پاییز

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی |

به نام خدا

فصل پاییز

 کلاغه میگه خبرخبر

پرستوها میرن سفر

حالا که فصل پاییزه

برگ درختا می ریزه

بارون می باره نم نم

یه وقت زیاد یه وقت کم

هوا یه خُرده سرده

برگ درختا زرده

پاییز خیلی قشنگه

ببین چه رنگارنگه!

   


بهار

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :شعرهای کودکانه ،

وقتی که می آید بهار

با کوچ سرمای زمین

احساس هامان می شوند

گرم از نفس های زمین

□ □ □

تالاب ها پر می شوند

از دسته های شاد قو

جاری است در دست نسیم

آواز و شعر و رنگ و بو

□ □ □

لبخندها گل می کنند

گلبرگ ها وا می شوند

پروانه ها سر می رسند

گرم تماشا می شوند

□ □ □

دل ها ولی هستند باز

در فکر ناب و بهتری

چون در رگ ما جاری است

خون بهار دیگری

   


شعر ماه

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :شعرهای کودکانه ،

ماه

نویشب که می شه
ماه توی آسمونه
یه عالمه
شعر قشنگ می خونه
شعرای ماه
چیه؟چیه؟
ستاره!
دس می زنم
شعر می خونه دوباره.

خروس

نوصدا میاد تو خونه
خروسه داره می خونه
قوقولی قوقول خبردار
گربه نشست رو دیوار
همه برید تو لونه
هیچکی بیرون نمونه

   


سیندرلا

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

سیندرلا خیلی ناراحت شد و زد زیر گریه ، با خودش می گفت : دیگه من هیچ شانسی ندارم هر کاری می کنم باز هم موفق نمیشم  . در همین موقع صدایی شنید که به او می گفت : چرا عزیزم هنوز یک چیز برای تو باقی مانده است و آن امید تو به زندگی است اگر تو امید نداشتی که من الان اینجا نبودم .

سیندرلا سرش را بلند کرد و پری مهربان را دید و خوشحال شد

 

    

 

 

پری مهربان به او گفت : " باید عجله کنیم ما فرصت زیادی نداریم او با عصای جادویی خود به کدو تنبلی که در باغ بود زد و وردی خواند و ناگهان آن کدو تبدیل به کالسکه زیبایی شد و چهار موشی که دوست او بودند تبدیل به چهار اسب زیبا کرد و سگ مهربان خانه را هم بصورت خدمتکار او در آورد .

 

 

 

 

حالا نوبت خود سیندرلا بود . پری چرخی دور او زد و عصایش را به حرکت در آورد . ناگهان سیندرلا خود را در لباسی بسیار زیبا یافت وقتی چشمش به گفشهایش افتاد بیشتر تعجب کرد چون کفشهای او مثل شیشه بود .

سیندرلا با خود گفت : " این مثل یک رویا است " .

 پری به او گفت : " درست است عزیزم این یک رویا است و مانند همه رویاها  نمی تواند زیاد طولانی باشد تو تا ساعت 12 شب فرصت داری و بعد از آن همه چیز به حالت اولش بر می گردد .

 

 

 

سیندرلا از پری تشکر کرد و به سمت قصر به راه افتاد . وقتی به قصر رسید همه از دیدن این دختر زیبا شگفت زده شدند . و از هم می پرسیدند که این دختر غریبه کیست ؟

پسر حاکم تا چشمش به سیندرلا افتاد از او خوشش آمد، جلو آمد و از خواست تا با او برقصد .

 

 

آنها با هم رقصیدن و آواز خواندن  . پسر حاکم  از سیندرلا خوشش آمد چون متوجه شد  که او  دختر مهربانی  هست .

 زمان اینقدر زود گذشت که سیندرلا متوجه نشد ، یکدفعه صدای زنگ ساعت برج را شندید و دید ساعت 12 است . نگران شد و  به سمت پلکان دوید تا از قصر خارج شود ولی در همین هنگام یک لنگه کفشش از پایش در آمد .

سیندرلا با سرعت سوار بر کالسکه از قصر دور شد و وقتی ساعت 12 آخرین زنگ خودش را نواخت همه چیز مثل قبل شد ، ولی سیندرلا خوشحال بود که توانسته بود در این مهمانی شرکت کند . 

 

 

صبح روز بعد حاکم دستور داد که دنبال دختری بگردند که آن کفشش به پایش بخورد ، چون پسرش گفته بود فقط با صاحب کفش ازداوج می کند .

ماموران حاکم , کفش را به پای تمام دختران شهر امتحان کردند تا سرانجام به خانه سیندرلا رسیدند . خواهران سیندرلا هر کاری کردند تا کفش به پایشان برود، نشد که نشد .

سیندرلا جلو آمد و از وزیر خواست که به او هم اجازه بدهد تا کفش را امتحان کند . خواهران سیندرلا خندیدند و گفتند این امکان ندارد چون او خدمتکار این خانه است ، ولی وقتی وزیر   سیندرلا را با آن زیبایی دید اجازه داد تا کفش را بپا کند . پای سیندرلا به راحتی درون کفش جای گرفت 

 

 

آنها سیندرلا را به قصر بردند و بزودی جشن بزرگی برای عروسی برپا شد . و سیندرلا بعد از تحمل اینهمه مشکلات به آرزوی خود رسید . و سالها به خوشی زندگی کرد  

 


   


سیندرلا

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

برای ساراجون خاله

یکی بود ، یکی نبود .  سالها پیش در کشوری کوچک  دختر مهربان و زیبائی به نام سیندرلا با نامادری و دو دخترش زندگی می کرد .

مادر او سالها پیش در گذشته بود و پدرش با زن دیگری ازدواج کرده بود ولی پدر هم بزودی از دنیا رفت و دخترک تنها شده بود .

دخترک در خانه پدری خودش مانند یک خدمتکار کرد می کرد و دستورات مادر و خواهرهایش را انجام می داد . او بسیار زیباتر از دو خواهرش یعنی آناستازیا و گرزیلا بود، برای همین آنها خیلی به او حسودی می کردند . ولی همه این ناراحتی ها و اذیت ها باعث نشده بود که او ناامید شود 

 

    


یکی بود ، یکی نبود .  سالها پیش در کشوری کوچک  دختر مهربان و زیبائی به نام سیندرلا با نامادری و دو دخترش زندگی می کرد .

مادر او سالها پیش در گذشته بود و پدرش با زن دیگری ازدواج کرده بود ولی پدر هم بزودی از دنیا رفت و دخترک تنها شده بود .

دخترک در خانه پدری خودش مانند یک خدمتکار کرد می کرد و دستورات مادر و خواهرهایش را انجام می داد . او بسیار زیباتر از دو خواهرش یعنی آناستازیا و گرزیلا بود، برای همین آنها خیلی به او حسودی می کردند . ولی همه این ناراحتی ها و اذیت ها باعث نشده بود که او ناامید شود 

 

    

 

سیندرلا همیشه با این امید از خواب بیدار می شد که یک روزی او هم خوشبخت خواهد شد .

 

 رفتار او با حیوانات خانه اینقدر خوب بود که تمام حیوانات نیز او را دوست داشتند فقط گربه خواهرها بود که مثل صاحبانش بدجنس بود و سیندرلا را اذیت می کرد .

 

 



یک روز صبح که مثل همیشه سیندرلا مشغول تمیز کردن خانه بود زنگ در به صدا در آمد

 وقتی در را باز کرد متوجه شد که  دعوتنامه ای از طرف حاکم شهر برایشان آمده است 

 



او نامه را به نامادریش داد 

 حاکم شهر جشنی به خاطر پسرش برپا کرده و از تمام دختر خانم های زیبا و متشخص دعوت کرده تا در این مهمانی شرکت کنند .

خواهران سیندرلا خوشحال شدند در همین موقع سیندرلا از نامادریش خواست که  او را هم به مهمانی ببرند .

 نامادریش گفت  : "به شرطی می توانی همراه ما بیایی که تمام کارهایت را تمام کنی و بتوانی لباس مناسبی برای مهمانی فراهم کنی تا آنرا بپوشی " .

 


 


سیندرلا با خوشحالی به اتاقش رفت و لباس مادرش را از صندوق در آورد تا آنرا درست کند ولی در همان موقع خواهرنش او را صدا کردند تا کارهایشان را انجام دهد .

خلاصه تا غروب سیندرلا مشغول آماده کردن لباسهای خواهرانش بود و نتوانست که لباسش را آماده کند 

 

 



موشهای کوچولو که سیندرلا را خیلی دوست داشتند از همان صبح متوجه نقشه نامادری شدند

 برای همین با کمک پرندگان کوچک لباس سیندرلا را آماده کردند .تا سیندرلا بتواند در مهمانی شرکت کند 



سیندرلا وقتی خسته به اتاقش برگشت و لباسش را آماده دید خیلی خوشحال شد و آنرا تنش کرد و  به کنار کالسکه آمد تا همراه بقیه به مهمانی برود .

ولی خواهران سیندرلا که از این اتفاق خیلی ناراحت شدند با بدجنسی بهانه آوردند  و لباس سیندرلا را پاره کردند و خودشان تنهایی به مهمانی رفتند 

 

 

   


فرشته ها

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

فرشته ها  
قصه :

من و دایی عباس به خیابان رفته بودیم كه من ، یك خیابان پرنده فروشی دیدم . به دایی گفتم : « به دایی گفتم برای من دو تا پرنده كوچك می خرید » دایی پرسید : « می خواهی با آن چه كنی ؟» گفتم : « می خواهم آن ها را در یك قفس كوچك و قشنگ نگه دارم .» دایی گفت :« در خانه حضرت علی (ع) مرغابی هایی بودند كه آن ها را كسی به امام حسین (ع) هدیه داده بود . یك روز حضرت علی به دخترشان گفتند : این ها زبان ندارندكه وقتی گرسنه یا تشنه می شوند بتوانند چیزی بگویند یا از تو چیزی بخواهند . آن ها را رها كن تا از آن چه خدا روی زمین آفریده ، بخورند و آزاد باشند .» به پرنده های بیچاره نگاه كردم . به دایی گفتم :« دو تا پرنده برایم می خرید؟» دایی گفت : قفس هم می خواهی ؟» گفتم :« نه ! می خواهم آن ها را آزاد كنم .» دایی گفت :« در روز تولد حضرت علی (ع) تو با آزاد كردن پرنده ها ، قشنگترین هدیه را به ایشان می دهی .» من و دایی دو تا پرنده خریدیم و آن ها را آزاد كردیم . پرنده ها پر زدند و به آسمان رفتند ، دور دور ، جایی نزدیك فرشته ها .

   


جوجه اردک

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

جوجه اردک  
قصه :

یکی از بعداز ظهرهای آخر تابستان بود . نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده خانم اردکه لانه اش را کنار دریاچه ساخته بود. اون پیش خودش فکر می کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم ها خوابیده ام . او تنها نشسته بود و بقیه اردکها مشغول شنا بودند کم کم تخم ها شروع به حرکت کردند و با نوکهای قشنگ کوچکشان پوسته ی تخم شان را شکستند . آنها یکی یکی بیرون آمدند اما هنوز خیس بودند و نمی توانستند که بخوبی روی پاهایشان بایستند

بزودی جوجه ها روی پا هایشان ایستادند و شروع به تکان دادن خودشان کردند.تا اینکه پرها یشان خشک شد خانم اردکه نگاهش به تخم بزرگی افتاد و پیش خودش گفت : اوه نه هنوز یکی از تخم ها اینجاست اردک پیری کنار خانم اردک آمد . به تخم نگاه کرد و گفت: شاید این تخم یک بوقلمون باشد این اتفاق یکبار برای من هم رخ داده است اون جوجه حتی نمی توانست به آب نزدیک شود. چرا ناراحتی ؟ من پیشنهاد می کنم که او را ول کنی . سپس اردک پیر آهسته شنا کرد و رفت.

خانم اردکه فکر کرد کمی بیشتر روی این تخم بنشیند . بعد از مدتی صداهای ضعیفی از داخل تخم شنید و بزودی جوجه کوچولو از تخم بیرون آمد. مادر مدتی به جوجه نگاه کرد او با پرهای خاکستریش ظاهر عجیبی داشت و مادر را نگران کرد. اما وقتی که به پاهایش نگاه کرد خیالش جمع شد که این جوجه ی بوقلمون نیست. اما جوجه ی بزرگ و زشتی بود روز بعد مادر جوجه هایش را به کنار دریاچه برد . جوجه ها یکی یکی داخل آب پریدند . بزودی همه آنها حتی جوجه اردک زشت روی آب شناور بودند.

 سپس مادر جوجه هایش را به حیاط طویله برد .سرش در برابر اردک پیر به نشانه ی احترام خم کرد و گفت : نوار بین پاهای این جوجه نشان می دهد که یک جوجه بوقلمون نیست بوقلمونی که در نزدیکی آنها راه می رفت سرش را بالا آورد و گفت : تا حالا چنین جوجه اردک زشت و بزرگی ندیده ام این تازه شروع مشکلات جوجه اردک بود . حیوانات با او رفتار دوستانه ای نداشتند چون اوخیلی زشت بود . جوجه اردکهای دیگر با او بازی نمی کردند و او را اذیت می کردند . مرغها به او نوک می زدند و همه حیوانات به او می خندیدند. جوجه اردک بیچاره خیلی غمگین و تنها بود . و با گذشت زمان بیشتر ناراحت می شد . هرچند که مادرش سعی می کرد به او دلداری بدهد احساس می کرد کسی او را دوست ندارد و فکر می کرد چرا با بقیه برادرهایش فرق دارد .

 یک شب که دیگر جوجه اردک زشت نتوانست این همه ناراحتی را تحمل کند از حیاط طویله خارج شد و تا جایی که می توانست دوید . بزودی به جنگل رسید . هر چه جلوتر می رفت پیدا کردن راه سخت تر می شد . اما او به دویدن ادامه داد تا اینکه به نزدیکی مردابی رسید که اردکهای وحشی در آنجا زندگی می کردند . جوجه اردک پشت درختی پنهان شد . احساس می کرد که خیلی تنها و خسته است صبح هنگامیکه تعدادی از اردکها پرواز میکردند متوجه جوجه تازه وارد شدند ایستادند به او سلام کردند . از او پرسیدند: تو کی هستی ؟ جوجه اردک زشت گفت : من اردک مزرعه هستم آیا تا حالا جوجه اردکی مثل من دیده اید که پرهای خاکستری داشته باشد. او مدت طولانی به اردکهای وحشی که با اردک های مزرعه خیلی فرق داشتند نگاه کرد آنها گفتند : یک اردک ؟ ولی ما تا حالا جوجه اردکی مثل تو ندیده ایم . اما مهم نیست . تو می توانی اینجا بمانی چون این مرداب به اندازه کافی برای همه ما جا دارد .

جوجه اردک زشت خوشحال بود که می توانست در کنار مرداب استراحت کند و از حیوانات بیرحم مزرعه دور باشد هوا سرد بود جوجه اردک زشت به برگ های درختها نگاه کرد که طلایی و قرمز بودند . همانطور که او میان نیزار برای پیدا کردن غذا می گشت دو غاز وحشی جوان از آسمان کنار او به زمین نشستند
 سلام دوست داری از ما باشی. ما داریم به مرداب دیگری پرواز می کنیم که کمی از اینجا دورتر است جائیکه غازهای جوان زیادی مثل ما آنجا زندگی می کنند . جوجه اردک زشت از این اتفاق خوشحال بود اما قبل از اینکه کاری کند صدای شلیک گلوله ای را شنید و غاز به درون مرداب افتاد . یک سگ گنده داخل آب پرید تا آنها را بگیرد . اسلحه ها شروع به شکلیک در اطراف مرداب کردند سگ دیگری از میان نیزارها بطرف جوجه اردک آمد سگ لحظه ای به او نگاه کرد و سپس از آنجا دور شد . جوجه اردک در حالیکه از ترس نفس نفس می زد گفت : خدایا متشکرم . من اینقدر زشتم که حتی سگ هم مرا نمی خواهد . او تمام روز در میان نیزار ماند .بالاخره زمانیکه خورشید غروب کرد سگها رفتند و شلیک ها قطع شد . او آشفته خودش را از کناره دریاچه به میان جنگل رساند همانطور که او در تاریکی راه می رفت باد شدیدی می وزید .ناگهان خودش را جلوی یک کلبه خیلی قدیمی دید . نور ضعیفی از لای سوراخ در دیده می شد . جوجه اردک فکر کرد که باید داخل بروم و از دست باد خلاص شوم .بنابر این بزور از سوراخی وارد خانه شد و در گوشه ای شب را گذراند

 زن پیری با گربه و مرغش در این کلبه زندگی می کرد . صبح روز بعد که پیرزن جوجه اردک را دید از خودش پرسید : این دیگه چیه ؟ از کجا آمده ؟ اردک آنجا ماند . اما جوجه بیچاره در گوشه ای غمگین نشسته بود لذت شنا کردن روی آب را بیاد آورد . به مرغ گفت من می خواهم به دنیای وحشی بروم مرغ به او گفت : تو دیوانه هستی . اما من نمی توانم تو را اینجا نگه دارم . جوجه اردک گشت و حوضچه بزرگی را پیدا کرد . و در زیر نور خورشید شناور شد . روز بعد یکباره یک گروه از پرندگان سفید بزرگی رابا گردنها دراز و جذاب در حال پرواز دید .

 او تا آن روز چنین پرندگان زیبایی را ندیده بود . او پیش خودش فکر کرد ، کاش می توانستم با آنها دوست شوم . این پرندگان به سمت جنوب مهاجرت می کردن باد سرد زمستان شروع به وزیدن کرد . جوجه اردک مجبور بود برای محافظت از یخ زدگی به سختی با پاهایش پارو بزند . یک روز صبح پاهایش یخ زد کشاورزی که از آنجا عبور می کرد او را نجات داد . او پرنده بیچاره را به خانه گرمش برد .اما بعد بچه های کشاورز جوجه اردک را ترساندن و او بال و پر زد و به آشپزخانه پرید و چیزهای مختلفی برخورد کرد و وقتی که در برای لحظه ای باز شد او بیرون پرید

خلاصه جوجه اردک از زمستان جان سالم بدر برد یک روز صبح که لای نیزار خوابیده بود گرمای خورشید را احساس کرد . کش و قوسی به بالهایش داد و به آسمان پرواز کرد . او بطرف یک باغ که یک حوض بزرگ در وسطش داشت پرواز کرد . او سه پرنده سفید زیبا راروی آب دید که خیلی با جذبه و نرم شنا می کردند . آنها قو بودند ولی او این را نمی دانست او خیلی نرم بدون آنکه بال بزند بالای سر قوها پرواز کرد و سرش را برای احترام خم کرد . در انعکاس آب قوی زیبای دیگری دید . دو بچه کوچک به سمت باغ می دویدند فریاد زدند ، نگاه کن یکی دیگه . این یکی از بقیه زیباتر است آن جوجه اردک زشت حالا یک قو بود . قلب او پر از عشق به قوها دیگر بود و فهمید که چه حقیقتی رخ داده است . و قبلا که یک جوجه زشت بود فکرنمی کرد روزی چنین اتفاقی بیافتد.

   


روباه و كلاغ ی

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،


 
قصه :

یكی بود یكی نبود . در یك روز آفتابی آقا كلاغه یك قالب پنیر دید ، زود اومد و اونو با نوكش برداشت ،پرواز كرد و روی درختی نشست تا آسوده ، پنیرشو بخوره . روباه كه مواظب كلاغ بود ، پیش خودش فكر كرد كاری كند تا قالب پنیررا بدست بیاورد . روباه نزدیك درختی كه آقاكلاغه نشسته بود ، رفت و شروع به تعریف از آقا كلاغه كرد : ” به به چه بال و پر زیبا و خوش رنگی داری ، پر و بال سیاه رنگ تو در دنیا بی نظیر است . عجب سر و دم قشنگی داری و چه پاهای زیبائی داری ،‌ حیف كه صدایت خوب نیست اگر صدای قشنگی داشتی از همه پرندگان بهتر بودی . كلاغه كه با تعریفهای روباه مغرور شده بود ، خواست قارقار كنه تا روباه بفهمد كه صدای قشنگی داره ، ولی پنیر از منقـارش می افتـد و آقـا روبـاه اونو برمی داره و فـرار می كنه . كلاغ تازه متوجه حقه روباه شد ولی دیگر سودی نداشت . خوب بچه های عزیز من چه نتیجه ای از این داستان گرفتید . باید مواظب باشید ، اگر كسی تعریف زیاد وبیجا از چیزی یا كسی می كنه ، حتمأ منظوری داره . امیدوارم كه شما هیچ وقت گول نخورید . زاغكـی قـالب پنیـری دیـد به دهان بر گرفت و زود پرید بر درختی نشست در راهی كه از آن می گـذشت روباهـی روبه پر فریـب وحیلت ساز رفـت پـای درخـت كـرد آواز گـفت بـه بـه چقـدر زیبائی چـه سـری چه دمی عجب پائی پرو بالت سیاه رنگ و قشنگ نیست بـالاتر از سیـاهـی رنگ گرخوش آواز بودی و خوش خوان نبودی بهتر از تو در مرغان زاغ می خواسـت قارقار كند تـا كـه آوازش آشـكـار كنـد طعمه افتاد چون دهان بگشود روبهك جست و طعمه را بربود

   



 
قصه :

در روزگار قدیم پادشاهی بود كه هر چه زن می گرفت بچه گیرش نمی آمد و همین طور كه سن و سالش بالا می رفت, غصه اش بیشتر می شد. یك روز پادشاه نگاه كرد تو آینه و دید موی سرش سفید شده و صورتش چروك خورده. از ته دل آه كشید و به وزیرش گفت «ای وزیر بی نظیر! عمر من دارد تمام می شود؛ ولی هنوز فرزندی ندارم كه پس از من صاحب تاج و تختم بشود. نمی دانم چه بكنم.»

 وزیر گفت «ای قبلة عالم! من دختری در پردة عصمت دارم؛ اگر مایل باشید او را به عقد شما درآورم؛ شما هم نذر و نیاز كنید و به فقرا زر و جواهر بدهید تا بلكه لطف و كرم خدا شامل حالتان بشود و اولادی به شما بدهد.»

 پادشاه به گفتة وزیر عمل كرد و خداوند تبارك و تعالی پس از نه ماه و نه روز پسری به او داد و اسمش را گذاشتند شاهزاده ابراهیم. همین كه شاهزاده ابراهیم رسید به شش سالگی, او را فرستادند به مكتب. بعد از آن هم اسب سواری و تیراندازی یادش دادند و كم كم جوان برومندی شد. روزی شاهزاده ابراهیم به پدرش گفت «پدرجان! من می خواهم تك و تنها بروم شكار.» پادشاه اول قبول نكرد. اما وقتی اصرار زیاد پسرش را دید, قبول كرد و شاهزاده ابراهیم رفت به شكار. شاهزاده ابراهیم در كوه و كتل به دنبال شكار می گشت كه گذارش افتاد به در غاری و دید پیرمردی نشسته جلو غار, عكس دختری را دست گرفته, های . . . های گریه می كند. شاهزاده ابراهیم رفت جلو و گفت «ای پیرمرد! این عكس مال چه كسی است و چرا گریه می كنی؟» پیرمرد گفت «ای جوان! دست از دلم بردار و بگذار به حال زار خودم گریه كنم.» شاهزاده ابراهیم گفت «تو را به هر كه می پرستی قسمت می دهم راستش را به من بگو.»

 پیرمرد گفت «حالا كه قسمم دادی خونت به گردن خودت. این عكس, عكس دختر فتنة خونریز است كه همه عاشق شیدایش هستند؛ اما او هیچ كس را به شوهری قبول نمی كند و هر كس را كه به خواستگاریش می رود, می كشد.» شاهزاده ابراهیم از نزدیك به عكس نگاه كرد و یك دل نه, بلكه صد دل عاشق صاحب عكس شد و با یك دنیا غم و غصه برگشت به منزل و بی آنكه به كسی بگوید بار سفر بست و افتاد به راه. رفت و رفت تا رسید به شهر چین و حیران و سرگردان در كوچه پس كوچه ها شروع كرد به گشتن. نزدیك غروب نشست گوشة میدانگاهی تا كمی خستگی در كند. پیرزنی داشت از آنجا می گذشت.

 شاهزاده ابراهیم فكر كرد خوب است با پیرزن سر صحبت را واكند, بلكه در كارش گشایشی بشود. این بود كه به پیرزن سلام كرد. پیرزن جواب سلام شاهزاده ابراهیم را داد و گفت «ای جوان! اهل كجایی؟» شاهزاده ابراهیم گفت «ای مادر غریبم و در این شهر راه به جایی نمی برم.» پیرزن گفت «اگر خانه خرابة من را لایق خود می دانی, قدم رنجه بفرما و بیا به خانة من.» شاهزاده ابراهیم, از خدا خواسته گفت «دولت سرای ماست.» و همراه پیرزن راه افتاد و رفت به خانة او. شاهزاده ابراهیم همین كه رسید به خانة پیرزن, از غم روزگار یك دفعه های . . . های بنا كرد به گریه كردن. پیرزن پرسید «چرا گریه می كنی؟» شاهزاده ابراهیم جواب داد «ای مادر! دست به دلم نگذار.» پیرزن گفت «تو را به خدا قسمت می دهم راستش را به من بگو؛ شاید بتوانم راه علاجی نشانت بدهم. معلوم است كه از روزگار دل پری داری.»

شاهزاده ابراهیم گفت «از خدا كه پنهان نیست از تو چه پنهان, من روزی عكس دختر فتنة خونریز را دست پیرمردی دیدم و از آن روز تا به حال از عشق او یك چشمم اشك است و یك چشمم خون و روی آسایش ندیده ام و حالا هم به اینجا آمده ام بلكه او را پیدا كنم.» پیر زن گفت «به جوانی خودت رحم كن. مگر نمی دانی هر جوانی رفته به خواستگاری دختر فتنة خونریز كشته شده؟» شاهزاده ابراهیم گفت «ای مادر! همة اینها را می دان؛ ولی چه كنم كه بیش از این نمی توانم دوری او را تحمل كنم و اگر تو به داد من نرسی می میرم.» و دست كرد از كیسة پر شالش یك مشت جواهر درآورد ریخت جلو پیرزن. پیرزن تا چشمش افتاد به جواهر, با خودش گفت «این جوان حتماً شاهزاده است؛ ولی حیف از جوانیش؛ می ترسم آخر عاقبت خودش را به كشتن دهد.» بعد, رو كرد به شاهزاده ابراهیم و گفت «امشب بخواب تا فردا خدا كریم است؛ ببینم از دستم چه كاری ساخته است.»

 صبح فردا, پیرزن بلند شد. چند تا مهر و تسبیح برداشت؛ سه چهار تا تسبیح هم به گردنش آویزان كرد. عصایی دست گرفت و به راه افتاد و همین طور سلانه سلانه و عصا زنان رفت تا رسید به قصر دختر فتنة خونریز و در زد. دختر یكی از كنیزهاش را فرستاد ببیند چه كسی در می زند. كنیز رفت. برگشت و گفت «پیرزنی آمده دم در.» دختر گفت «برو بیارش ببینم چه كار دارد.» پیرزن همراه كنیز رفت پیش دختر فتنة خونریز. سلام كرد و نشست. دختر پرسید «ای پیرزن از كجا می آیی؟» پیرزن جواب داد «از كربلا می آیم و زوار هستم. راه گم كرده ام و گذارم افتاده به اینجا.» خلاصه! پیرزن تمام مكر و حیله اش را به كار بست و در میان صحبت پرسید «ای دختر! شما با این همه زیبایی و كمال و معرفتی كه داری چرا شوهر نمی كنی؟» همین كه این حرف از دهن پیرزن پرید بیرون, دیگ غضب دختر به جوش آمد و چنان سیلی محكمی به صورت پیرزن زد كه از هوش رفت.

كمی بعد كه پیرزن به هوش آمد, دل دختر به حالش سوخت و برای دلجویی او گفت «ای مادر! در این كار سری هست. یك شب خواب دیدم به شكل ماده آهویی درآمده ام و در بیابان می گردم و می چرم. ناگهان آهوی نری پیدا شد و آمد پیش من و با من رفیق شد. همین طور كه با هم می چریدیم پای آهوی نر در سوراخ موشی رفت و هر چه تقلا كرد پاش را از سوراخ بكشد بیرون, نتوانست. من یك فرسخ راه رفتم و در دهانم آب آوردم و در سوراخ موش ریختم تا او توانست پاش را از سوراخ درآورد. دوباره در كنار هم افتادیم به راه و چیزی نگذشت كه این بار پای من رفت در سوراخ و گیر كرد. آهوی نر رفت به دنبال آب و دیگر برنگشت و من تك و تنها ماندم. در این موقع از خواب پریدم و با خود عهد كردم هرگز شوهر نكنم و هر مردی را كه به خواستگاریم آمد بكشم؛ چون فهمیدم كه مرد بی وفاست.»

 پیرزن تا این حكایت شنید, بلند شد از دختر خداحافظی كرد و راه افتاد به طرف خانة خودش. به خانه كه رسید به شاهزاده ابراهیم گفت «ای جوان! غصه نخور كه قصة دختر را شنیدم و برایت راه نجاتی پیدا كرده ام.» و هر چه را كه از زبان دختر شنیده بود, برای شاهزاده ابراهیم تعریف كرد. شاهزاده ابراهیم گفت «حالا باید چه كار كنم؟» پیرزن گفت «باید حمامی بسازی و به تصویرگر دستور بدهی در رختكن آن پشت سر هم سه تابلو از یك جفت آهوی نر و ماده بكشد. در تصویر اول آهوی نر و ماده در كنار هم مشغول چرا باشند. در شكل دوم پای آهوی نر در سوراخ موش گیر كرده باشد و آهوی ماده از دهانش آب در سوراخ بریزد و تصویر سوم نشان بدهد پای آهوی ماده در سوراخ گیر كرده و آهوی نر رفته سر چشمه آب بیاورد و صیاد او را با تیر زده.»

 شاهزاده ابراهیم دستور داد حمام زیبایی ساختند و رختكن آن را همان طور كه پیرزن گفته بود, نقاشی كردند. چند روزی كه گذشت این خبر در شهر چین دهان به دهان گشت كه شخصی از بلاد ایران آمده و حمامی درست كرده كه لنگه اش در تمام دنیا پیدا نمی شود. دختر فتنة خونریز آوازة حمام را كه شنید, گفت «باید بروم این حمام را ببینم.» و دستور داد جارچی ها در كوچه و بازار جار زدند هیچ كس سر راه نباشد كه دختر فتنة خونریز می خواهد برود به حمام. دختر فتنة خونریز رفت حمام و مشغول تماشای نقش ها شد و صحنه به صحنه ماجرای آهوی نر و ماده را دنبال كرد و تا چشمش افتاد به آهوی تیر خورده آهی كشید و در دل گفت «ای وای! آهوی نر تقصیری نداشته و من تا حالا اشتباه می كردم.» و همان جا نیت كرد دیگر كسی را نكشد و به دنبال این باشد كه جفت خودش را پیدا كند.

 پیرزن خبر حمام رفتن دختر را به گوش شاهزاده ابراهیم رساند و به او گفت «امروز یك دست لباس سفید بپوش و برو به قصر دختر و با صدای بلند بگو آهوم وای! آهوم وای! آهوم وای! و تند فرار كن كه دستگیرت نكنند. فردا هم همین كار را تكرار كن, منتها به جای لباس سفید, لباس سبز بپوش. پس فردا با لباس سرخ به قصر دختر برو و سه بار همان حرف ها را تكرار كن؛ اما این بار فرار نكن تا بیایند تو را بگیرند و ببرند پیش دختر.وقتی دختر از تو پرسید چرا چنین كاری می كنی, بگو یك شب خواب دیدم با آهوی ماده ای رفیق شده ام و رفته ام به چرا. موقع چرا پای من در سوراخ موشی رفت و همانجا گیر كرد و هر چه زور زدم نتوانستم پایم را درآورم. آهوی ماده یك فرسخ راه رفت و در دهانش آب آورد ریخت در سوراخ تا من توانستم پایم را بیاورم بیرون و نجات پیدا كنم. طولی نكشید كه پای آهوی ماده در سوراخی رفت و من رفتم آب بیاورم كه ناگهان صیاد من را با تیر زد و از خواب پریدم. از آن موقع تا حالا كه چند سال می گذرد شهر به شهر و دیار به دیار می گردم و جفتم را صدا می زنم.»

شاهزاده ابراهیم همان روز لباس سفید پوشید؛ رفت به قصر دختر و سه مرتبه گفت آهوم وای! دختر به غلام هاش دستور داد «بروید این بچه درویش را بگیرید.» اما تا به طرفش هجوم بردند, شاهزاده ابراهیم پا گذاشت به فرار. روز دوم, شاهزاده ابراهیم لباس سبز پوشید. باز رفت به قصر دختر؛ همان حرف ها را تكرار كرد و تا خواستند او را بگیرند, فرار كرد. روز سوم با لباس سرخ رفت به قصر دختر و سه مرتبه گفت آهوم وای! اما این دفعه همان جا ایستاد تا او را گرفتند و پیش دختر بردند. همین كه چشم دختر افتاد به شاهزاده ابراهیم, دلش از مهر او لرزید و پیش خودش فكر كرد «خدایا! نكند من دارم عاشق این بچه درویش می شوم؟» بعد, از شاهزاده ابراهیم پرسید «ای بچه دوریش! چرا سه روز پشت سر هم آمدی اینجا و آن حرف ها را زدی؟» شاهزاده ابراهیم همة حرف هایی را كه پیرزن یادش داده بود از اول تا آخر برای دختر شرح داد. دختر یك دفعه آه بلندی كشید و از هوش رفت. پس از مدتی كه به هوش آمد, گفت «ای بچه درویش! نظر خدا با ما دو نفر بوده؛ چون تو را فرستاده كه من به خطای خودم پی ببرم و از این فكر كه مرد بی وفاست بیایم بیرون. پس بدان كه من نمی دانستم آهوی نر را صیاد با تیر زده و بدان كه جفت تو من هستم. حالا بگو كی هستی و از كجا می آیی؟» شاهزاده ابراهیم گفت «اسمم ابراهیم است؛ پسر پادشاه ایرانم و برای رسیدن به وصال تو دنیا را زیر پا گذاشته ام.»

دختر قاصدی روانه كرد و برای پدرش پیغام فرستاد كه می خواهد شوهر كند. پدر دختر وقتی خبر شد كه دخترش می خواهد با پسر پادشاه ایران عروسی كند, خوشحال شد و زود حركت كرد, پیش آن ها آمد و مجلس شاهانه ای ترتیب داد و دختر و شاهزاده ابراهیم را به عقد هم درآورد. حالا بشنوید از پدر شاهزاده ابراهیم! همان روزی كه شاهزاده ابراهیم شهر و دیارش را ترك كرد و از عشق دختر فتنة خونریز آواره شد, پدرش دستور داد غلام ها همه جا را بگردند و او را پیدا كنند. اما, وقتی كه غلام ها اثری از او به دست نیاوردند, پدرش لباس قلندری پوشید و شهر به شهر و دیار به دیار به دنبال پسر گشت. از قضای روزگار روزی كه رسید به شهر چین, دید مردم دسته دسته به سمت قصر پادشاه چین می روند. از پیرمردی پرسید «امروز چه خبر است؟» پیرمرد جواب داد «مگر نشنیده ای؟ امروز دختر فتنة خونریز با شاهزاده ابراهیم, پسر پادشاه ایران, عروسی می كند.» قلندر تا اسم پسرش را شنید از هوش رفت. همین كه به هوش آمد بلند شد همراه مردم رفت به قصر پادشاه چین, تا چشم شاهزاده ابراهیم افتاد به قلندر, او را شناخت و دوید به میان مردم؛ پدرش را بغل گرفت و بوسید. بعد, دستور داد او را بردند حمام و یك دست لباس پادشاهی تنش كردند. وقتی پادشاه ایران از حمام درآمد, شاهزاده ابراهیم او را برد پیش پدر دختر و آن ها هم یكدیگر را در بغل گرفتند. خلاصه! مجلس عروسی هفت روز برقرار بود . چند روز كه گذشت, شاهزاده ابراهیم دختر را برداشت و با پدرش برگشت به مملكت خودشان و خوش و خرم در كنار هم زندگی كردند.

   


قصه کلاغ سفید

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،


 
قصه :

یكی بود یكی نبود غیر از خدا هیچكس نبود لانه ی آقا كلاغه و خانم كلاغه توی دهكده ی كلاغها روی یك درخت سپیدار بود. آنها سه تا بچه داشتند. اسم بچه هایشان سیاه پر ، نوك سیاه و مشكی بود. وقتی بچه ها كمی بزرگ شدند، آقا و خانم كلاغ به آنها پرواز كردن یاد دادند. بچه كلاغها هر روز از لانه بیرون می آمدند و همراه پدر و مادرشان به گردش می رفتند.

 یك روز همه ی آنها در یك پارك دور حوض نشسته بودند و آب می خوردند كه چندتا پسربچه ی شیطان آنها را دیدند و با تیر و كمان به سویشان سنگ انداختند. كلاغها ترسیدند و فرار كردند ؛ اما یكی از سنگها به بال مشكی خورد و او حسابی ترسید. تا آمد فرار كند ، سنگ دیگری به سرش خورد و كمی گیج شد. اما هرطور بود پرواز كرد و از بچه ها دور شد. او خیلی ترسیده بود و رنگ پرهایش از ترس، مثل گچ سفید شده بود . برای همین پدر و مادرش نفهمیدند كه پرنده ی سفیدرنگی كه نزدیك آنها پرواز می كند، مشكی است و روی زمین دنبالش می گشتند. مشكی هم كه گیج بود، نفهمید كه بقیه كجا هستند ، پرید و رفت تا اینكه افتاد توی لانه ی كبوترها و از حال رفت. كبوترها دورش جمع شدند و كمی آب به او دادند تا حالش جا آمد اما یادش نبود كه كیست و اسمش چیست و چطوری به آنجا آمده است. زبانش هم بند آمده بود و دیگر قار قار نمی كرد. كبوترها فكر كردند كه او هم كبوتر است. جا و غذایش دادند و مشكی پیش آنها ماند.چند روز گذشت و مشكی چیزی یادش نیامد.

 پدر و مادر و خواهر و برادرش خیلی دنبالش گشتند اما پیدایش نكردند. مشكی خیلی غمگین بود، چون نمیدانست كیست و اسمش چیست. یك روز صبح تازه از خواب بیدار شده بود كه صدای قارقاری به گوشش رسید.خوب گوش داد و این آواز راشنید: قارقار خبردار كی خوابه و كی بیدار؟ منم ننه كلاغه مشكی من گم شده كسی او را ندیده؟ مشكی من بلا بود خوشگل و خوش ادا بود رنگ پراش سیاه بود قارقار خبردار هركی كه او را دیده بیاد به من خبر بده قارقار قارقار مشكی صدای مادرش را می شنید. صدا برایش آشنا بود اما نمی دانست كه این صدا را كی و كجا شنیده است. از جایش بلند شد و نزدیكتر رفت. به ننه كلاغه نگاه كرد. چشم ننه كلاغه كه به او افتاد ، از تعجب فریادی كشید و گفت :« خدای من یك كلاغ سفید! چقدر به چشمم آشناست!»
 پرید و به مشكی كاملاً نزدیك شد. او را بو كرد و به چشمانش خیره شد و چند لحظه بعد داد زد:« خدایا این مشكی منه! پس چرا سفید شده؟» كبوترها دور آنها جمع شده بودند و نگاهشان می كردند. یكی از كبوترها گفت:« اما این كه رنگش مشكی نیست ، سفیده...»
 ننه كلاغه گفت:« اما من بوی بچه ام را می شناسم ، از چشمهایش هم فهمیدم كه این بچه ی گم شده ی من مشكیه ....فقط نمیدونم چرا رنگش سفید شده ، شاید خیلی ترسیده و از ترس رنگش پریده ، اما مهم نیست من بچه ی عزیزم را پیدا كردم...»
 مشكی كم كم چیزهایی به یادش آمد. جای ضربه هایی كه به سر و بالش خورده بود، هنوز كمی درد می كرد. یادش آمد كه در پارك كنار حوض نشسته بود و آب می خورد اما سنگی به بالش و سنگی هم به سرش خورد و حسابی ترسید. او مدتی به ننه كلاغه نگاه كرد و بعد با خوشحالی گفت :« یادم اومد ، اسم من مشكیه ، تو هم مادرم هستی ، من گم شده بودم اما حالا پیش تو هستم آه مادرجون ...» كبوترها با خوشحالی و تعجب به آنها نگاه می كردند. مشكی و مادرش از خوشحالی اشك می ریختند. وقتی حالشان جا آمد، از كبوترها تشكر كردند و به دهكده ی كلاغها بازگشتند. همه ی كلاغها مخصوصاً آقا كلاغه و پرسیاه و نوك سیاه از بازگشت مشكی خوشحال شدند و جشن گرفتند. از آن روز به بعد همه ی كلاغها مشكی را سفیدپر صدامی زدند چون او تنها كلاغ سفید دهكده ی آنها بود.

   


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic