارد . ناگهان فکری به خاطرش رسید و به یاد حرف استادش افتاد و فریاد کرد : « پسر ، آفتابه را بیار . »
 شیرها دنبال او دویدند و گفتند : « چرا در رفتی ؟ نزدیک بود بگیریمش . »
 شیر گفت : چیزی که من می دانم شما نمی دانید . من تمام اسرار آدمیزاد را می دانم و همینکه گفت « آفتابه را بیار » دیگر کار تمام است . این بدبختی هم که بر سر من آمد مال این بود که ما نمی توانیم آفتابه بسازیم . آدم ها داناتر از ما هستند و کسی که داناتر است به هر حال زورش بیشتر است .

   


موش

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

اتل متل موش موشک،

موش موشک بانمک

گربه رو دیده ترسیده

به سوی لونه ش دویده

قایم شده توی سوراخ

با ترس و لرز می گفته آخ

خوب شد که لونه دارم

لونه و خونه دارم

وقتی که گربه رو می بینم

میرم تو لونه م می شینم

گربه میگه میو میو

کجایی تو موش کوچولو

همونجا دم لونه

منتظرم می مونه

نمی دونه موش موشکم؟

شیطون و رند و کلکم؟

گربه رو دشمن می دونم

آروم تو لونه م می مونم

موش موشکم موش موشک

موش موشک بانمک

   


داستان تپلک و زیرک

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،



یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

 

توی جنگل سبز،یک مدرسه  بود. در آن مدرسه حیوانات زیادی درس می خواندند.بچه های آهو،خرگوش، روباه، شغال،میمون،موش،فیل،طاووس،عقاب،کلاغ،کبوتر،هدهد و چندتا حیوان و پرنده ی دیگر هم بودند. خانم جغد، معلم خیلی خوبی بود. او به بچه ها خیلی چیزها یاد می داد: حساب، هندسه،تاریخ،جغرافی،خواندن و نوشتن و نقاشی و ورزش.

همه ی حیوانات مدرسه  را دوست داشتند و هر روزبا خوشحالی به مدرسه می رفتند و درس می خواندند. مبصر کلاس، یک بچه میمون کوچولوی بامزه به اسم زیرک بود.او توی همه ی کارها به خانم معلم کمک می کرد و کلاس را ساکت و مرتب نگه می داشت.

یک روز یک خرس قهوه ای از جای دوری به جنگل سبز آمد. او یک دختر داشت. اسم دخترش تپلک بود. تپلک دختر چاق و خنده رویی بود. خانم جغده، تپلک را کنارزیرک نشاند. زیرک که خودش لاغر و ریزه میزه بود، با دیدن هیکل چاق تپلک خنده اش گرفت و یواشکی زیر گوش تپلک گفت:« تو چقدر چاق و گنده ای! درست مثل یه بشکه ای، یه بشکه ای که حرکت می کنه!» تپلک چیزی نگفت و سرش را زیر انداخت و ساکت نشست. زنگ تفریح تمام بچه ها دور او جمع شدند.سیاه چشم که آهوی مهربانی بود، می خواست با او حرف بزند وبا او دوست شود؛ اما زیرک با صدای بلند به  تپلک خندید و گفت:«بچه ها نگاش کنید چه قدر چاق و خپله! مثل یه  بشکه می مونه!» بچه ها خندیدند و تپلک خجالت کشید و ناراحت شد.بعد  همه ی بچه ها از دور و بر تپلک کنار رفتند و او تنها گوشه ی حیاط ایستاد، چون کسی حاضرنبود با یک حیوان چاق و خپل که شکل بشکه بود ،دوست شود. وقتی مدرسه تعطیل شد، تپلک به خانه برگشت و با گریه  به مادرش گفت:« مامان من دیگه به  مدرسه نمیرم.میخوام توی خونه بمونم و تو کارهای خونه کمکت کنم. من این مدرسه و بچه های شیطون رو دوست ندارم.»

مامانش وقتی فهمید که زیرک و بقیه ی بچه ها تپلک را مسخره کرده اند، خیلی ناراحت شد. رفت  پیش  خانم جغده و ماجرا را برایش تعریف کرد. خانم جغده گفت:« شما تپلک را به مدرسه بیارید، من مشکلشو حل می کنم.» خانم خرسه تپلک  را به مدرسه آورد و خودش به خانه  برگشت. تپلک با ناراحتی کنار زیرک نشست و سرش را پایین انداخت. خانم جغد که متوجه شده بود زیرک بیشتر از همه ی بچه ها، تپلک  را مسخره می کند فکری کرد و نامه ای نوشت و به زیرک داد و گفت:« پسرم، این نامه را بخون و به من کمک کن تا بتونیم به بچه ها یاد بدیم که دیگه تپلک رو مسخره نکنن...»

زیرک به گوشه ای رفت و نشست و نامه را باز کرد و خواند.خانم جغد نوشته بود:« زیرک عزیز، به کمکت احتیاج دارم.حتماً تو هم فهمیدی که از دیروز که تپلک  به این مدرسه آمده، بچه ها آزارش داده اند و مسخره اش کرده اند؛ برای همین مدرسه را دوست ندارد. تو پسرزرنگی هستی و می توانی به بچه ها بگویی که قیافه ی یک شخص نمی تواند نشان دهنده ی اخلاق و شخصیت او باشد. اگر تپلک چاق است و هیکل درشتی دارد، اما در عوض بسیار مهربان و خوش اخلاق است. اگر تو به بچه ها یاد بدهی که با تپلک مهربان باشند، دیگر کسی او را اذیت نخواهد کرد و او هم مدرسه را دوست خواهد داشت. از تو به خاطر همکاری با خودم تشکر می کنم.معلم تو: خانم جغد»

زیرک نامه را چندین بار خواند و فکرکرد.فهمید  که خانم جغد متوجه شده که او تپلک را ناراحت کرده است. از خودش خجالت کشید وتصمیم گرفت دیگر کسی را مسخره نکند. همان روز رفتارش با تپلک عوض شد، با او دوست شد و دیگر او را مسخره نکرد. بقیه بچه های مدرسه هم از او یاد گرفتند که با تپلک مهربان باشند.چند روز گذشت. تپلک  به مدرسه علاقه مند شد و هر روز با خوشحالی به مدرسه می آمد. زیرک و بچه ها به او یاد می دادند تا ورزش کند، چون می خواستند به او کمک کنند تا لاغر شود.آخر سال تپلک کمی لاغر شده بود و دوستان زیادی هم داشت. حتماً شما هم فهمیدید که چرا تپلک به مدرسه علاقه مند شد،مگرنه؟ خانم جغده هم با خوشحالی به بچه ها درس می داد و خدا را شکر می کرد که همه ی شاگردانش بچه های خوب و حرف شنو و مهربانی هستند.

قصه ی ما به  سر رسید، کلاغه  به خونه ش نرسید.

.....................................................................

   


سیندرلا

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

سیندرلا خیلی ناراحت شد و زد زیر گریه ، با خودش می گفت : دیگه من هیچ شانسی ندارم هر کاری می کنم باز هم موفق نمیشم  . در همین موقع صدایی شنید که به او می گفت : چرا عزیزم هنوز یک چیز برای تو باقی مانده است و آن امید تو به زندگی است اگر تو امید نداشتی که من الان اینجا نبودم .

سیندرلا سرش را بلند کرد و پری مهربان را دید و خوشحال شد

 

    

 

 

پری مهربان به او گفت : " باید عجله کنیم ما فرصت زیادی نداریم او با عصای جادویی خود به کدو تنبلی که در باغ بود زد و وردی خواند و ناگهان آن کدو تبدیل به کالسکه زیبایی شد و چهار موشی که دوست او بودند تبدیل به چهار اسب زیبا کرد و سگ مهربان خانه را هم بصورت خدمتکار او در آورد .

 

 

 

 

حالا نوبت خود سیندرلا بود . پری چرخی دور او زد و عصایش را به حرکت در آورد . ناگهان سیندرلا خود را در لباسی بسیار زیبا یافت وقتی چشمش به گفشهایش افتاد بیشتر تعجب کرد چون کفشهای او مثل شیشه بود .

سیندرلا با خود گفت : " این مثل یک رویا است " .

 پری به او گفت : " درست است عزیزم این یک رویا است و مانند همه رویاها  نمی تواند زیاد طولانی باشد تو تا ساعت 12 شب فرصت داری و بعد از آن همه چیز به حالت اولش بر می گردد .

 

 

 

سیندرلا از پری تشکر کرد و به سمت قصر به راه افتاد . وقتی به قصر رسید همه از دیدن این دختر زیبا شگفت زده شدند . و از هم می پرسیدند که این دختر غریبه کیست ؟

پسر حاکم تا چشمش به سیندرلا افتاد از او خوشش آمد، جلو آمد و از خواست تا با او برقصد .

 

 

آنها با هم رقصیدن و آواز خواندن  . پسر حاکم  از سیندرلا خوشش آمد چون متوجه شد  که او  دختر مهربانی  هست .

 زمان اینقدر زود گذشت که سیندرلا متوجه نشد ، یکدفعه صدای زنگ ساعت برج را شندید و دید ساعت 12 است . نگران شد و  به سمت پلکان دوید تا از قصر خارج شود ولی در همین هنگام یک لنگه کفشش از پایش در آمد .

سیندرلا با سرعت سوار بر کالسکه از قصر دور شد و وقتی ساعت 12 آخرین زنگ خودش را نواخت همه چیز مثل قبل شد ، ولی سیندرلا خوشحال بود که توانسته بود در این مهمانی شرکت کند . 

 

 

صبح روز بعد حاکم دستور داد که دنبال دختری بگردند که آن کفشش به پایش بخورد ، چون پسرش گفته بود فقط با صاحب کفش ازداوج می کند .

ماموران حاکم , کفش را به پای تمام دختران شهر امتحان کردند تا سرانجام به خانه سیندرلا رسیدند . خواهران سیندرلا هر کاری کردند تا کفش به پایشان برود، نشد که نشد .

سیندرلا جلو آمد و از وزیر خواست که به او هم اجازه بدهد تا کفش را امتحان کند . خواهران سیندرلا خندیدند و گفتند این امکان ندارد چون او خدمتکار این خانه است ، ولی وقتی وزیر   سیندرلا را با آن زیبایی دید اجازه داد تا کفش را بپا کند . پای سیندرلا به راحتی درون کفش جای گرفت 

 

 

آنها سیندرلا را به قصر بردند و بزودی جشن بزرگی برای عروسی برپا شد . و سیندرلا بعد از تحمل اینهمه مشکلات به آرزوی خود رسید . و سالها به خوشی زندگی کرد  

 


   


سیندرلا

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

برای ساراجون خاله

یکی بود ، یکی نبود .  سالها پیش در کشوری کوچک  دختر مهربان و زیبائی به نام سیندرلا با نامادری و دو دخترش زندگی می کرد .

مادر او سالها پیش در گذشته بود و پدرش با زن دیگری ازدواج کرده بود ولی پدر هم بزودی از دنیا رفت و دخترک تنها شده بود .

دخترک در خانه پدری خودش مانند یک خدمتکار کرد می کرد و دستورات مادر و خواهرهایش را انجام می داد . او بسیار زیباتر از دو خواهرش یعنی آناستازیا و گرزیلا بود، برای همین آنها خیلی به او حسودی می کردند . ولی همه این ناراحتی ها و اذیت ها باعث نشده بود که او ناامید شود 

 

    


یکی بود ، یکی نبود .  سالها پیش در کشوری کوچک  دختر مهربان و زیبائی به نام سیندرلا با نامادری و دو دخترش زندگی می کرد .

مادر او سالها پیش در گذشته بود و پدرش با زن دیگری ازدواج کرده بود ولی پدر هم بزودی از دنیا رفت و دخترک تنها شده بود .

دخترک در خانه پدری خودش مانند یک خدمتکار کرد می کرد و دستورات مادر و خواهرهایش را انجام می داد . او بسیار زیباتر از دو خواهرش یعنی آناستازیا و گرزیلا بود، برای همین آنها خیلی به او حسودی می کردند . ولی همه این ناراحتی ها و اذیت ها باعث نشده بود که او ناامید شود 

 

    

 

سیندرلا همیشه با این امید از خواب بیدار می شد که یک روزی او هم خوشبخت خواهد شد .

 

 رفتار او با حیوانات خانه اینقدر خوب بود که تمام حیوانات نیز او را دوست داشتند فقط گربه خواهرها بود که مثل صاحبانش بدجنس بود و سیندرلا را اذیت می کرد .

 

 



یک روز صبح که مثل همیشه سیندرلا مشغول تمیز کردن خانه بود زنگ در به صدا در آمد

 وقتی در را باز کرد متوجه شد که  دعوتنامه ای از طرف حاکم شهر برایشان آمده است 

 



او نامه را به نامادریش داد 

 حاکم شهر جشنی به خاطر پسرش برپا کرده و از تمام دختر خانم های زیبا و متشخص دعوت کرده تا در این مهمانی شرکت کنند .

خواهران سیندرلا خوشحال شدند در همین موقع سیندرلا از نامادریش خواست که  او را هم به مهمانی ببرند .

 نامادریش گفت  : "به شرطی می توانی همراه ما بیایی که تمام کارهایت را تمام کنی و بتوانی لباس مناسبی برای مهمانی فراهم کنی تا آنرا بپوشی " .

 


 


سیندرلا با خوشحالی به اتاقش رفت و لباس مادرش را از صندوق در آورد تا آنرا درست کند ولی در همان موقع خواهرنش او را صدا کردند تا کارهایشان را انجام دهد .

خلاصه تا غروب سیندرلا مشغول آماده کردن لباسهای خواهرانش بود و نتوانست که لباسش را آماده کند 

 

 



موشهای کوچولو که سیندرلا را خیلی دوست داشتند از همان صبح متوجه نقشه نامادری شدند

 برای همین با کمک پرندگان کوچک لباس سیندرلا را آماده کردند .تا سیندرلا بتواند در مهمانی شرکت کند 



سیندرلا وقتی خسته به اتاقش برگشت و لباسش را آماده دید خیلی خوشحال شد و آنرا تنش کرد و  به کنار کالسکه آمد تا همراه بقیه به مهمانی برود .

ولی خواهران سیندرلا که از این اتفاق خیلی ناراحت شدند با بدجنسی بهانه آوردند  و لباس سیندرلا را پاره کردند و خودشان تنهایی به مهمانی رفتند 

 

 

   


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic