درخت آرزو

چهارشنبه 12 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

درخت آرزو
قصه کودک و نوجوان | درخت آرزو   | www.100100.ir

یک روز قشنگ آفتابی در جنگل بود . صدایی از بالای درخت می آید . یعنی چه شده است ؟
آقا جغده به خانه جدیدش نقل و مکان کرده بود و مشغول باز کردن جعبه های اسبابش بود . آقا جغده فکر می کرد که کلاهک آباژورش را کجا گذاشته است ؟ آقا جغده اسبابش را از جعبه بیرون می آورد تا آنها را سر جایشان بچیند .

همان روز خانم جوجه تیغی از زیر درخت می گذشت ، او خیلی گرمش بود . او پیش خودش گفت : ایکاش چیزی داشتم که مرا از این گرما نجات می داد . ناگهان صدای افتادن چیزی را شنید وقتی برگشت ، خیلی خوشحال شد و گفت : وای ، یک کلاه آفتابی او فکر کرد که خیلی خوش شانس است که درخت آرزو ها را پیدا کرده است . باید بروم و به روباه این خبر را بدهم .

خانم جوجه تیغی همراه با روباه برگشت . روباه گفت : به نظر نمی رسد که این درخت آرزو ها باشد . جوجه تیغی گفت : ولی اون درخت آرزو است ، زود باش یک چیزی آرزو کن . روباه گفت : اوووم ، اما من چه چیزی آرزو کنم روباه فکر کرد که چه چیزی آرزو کند ؟ یک لیوان بزرگ شیر شکلات ، یا یک کفش جدید رقص ، یا یک ماشین قرمز بزرگ ؟ روباه گفت : فهمیدم یک کفش نوی رقص می خواهم .
چند دقیقه ای گذشت اما هیچ اتفاقی نیافتاد . روباه گفت : دیدی ، این درخت آرزو نیست . یکدفعه یک جفت کفش بدقواره و زمخت کنارش افتاد . جوجه تیغی با خوشحالی گفت : دیدی ، این درخت آرزو است . روباه گفت : اما این دیگه چه جور کفش رقصی است ؟ جوجه تیغی گفت : شاید برای یک نوع رقص جدید است آقا روباه با کفش جدیدش شروع به رقصیدن کرد . اما بالای درخت آقای جغد از سر و صدای و رقص روباه ناراحت بود ناگهان ماهی تابه و قابلمه های جغد از بالای درخت کنار جوجه تیغی افتاد او با خوشحالی گفت : آخ جان موزیک . و شروع به زدن کرد .

اما بالای درخت ، آقای جغد از این موسیقی هیج لذتی نمی برد جغد غرغر کرد و گفت : امیدوارم هرچه زودتر این صدا ها تمام شود . در همین موقع آقای جغد از بالا به پایین افتاد . جوجه تیغی گفت : وای ، این درخت ، درخت آرزو نیست . روباه گفت : آقای جغد ، شما اینجا هستید ؟ جغد گفت : اینجا ، خانه ی جدید من است و کلی هم دچار دردسر شده ام . جوجه تیغی و روباه همه چیز را سر جایشان گذاشتند . جغد گفت : خیلی محشر است ، همه چیز مرتب است . من آرزو کردم که کمک داشته باشم . روباه گفت : و حالا ما اینجا هستیم جوجه تیغی گفت : و شاید واقعا این درخت آرزو هاست ! همه خندیدند و خوشحال بودند .

   


تکالیف مدرسه ی پاتریک

چهارشنبه 12 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

سرگذشت دانه برف


قصه کودک و نوجوان | سرگذشت دانه برف  | www.100100.ir

یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم . دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند . روی بند رخت ، روی درخت ها ، سر دیوار ها ، روی آفتابه ی لب کرت ، روی همه چیز . دانه ی بزرگی طرف پنجره می آمد . دستم را از دریچه بیرون بردم و زیر دانه ی برف گرفتم . دانه آرام کف دستم نشست . چقدر سفید و تمیز بود ! چه شکل و بریدگی زیبا و منظمی داشت !

زیر لب به خودم گفتم : کاش این دانه ی برف زبان داشت و سرگذشتش را برایم می گفت !

در این وقت دانه ی برف صدا داد و گفت : اگر میل داری بدانی من سرگذشتم چیست ، گوش کن برایت تعریف کنم : من چند ماه پیش یک قطره آب بودم . توی دریای خزر بودم . همراه میلیارد ها میلیارد قطره ی دیگر اینور و آنور می رفتم و روز می گذراندم . یک روز تابستان روی دریا می گشتم . آفتاب گرمی می تابید . من گرم شدم و بخار شدم . هزاران هزار قطره ی دیگر هم با من بخار شدند . ما از سبکی پر درآورده بودیم و خود به خود بالا می رفتیم . باد دنبال مان افتاده بود و ما را به هر طرف می کشاند . آنقدر بالا رفتیم که دیگر آدم ها را ندیدیم . از هر سو توده های بخار می آمد و به ما می چسبید . گاهی هم ما می رفتیم و به توده های بزرگ تر می چسبیدیم و در هم می رفتیم و فشرده می شدیم و باز هم کیپ هم راه می رفتیم و بالا می رفتیم و دور تر می رفتیم و زیاد تر می شدیم و فشرده تر می شدیم . گاهی جلو آفتاب را می گرفتیم و گاهی جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاریک تر می کردیم . آنطور که بعضی از ذره های بخار می گفتند ، ما ابر شده بودیم ، باد توی ما می زد و ما را به شکل های عجیب و غریبی در می آورد .

خودم که توی دریا بودم ، گاهی ابر ها را به شکل شتر و آدم و خر و غیره می دیدم . نمی دانم چند ماه در آسمان سرگردان بودیم . ما خیلی بالا رفته بودیم . هوا سرد شده بود . آنقدر توی هم رفته بودیم که نمی توانستیم دست و پای خود را دراز کنیم . دسته جمعی حرکت می کردیم ، من نمی دانستم کجا می رویم . دور و برم را هم نمی دیدم . از آفتاب خبری نبود . گویا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بودیم . خیلی وسعت داشتیم . چند صد کیلومتر درازا و پهنا داشتیم . می خواستیم باران شویم و برگردیم زمین . من از شوق زمین دل تو دلم نبود . مدتی گذشت . ما همه نیمی آب بودیم و نیمی بخار . داشتیم باران می شدیم . ناگهان هوا چنان سرد شد که من لرزیدم و همه لرزیدند . به دور و برم نگاه کردم .

به یکی گفتم : چه شده ؟
جواب داد : حالا در زمین ، آنجا که ما هستیم ، زمستان است . البته در جاهای دیگر ممکن است هوا گرم باشد . این سرمای ناگهانی دیگر نمی گذارد ما باران شویم . نگاه کن ! من دارم برف می شوم . تو خودت هم ... رفیقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد . برف شد و راه افتاد طرف زمین . دنبال او ، من و هزاران هزار ذره ی دیگر هم یکی پس از دیگری برف شدیم و بر زمین باریدیم . وقتی توی دریا بودم ، سنگین بودم . اما حالا سبک شده بودم . مثل پرکاه پرواز می کردم . سرما را هم نمی فهمیدم . سرما جزو بدن من شده بود . رقص می کردیم و پایین می آمدیم . وقتی به زمین نزدیک شدم ، دیدم دارم به شهر تبریز می افتم . از دریای خزر چقدر دور شده بودم ! از آن بالا می دیدم که بچه ای دارد سگی را با دگنک می زند و سگ زوزه می کشد . دیدم اگر همینجوری بروم یکراست خواهم افتاد روی سر چنین بچه ای ، از باد خواهش کردم که مرا نجات بدهد و جای دیگری ببرد . باد خواهشم را قبول کرد . مرا برداشت و آورد اینجا . وقتی دیدم تو دستت را زیر من گرفتی ازت خوشم آمد و ...

در همین جا صدای دانه ی برف برید . نگاه کردم دیدم آب شده است .

تکالیف مدرسه ی پاتریک
قصه کودک و نوجوان | تکالیف مدرسه ی پاتریک  | www.100100.ir

پاتریک هیچوقت تکالفش را انجام نمی داد . او می گفت اینکار خسته کننده است . او همیشه بیسبال و بسکتبال بازی می کرد . معلمش به او می گفت ، با انجام ندادن تکالیفت چیزی یاد نمی گیری . البته حق با معلمش بود . اما او چیکار می توانست بکند او از اینکار متنفر بود .

روز مقدس پاتریکس بود . گربه او با یک عروسک بازی می کرد . گربه عروسک را با دستش محکم گرفته بود که در نرود . عجیب بود اون یک عروسک نبود او یک مرد کوچک بود که لباس پشمی قدیمی به تن داشت و یک کلاه بلند شبیه جادوگر ها سرش بود . او فریاد کشید ، ای پسر به من کمک کن . من می توانم آرزویت را بر آورده کنم . بهت قول می دهم .
پاتریکس نمی توانست باور کنه . این تنها راه حل برای مشکلاتش بود . بنابراین گفت : تو باید تا پایان این دوره تحصیلی که فقط 35 روز مانده است T تکالیف مرا انجام دهی . اگر تو تکالیف من را خوب انجام بدهی ، من با نمره خوب قبول می شوم .
چهره مرد کوچولو در هم شد . او با ناراحتی پایش را تکان داد و گفت : من راضی نیستم اما اینکار را انجام می دهم .
آدم کوتوله تکالیف پاتریک را انجام می داد . اما یک مشکل کوچولو وجود داشت . آدم کوتوله نمی دانست که باید چیکار کند و نیاز به کمک داشت . او می گفت : کمکم کن ، کمکم کن . پاتریک هم مجبور بود از هر راهی که می شد به او کمک کند .
وقتی آدم کوتوله تکالیف پاتریک را انجام می داد یکدفعه صداش را بالا می برد و می گفت من این کلمه را بلد نیستم . یک لغتنامه بده ، نه بهتر است خودت آنرا پیدا کنی و برایم بگویی .

وقتی نوبت ریاضی بود وضع بدتر بود . آدم کوتوله می گفت : جدول زمانی چیه ؟ من که تقسیم و ضرب و کسر بلد نیستم ، بهتر است کنار من بنشینی و به من یاد بدهی .
وقتی نویت به تاریخ رسید . آدم کوتوله هیچی درباره تاریخ آدم ها نمی دانست به پسرک می گفت به کتابخانه برو من به کتاب های بیشتری احتیاج دارم و تازه باید به من کمک کنی تا آنها را بخوانم .
خلاصه آدم کوتوله هر روز ایراد می گرفت و نق می زد و پاتریک مجبور بود که بیشتر و بیشتر کار کند و شب ها تا دیر وقت بیدار می ماند و صبح ها در حالی به مدرسه می رفت که از خستگی چشم هایش پف کرده بود .

بالاخره روز آخر مدرسه فرا رسید و آدم کوتوله آزاد بود که برود . او آرام و بی صدا از در پشتی ساختمان بیرون رفت پاتریکس نمره های خوبی گرفته بود . همکلاس هایش متعجب بودند . معلمش در حالیکه لبخند می زد از او تعریف می کرد . و خانواده اش چه ؟ آنها خیلی متعجب بودند نمی دانستند که برای پاتریک چه اتفاقی افتاده است . او دیگر یک بچه نمونه بود . اتاقش تمیز بود کار هایش را انجام می داد خیلی بشاش بود هیچ بی ادبی نمی کرد .

حالا که به آخر داستان رسیدید باز هم فکر می کنید آن مرد کوتوله بود که تکالیف پاتریک را انجام داد ؟ یک رازی اینجاست که بین خودمان بماند . آن مرد کوتوله کاری نتوانست انجام دهد و این خود پاتریک بود که تکالیفش را انجام داد .

   


فرشته

چهارشنبه 12 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

فرشته ها


قصه کودک و نوجوان | فرشته ها      | www.100100.ir

من و دایی عباس به خیابان رفته بودیم که من ، یک خیابان پرنده فروشی دیدم . به دایی گفتم : « به دایی گفتم برای من دو تا پرنده کوچک می خرید » دایی پرسید : « می خواهی با آن چه کنی ؟ » گفتم : « می خواهم آن ها را در یک قفس کوچک و قشنگ نگه دارم . » دایی گفت : « در خانه حضرت علی (ع) مرغابی هایی بودند که آن ها را کسی به امام حسین (ع) هدیه داده بود . یک روز حضرت علی به دخترشان گفتند : این ها زبان ندارندکه وقتی گرسنه یا تشنه می شوند بتوانند چیزی بگویند یا از تو چیزی بخواهند . آن ها را رها کن تا از آن چه خدا روی زمین آفریده ، بخورند و آزاد باشند . » به پرنده های بیچاره نگاه کردم . به دایی گفتم : « دو تا پرنده برایم می خرید ؟ » دایی گفت : قفس هم می خواهی ؟ » گفتم : « نه ! می خواهم آن ها را آزاد کنم . » دایی گفت : « در روز تولد حضرت علی (ع) تو با آزاد کردن پرنده ها ، قشنگ ترین هدیه را به ایشان می دهی . » من و دایی دو تا پرنده خریدیم و آن ها را آزاد کردیم . پرنده ها پر زدند و به آسمان رفتند ، دور دور ، جایی نزدیک فرشته ها .

ماهی قرمز مغرور

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود .
 توی یک برکه بسیار زیبا دسته ای از ماهی ها و قورباغه ها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند ، توی کارها به هم کمک می کردند ، حتی اگر یک دشمن مثل مرغ ماهیخوار یا موجودات دیگری به برکه آنها نزدیک می شدند قورباغه های نگهبان خیلی سریع به همه خبر می دادند تا فرار کنند ، همه باهم خوب و مهربون بودند به جز یکی از ماهی ها .
 توی این برکه زیبا یک ماهی قرمز کوچولو که دمش سه تا باله بزرگ و زیبا داشت زندگی می کرد ، ماهی قرمز ما چون فکر می کرد با بقیه فرق داره و از همه زیباتره ، مدام توی برکه این طرف و آن طرف می رفت و به همه می گفت : ببینید باله های من توی آب چه قدر قشنگ میشه وقتی شنا می کنم ، می بینید من چه قدر از همه شما زیباترم ، هیچکدام از شماها به زیبایی من نیستید .
 خلاصه ماهی قرمز قصه ما هرجا می رفت فقط از خودش تعریف می کرد ، به خاطر همین هم بود که بقیه باهاش دوست نبودند و اون توی برکه به اون بزرگی تنهای تنها بود و هیچکس نبود تا باهاش بازی کنه .
 روزها همین طور می گذشت و می گذشت ، تا اینکه یک روز ، ماهی قرمز بر خلاف قانون برکه رفته بود روی آب تا به قورباغه های نگهبان باله هاش رو نشون بده ، ولی ناگهان یک مرغ ماهیخوار بدون اینکه ماهی قرمز بفهمه نشست کنار برکه و خیره شد به ماهی قرمز .
 قورباغه های نگهبان حسابی ترسیده بودند ، یکی از اونها خیلی سریع رفت توی آب و خودش رو به ماهی قرمز رسوند و آرام بهش گفت : ماهی گلی زود برو زیر آب الان ...
 اما قرمزی پرید وسط حرفش و گفت : چون من از تو زیباترم به من حسودی می کنی برای همین هم میخوای من برم زیر آب ، اما اشتباه می کنی من زیر آب نمی رم .
 برای همین چرخی زد و کمی آن طرف تر رفت ، غافل از اینکه مرغ ماهیخوار برای او چه نقشه ای کشیده .
 در همین هنگام ماهی قرمز به بالا پرید ، بالا پریدن همان و شکار مرغ ماهیخوار شدن همان .
  مرغ ماهیخوار ماهی قرمز مغرور را در یک چشم به هم زدن خورد و از آنجا پرواز کرد و رفت .

ماهی قرمز مغرور

   


غازی

چهارشنبه 12 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

غازی خان


قصه کودک و نوجوان | غازی خان | www.100100.ir
 

در زمان قدیم یک شکارچی بود که هر روز به شکار می رفت و دست خالی بر میگشت . یکی از روزها این مرد شکارچی غازی شکار کرد و به خانه آورد و به زنش گفت : از تو می خوام که این غاز را درست و تر و تمیز بپزی تا دو نفری بدون اینکه کسی بفهمد آنرا بخوریم . خودت میدانی چقدر برای شکار این غاز زحمت کشیده ام . مبادا کسی از قضیه سردربیاورد . زن شکارچی هم که خیلی خوشحال شده بود قبول کرد و غاز را توی کماجدان گذاشت و رفت به مطبخ که آنرا بپزد . از قضا نزدیکی های غروب بود که در خانه شان زده شد . وقتی زن شکارچی در را باز کرد دید ای داد و بیداد مهمان است که حتما شب را مزاحمشان می شود . مهمان آمد داخل و نشست . وقت شام خوردن که شد شکارچی به زنش گفت : « مبادا غاز را برای مهمان بیاوری برو دو تا پیاز و کمی پنیر بردار و بیار تا بخورد ، ما هم خودمان را میزنیم به سیری و چند لقمه ای زورکی می خوریم تا اشتهایمان کور نشود و بتوانیم نصف شب که مهمان خوابش برد غاز را بخوریم .
مرد شکارچی هرچه گفت زنش گوش کرد . ولی مهمان از قصه غاز خبردار شد و سعی کرد کم بخورد بلکه بتواند یک جوری برای غاز نقشه ای بکشد . بعد از شام هر سه نفر خوابیدند . شکارچی و زنش به خواب رفتند ولی مهمان به هوای غاز نگذاشت خوابش ببرد و بیدار ماند .
وقتی خروپف زن و شوهر به هوا رفت از جایش بلند شد و رفت پای خام نونی دو تا از آن نان های تر و تازه برداشت و یواش یواش رفت توی مطبخ و غاز را که توی کماجدان بود پیدا کرد . در کماجدان را برداشت و گفت : بی انصاف ها لامصبا چه میشد که سرپسین غاز می آوردید و با هم می خوردیم . راستی خدا را خوشتر نمی آمد که خودتان می خوردید و یک لقمه ای هم به من می دادید ؟ خیلی از این حرف ها با خودش گفت و غاز را خورد و یک ذره هم برای آنها نگذاشت . یک کفش ساغری سلطون هم – که شکارچی برای زنش خریده بود – دم در اطاق بود . آنرا برداشت و به جای غاز توی کماجدان گذاشت و با شکم سیر سرجایش راحت گرفت خوابید .
شکارچی کمی که گذشت از خواب بیدار شد و زنش را هم بیدار کرد . گفت : بنده خدا وقت خوردن غاز حالا است . زنش گفت : مهمان را امتحان کنیم ببینیم خواب است یا بیدار ؟ اگر خواب بود آن وقت میرویم و غاز را می خوریم . شوهرش قبول کرد دونفری شروع کردند به صحبت .
یکی می گفت من نادرشاه را یاد می دهم . یکی گفت من شاه عباس را یاد میدهم . شکارچی برای اینکه بفهمد مهمان خواب است یا بیدار خطاب به مهمان گفت : تو چه پادشاهی بیادت میآید ؟ ... مهمان آهی از ته دل کشید و گفت : ای ... من هیچ پادشاهی یادم نمی آید ، هر کاری میکنم یادم میرود فقط زمانیکه ساغری سلطون جانشین غازی خان شد یاد میدهم دیگر هیچی یاد ندارم ...

کماجدان = دیگ
خام = خم . ظرف گلی استوانه ای شکل که در آن نان میگذارند
لامذهب ها = بی دین ها
پسین = سر شب

غازی خان

   


سیاره سرد

چهارشنبه 12 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،



سیاره سرد


هزاران مایل دور از زمین ، آنطرف دنیا سیاره کوچکی بنام فلیپتون قرار داشت . این سیاره خیلی تاریک و سرد بود ، بخاطر اینکه خیلی از خورشید دور بود و یک سیاره بزرگ هم جلوی نور خورشید را گرفته بود .

سیاره سرد


در این سیاره موجودات عجیب سبز رنگی زندگی می کردند ، آنها برای اینکه بتوانند اطراف خود را ببینند از چراغ قوه استفاده می کردند . 
 

سیاره سرد


یک روز اتفاق عجیبی افتاد . یکی از این موجودات عجیب که اسمش نیلا بود ، باطری چراغ قوه اش را برعکس درون چراغ قوه گذاشت .
 

سیاره سرد


ناگهان نور خیره کننده ای تابید و به آسمان رفت ، از کنار خورشید گذشت و به سیاره ی زمین برخورد کرد .
 

سیاره سرد


آن نور در روی سیاره ی زمین به یک پسر بنام بیلی و سگش برخورد کرد . نیلا بلافاصله چراغ قوه اش را خاموش کرد ولی آن دو موجود زمینی بوسیله نور به بالا یعنی سیاره ی فلیپتون کشیده شدند . آنها در فضا به پرواز در آمدند و روی سیاره ی فلیپتون فرود آمدند .
 

سیاره سرد


بیلی سلام گفت و نیلا هم دستش را تکان داد .
بیلی گفت : وای ، اینجا همه چیز از بستنی درست شده است .
سگ بیلی هم پا هایش را که به بستنی آغشته شده بود ، لیس می زد .
 

سیاره سرد


نیلا با ناراحتی گفت : ولی هیچ کس اینجا بستنی نمی خورد چون هوا خیلی سرد است .
نیلا خیلی غمگین به نظر می رسید . او پرسید : آیا شما می توانید به ما کمک کنید ، ما به نور خورشید احتیاج داریم تا گیاهان در سیاره ما رشد کنند ؟
بیلی گفت : من یک فکری دارم . آیا می توانی ما را به خانه مان برگردانی ؟
 

سیاره سرد

نیلا گفت : یک دقیقه صبر کن . سپس او باطری های چراغش را برعکس قرار داد . زووووووووووم .
بیلی و سگش به کره زمین برگشتند .
 

سیاره سرد


بیلی به حمام رفت و آینه را برداشت . او به حیاط آمد و آینه را طوری قرار داد که اشعه خورشید که به آینه می خورد اشعه هایش به سیاره فلیپتون برگردد .
 

سیاره سرد


با این فکر بیلی ، سیاره فلیپتون دیگر سرد نبود . هر روز سگ بیلی آینه را در زیر نور خورشید قرار می داد تا نور و گرمای کافی به سیاره کوچک برسد .
 

سیاره سرد


حالا دیگر نیلا و دوستانش می توانستند در زیر نور خورشید از خوردن بستنی لذت ببرند .

   


قصه برای کوچولوها

چهارشنبه 12 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

قار ... قور ... قار  ... قور


امید کنار باغچه نشسته بود ،  دستش را روی دلش گذاشته بود  و ناله می کرد . خاله کلاغه از راه رسید . دور سر امید چرخید و چرخید و آهسته کنار امید روی زمین نشست . با چشم‌هایی که از زغال سیاه‌تر بود ، به امید خیره شد و گفت : « آهای ! ورپریده ! امروز دیگه چی شده ؟ »
 امید شکمش مالش داد و گفت: « دلم ، دلم بدجوری درد می‌کنه . تازه ، قور قور هم می‌کنه . »
 خاله کلاغه گفت : « قور قور می‌کنه ؟ مگه چی خوردی ؟ »
 امید با بی حوصلگی گفت : « هیچی خاله ، ولم کن ! »
 خاله کلاغه سری تکان داد و گفت : « حتماً چیز های گنده گنده خوردی ! درسته ؟ »
 امید گفت : « نه خاله . چه حرف ‌هایی می زنی ! زود باش از اینجا برو که حوصله‌ات رو ندارم . »
 خاله کلاغه می خواست پر بکشد و برود ، اما فضولی اجازه نمی داد . دلش می‌خواست سر در بیاورد که امید چی خورده که این طور بی قراری می‌کند و از درد به خود می پیچد . روی لبة حوض نشست و گفت: « راستش را بگو ! من می دانم که تو یک چیز گنده خوردی که دل درد گرفتی . ولی هر چی فکر می ‌کنم  ، نمی ‌فهمم .»
 بعد فکری کرد و گفت : « آهان ! حتماً یک گاو درسته قورت دادی ! درسته ؟ »
 امید در حالی که به خودش می ‌پیچید ، گفت : « عجب حرفی ! گاو ! نه خاله کلاغه . اگر شکم من به این بزرگی بود ، که خوب بود . »
 خاله کلاغه ناباورانه به او نگاه کرد و گفت : « پس … حتماً یک گوسفند خوردی ، با دنبه و کله پاچه و دل و جگرش . درسته ؟ »
 امید گفت : « نه . درست نیست . »
 خاله کلاغه منقارش را روی هم فشار داد و باز هم فکر کرد : « غلط نکنم ، یک بوقلمون کباب کردی و با سس خوردی ! درسته ؟ »
 امید گفت : « چه حرفا ! من کجا و بوقلمون کجا ؟ »
 خاله کلاغه ، نا امید نشد ، این بار گفت : « فهمیدم ! یک مرغ درسته ، با هفت تا تخم‌ مرغ آب ‌پز خوردی . درسته ! »
 امید که از دست سوال ‌های خاله کلاغه خسته شده بود ، گفت : « نه بابا . این‌ هایی که می‌گی نیست . اصلاً خودم می‌ گم . هندوانه خوردم … »
 خاله کلاغه میان حرف او پرید و گفت : « فهمیدم . یک هندوانه گنده را با پوستش خوردی . درسته ؟ »
 امید با ناراحتی گفت : « نه خیر ! با پوست نخوردم . »
 خاله کلاغه گفت : « ااه ! پس برای چی دلت درد گرفته ؟ »
 امید ، پوست و باقی مانده هندوانه را که گوشه حیاط بود ، نشان داد و گفت: « فکر می کنم با خوردن این تخمه‌ه… »
 خاله کلاغه به تخمه ‌های کوچولو اشاره کرد و گفت : « یعنی هر کی این چیز های کوچولو رو بخوره دل درد می‌ گیره ؟ من که باورم نمی ‌شه . »
 امید گفت : « مامانم همیشه می‌ گفت ، ولی ... »
 خاله کلاغه گفت : « خوب کاری کردی . بچه که نباید به حرف مادرش گوش بده . اصلاً مگه می ‌شه شکم کسی از خوردن چیزهای کوچولو درد بگیره ! دل ‌درد مال خوردن چیز های گنده گنده است . ببین من چه راحت می خورم و هیچ ‌طوری هم نمی‌ شم . »
 یک ساعت بعد امید و مادرش از درمانگاه برگشتند . امید با این که آمپول زده بود ، هنوز دل درد داشت . می‌ خواست بخوابد که از حیاط صدایی شنید . از پنجره نگاه کرد . خاله کلاغه را دید که یک وری شده بود و قار و قور می‌کرد . به طرفش دوید و گفت : « چیه خاله کلاغه ، دیگه قارقار نمی‌ کنی ! »
 خاله کلاغه ناله ‌ای کرد و گفت : « خدا الهی چی ‌کارت کنه . من همیشه قارقار می‌ کردم ، ولی تو شکم من رو به قورقور انداختی . »
 امید خندید . خاله کلاغه یک در میان می‌ گفت : « قار ... قور ... قار ... قور ...! »
  

شیر و آدمیزاد
قصه کودک و نوجوان | شیر و آدمیزاد | www.100100.ir

 

 یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود .
 یک روز شیر در میدان جنگل نشسته بود و بازی کردن بچه هایش را تماشا می کرد که ناگهان جمعی از میمون ها و شغال ها در حال فرار به آنجا رسیدند . شیر پرسید : « چه خبر است ؟ » گفتند : « هیچی ، یک آدمیزاد به طرف جنگل می آمد و ما ترسیدیم . »
 شیر با خود فکر کرد که لابد آدمیزاد یک حیوان خیلی بزرگ است و می دانست که خودش زورش به هر کسی می رسد . برای دلداری دادن به حیوانات جواب داد : « آدمیزاد که ترس ندارد . »
 گفتند : « بله ، درست است ، ترس ندارد ، یعنی ترس چیز بدی است ، ولی آخر شما تا حالا با آدم جماعت طرف نشده اید ، آدمیزاد خیلی وحشتناک است و زورش از همه بیشتر است . »
 شیر قهقه خندید و گفت : « خیالتان راحت باشد ، آدم که هیچی ، اگر غول هم باشد تا من اینجا هستم از هیچ چیز ترس نداشته باشید . »
 اما شیر هرگز از جنگل بیرون نیامده بود و هرگز در عمر خود آدم ندیده بود . فکر کرد اگر از میمون ها و شغال ها ببرسد آدم چییست به او می خندند و آبرویش می رود . حرفی نزد و با خود گفت فردا می روم آنقدر می گردم تا این آدمیزاد را پیدا کنم و لاشه اش را بیاورم اینجا بیندازم تا ترس حیوانات از میان برود . شیر فردا صبح تنهایی راه صحرا را پیش گرفت و آمد و آمد تا از دور یک فیل را دید . با خود گفت اینکه می گویند آدمیزاد وحشتناک است باید یک چنین چیزی باشد . حتماً این هیکل بزرگ آدمیزاد است .
 پیش رفت و به فیل گفت : « ببینم ، آدم تویی ؟ »
 فیل گفت : « نه بابا ، من فیلم ، من خودم از دست آدمیزاد به تنگ آمده ام . آدمیزاد می آید ما فیل ها را می گیرد روی پشت ما تخت می بندد و بر آن سوار می شود و با چکش توی سر ما می زند . بعد هم زنجیر به پای ما می بندد و یا دندان ما را می شکند و هزار جور بلا بر سرما می آورد . من کجا آدم کجا . »
 شیر گفت : « بسیار خوب ، خودم می دانستم ولی می خواستم ببینم یک وقت خیال به سرت نزند که اسم آدم روی خودت بگذاری . »
 فیل گفت : « اختیار دارید جناب شیر ، ما غلط می کنیم که اسم آدم روی خودمان بگذاریم . »
 شیر گفت : « خیلی خوب ، پر حرفی نکن برو پی کارت .» و همچنان رفت تا رسید به یک شتر قوی هیکل و گفت ممکن است آدم این باشد . او را صدا زد و گفت : « صبر کن ببینم ، تو آدمی ؟ »
 شتر گفت : خدا نکند که من مثل آدم باشم . من شترم ، خار می خورم و بار می برم و خودم اسیر و ذلیل دست آدمها هستم . اینها می آیند صد من بار روی دوشم می گذارند و تشنه و گرسنه توی بیابان های بی آب و علف می گردانند بعد هم دست و پای ما را می بندند که فرار نکنیم . آدمیزاد شیر ما را می خورد ، پشم ما را می چیند و با آن عبا و قبا درست از جان ما هم بر نمی دارد ، حتی گوشت ما را هم می خورد . »
 شیر گفت : « بسیار خوب ، من خودم می دانستم . می خواستم ببینم یک وقت هوس نکنی اسم آدم روی خودت بگذاری و میمون ها و شغال ها را بترسانی . »
 شتر گفت : « ما غلط می کنیم . من آزارم به هیچ کس نمی رسد و اگر یک میمون یا شغال هم افسارم را بکشد همراهش می روم . من حیوان زحمت کشی هستم و ...»
 شیر گفت : « خیلی خوب ، پر حرفی نکن برو پی کارت .» و همچنان رفت تا رسید به یک گاو . با خود گفت این حیوان با این شاخ هایش حتماً آدمیزاد است . پیش رفت و از او پرسید : « تو از خانواده آدمیزادی ؟ »
 گاو گفت : « نخیر قربان ، آدم که شاخ ندارد . من گاوم که از دست آدمیزاد دارم بیچاره می شوم و نمی دانم شکایت به کجا برم . آدمیزاد ماها را می گیرد ، شبها در طویله می بندد و روزها به کشتزار می برد و ما مجبوریم زمین شخم کنیم و گندم خرد کنیم و چرخ دکان عصاری را بچرخانیم آن وقت شیر هم بدهیم و آخرش هم ما را می کشند و گوشت ما را می خورند . »
 شیر گفت : « بله ، خودم ، می دانستم . گفتم یک وقت هوس نکنی اسم آدم روی خودت بگذاری و حیوانات کوچکتر را بترسانی ، این میمون ها و شغال ها سواد ندارند و از آدم می ترسند . »
 گاو گفت : « نه خیر قربان ، موضوع این است که من با این شاخ ... »
 شیر گفت : « خیلی خوب ، پر حرفی نکن برو پی کارت . »
 شیر با خود گفت : « پس معلوم شد آدمیزاد شاخ ندارد و تا اینجا یک چیزی بر معلوماتمان افزوده شد . » و همچنان رفت تا رسید به یک خر که داشت چهار نعل توی بیابان می دوید و فریاد می کشید . شیر با خود گفت این حیوان با این صدای نکره اش و با این دویدن و شادی کردنش حتماً همان چیزی است که من دنبالش می گردم . خر را صدا زد و گفت :« آهای ، ببینم ، تویی که می گویند آدم شده ای ؟ »
 خر گفت : « نه والله ، من آدم بشو نیستم . من خودم بیچاره شده آدمیزاد هستم . و هم اینک از دست آدمها فرار کرده ام . آنها خیلی وحشتناکند و همینکه دستشان به یک حیوان بند شد دیگر او را آسوده نمی گذارند . آنها ما را می گیرند بار بر پشت ما می گذارند . آنها ما را می گیرند دراز گوش و مسخره هم می کنند و می گویند تا خر هست پیاده نباید رفت . آدم ها آنقدر بی رحم و مردم آزارند که حتی شاعر خودشان هم گفته :
 
 گاوان و خران باردار
 به ز آدمیان مردم آزار
 
 شیر گفت : « بسیار خوب ، خودم می دانستم که تو درازگوشی اما من دارم می روم ببینم آدم ها حرف حسابی شان چیست ؟ »
 خر گفت : « ولی قربان ، باید مواظب خودتان ... »
 شیر گفت : « خیلی خوب ، پر حرفی نکن برو پی کارت . من می دانم که چکار باید بکنم . »
 اما شیر فکر می کرد خیلی عجیب است این آدمیزاد که همه از او حساب می برند ، یعنی دیگر حیوانی بزرگتر از فیل و شتر و گاو و خر هم هست ؟ قدری پیش رفت و رسید به یک اسب که به درختی بسته شده بود و داشت از توبره جو می خورد . شیر پیش رفت و گفت : « تو کی هستی ؟ من دنبال آدم می گردم . »
 اسب گفت : « هیس ، آهسته تر حرف بزن که آدم می شنود . آدم خیلی خطرناک است ، فقط شاید تو بتوانی انتقام ما را از آدمها بگیری . آدمها ما را می گیرند افسار و دهنه می زنند و ما را به جنگ می برند ، به شکار می برند ، سوارمان می شوند و به دوندگی وا می دارند و پدرمان را در می آورند . ببین چه جوری مرا به این درخت بسته اند .»
 شیر گفت : « تقصیر خودت است ، دندان داری افسارت را پاره کن و برو ، صحرا به این بزرگی ، جنگل به آن بزرگی . »
 اسب گفت : « بله ، صحیح است ، چه عرض کنم ، در صحرا و جنگل هم شیر و گرگ و پلنگ حرف زدی ، حیف که کار مهمتری دارم وگرنه می دانستم با تو چه کنم ، ولی امروز می خواهم انتقام همه حیوانات را از آدمیزاد بگیرم . »
 شیر قدری دیگر راه رفت و رسید به یک مزرعه و دید مردی دارد چوب های درخت را بهم می بندد و یک پسر بچه هم به او کمک می کند و شاخه ها را دسته بندی می کند .
 شیر با خود گفت : ظاهراً این بی بته ها هم آدمیزاد نیستند ولی حالا پرسیدنش ضرری ندارد . پرسش کلید دانش است . پیش رفت و از مرد کارگر پرسید : « آدمیزاد تویی ؟ »
 مرد کارگر ترسید و گفت : « بله خودمم جناب آقای شیر ، من همیشه احوال سلامتی شما را از همه می پرسم . »
 شیر گفت : « خیلی خوب ، ولی من آمده ام ببینم تویی که حیوانات را اذیت می کنی و همه از تو می ترسند ؟ »
 مرد گفت : « اختیار دارید جناب آقای شیر ، من و اذیت ؟ کسی همچو حرفی به شما زده ؟ اگر کسی از ما بترسد خودش ترسو است وگرنه من خودم چاکر همه حیوانات هم هستم . من برای آنها خدمت می کنم ، اصلا کار ما خدمتگزاری است منتها مردم بی انصافند و قدر آدم را نمی دانند . شما چرا باید حرف مردم را باور کنید ، از شما خیلی بعید است ، شما سرور همه هستید و باید خیلی هوشیار باشید .»
 شیر گفت : « من دیدم فیل و گاو و خر و شتر و اسب همه از دست تو شکایت دارند ، میمونها و شغالها از تو می ترسند و همه می گویند آدمیزاد ما را بیچاره کرده .» مرد گفت : « به جان عزیز خودتان باور کنید که خلاف به عرض شما رسانده اند . همان فیل با اینکه حیوان تنه گنده بی خاصیتی است باید شرمنده محبت من باشد . ما این حیوان وحشی بیابانی را به شهر
 می آوریم و با مردم آشنا می کنیم ، به او علف می دهیم ، او را در باغ وحش پذیرایی می کنیم . همان شتر را ما نگاهداری می کنیم ، خوراک می دهیم ، برایش خانه درست می کنیم . چه فایده دارد که پشمش بلند شود ، ما با پشم شتر برای برهنگان لباس تهیه می کنیم . اسب را ما زین و لگام زرین و سیمین برایش می سازیم و مثل عروس زینت می کنیم . بعد هم ما زورکی از کسی کار نمی کشیم . گاو و خر را می بریم توی بیابان ول می کنیم ولی خودشان راست می آیند می روند توی طویله . آخر اگر کسی راضی نباشد خودش چرا بر می گردد؟ شما حرف آنها را در تنهایی شنیده اید و می گویند کسی که تنها پیش قاضی برود خوشحال می شود . آنها که حالا اینجا نیستند ولی اگر می خواهید یک اسب اینجا هست بیاورم آزادش کنم اگر حاضر شد به جنگل برود هر چه شما بگویید درست است . ملاحظه بفرمایید ما هیچ وقت روی شیر و پلنگ بار نمی گذاریم . چونکه خودشان راضی نیستند . ما زوری نداریم که به کسی بگوییم ، اصلا شما می توانید باور کنید که من با این تن ضعیف بتوانم فیل را اذیت کنم ؟ من که به یک مشت او هم بند نیستم . »
 شیر گفت : « بله ، مثل اینکه حرف های خوبی بلدی بزنی . »
 مرد گفت : « حرف خوب که دلیل نیست ولی ما کارهایمان خوب است . باور کنید هر کاری که از دستمان برآید برای مردم می کنیم . حتی درست همین امروز به فکر افتاده بودم که بیایم خدمت شما و پیشنهاد کنم که برای شما یک خانه بسازم ، آخر شما سرور حیوانات هستید و خیلی حق به گردن ما دارید .»
 شیر پرسید : « خانه چطور چیزیست ؟ »
 مرد گفت : « اگر اجازه می دهید همین الان درست می کنم تا ملاحظه بفرمایید که ما مردم چقدر مردم خوش قلبی هستیم . شما چند دقیقه زیر سایه درخت استراحت بفرمایید . » مرد شاگردش را صدا زد و گفت : پسر آن تخته ها و آن چکش و میخ را بیاور .
 پسرک اسباب نجاری را حاضر کرد و مرد فوری یک قفس بزرگ سرهم کرد و به شیر گفت : « بفرمایید . این یک خانه است . فایده اش این است که اگر بخواهید هیچ کس مزاحم شما نشود می روید توی آن و درش را می بندید و راحت می خوابید . یا بچه هایتان را در آن نگهداری می کنید و وقتی در این خانه هستید باران روی سرتان نمی ریزد و آفتاب روی سرتان نمی تابد و اگر یک سنگ از کوه بیفتد روی شما نمی غلطد و اگر باد بیاید و یک درخت بشکند روی سقف خانه ها زندگی می کنیم و برای شما که سالار و سرور حیوانات هستید داشتن خانه خیلی واجب است . البته همه جور خانه می شود ساخت ، کوچک و بزرگ . حالا بفرمایید توی خانه ببینم درست اندازه شما هست ؟ »
 شیر هر چه فکر کرد دید آدمیزاد به نظرش چیز وحشتناکی نیست و خیلی هم مهربان است . این بود که بی ترس و واهمه رفت توی قفس و مرد نجار فوری در قفس را بست و گفت « تشریف داشته باشید تا هنر آدمیزاد را به شما نشان بدهم . » مرد آهسته به شاگردش دستور داد « پشت دیوار قدری آتش روشن کن و آفتابه را بیاور . » بعد خودش آمد پای قفس و با شیر صحبت کرد و گفت : « بله . اینکه می گویند آدمیزاد فلان است و بهمان است مال این است که هیکل آدمیزاد خیلی نازک نارنجی است اما مغز آدمیزاد بهتر از همه حیوانات کار می کند . شما آدمیزاد را خیلی دست کم گرفته اید که از توی جنگل راه می افتید می آیید پوست از کله اش بکند ، آدمیزاد صد جور چیزها اختراع کرده که برای خودش فایده دارد و برای بدخواهش ضرر دارد . البته ما چنگ و دندان شما خیلی خطرناکتر است و اگر همه حیوانات از ما می ترسند برای همین چیزهاست . حالا من با یک آفتابه کوچک بی قابلیت چنان بلایی بر سرت بیاورم که تا عمر داری فراموش نکنی و دیگر درصدد انتقام جویی برنیایی .» بعد صدایش را بلند کرد و گفت : « پسر ، آفتابه را بیار . »
 
 مرد آفتابه آب جوش را گرفت و بالای سر قفس شروع کرد به ریختن آب جوش روی سر و تن شیر . 
 شیر فریاد می کرد و برای نجات خود تلاش می کرد ولی هر چه زور می زد صندوق محکم بود . عاقبت بعد از اینکه همه جای بدن شیر از آب جوش سوخت و پوستش تاول زد و کار به جان رسید گفت : « بله ، من می توانم تو را در این قفس نگاه دارم ، می توانم تو را نفله کنم ، می توانم پوست از تنت بکنم اما نمی کنم تا به جنگل خبر ببری و حیوانات نخواسته باشند با آدم ها زور آزمایی کنند . خودم هم برایت در قفس را باز می کنم ، اما اگر قصد بدجنسی داشته باشی صدجور دیگر هم اسباب دارم که از آفتابه بدتر است و آن وقت دیگر خونت به گردن خودت است .
 مرد در قفس را باز کرد و شیر از ترسش پا به فرار گذاشت و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد . رفت توی جنگل و از سوزش تن و بدنش ناله می کرد . دو سه تا شیر که در جنگل بودند او را دیدند و پرسیدند : « چه شده ، چرا اینطور شدی ؟ »
 شیر قصه را تعریف کرد و گفت : « اینها همه از دست آدمیزاد به سرم آمد .» شیر ها گفتند : « تو بیخود با آدمیزاد حرف زدی و از او فریب خوردی . بایستی از او انتقام بگیریم . آدمیزاد تو را تنها گیر آورده ، با دشمن نباید تنها روبرو شد ، اگر با هم بودیم اینطور نمی شد .
 گفت : « پس برویم .»
 سه شیر تازه نفس جلو و شیر سوخته از دنبال دوان دوان آمدند تا به مزرعه رسیدند . مرد نجار خودش به خانه رفته بود و شاگردش مشغول جمع کردن ابزار کار بود که شیرها سر رسیدند . پسرک موضوع را فهمید و دید وضع خطرناک است . فوری از یک درخت بالا رفت و روی شاخه درخت نشست .
 شیرها وقتی پای درخت رسیدند گفتند حالا چکنیم . شیر سوخته گفت : « من که از آدم می ترسم . من پای درخت می ایستم شماها پا بر دوش من بگذارید ، روی هم سوار شوید و او را بکشید پایین تا با هم به حسابش برسیم .»
 گفتند : « یا الله » . شیر سوخته پای درخت ایستاد و شیرهای دیگر روی سرهم سوار شدند و درخت کوتاه بود . شاگرد نجار دید نزدیک است که شیرها به او برسند و هیچ راه فراری ندارد . ناگهان فکری به خاطرش رسید و به یاد حرف استادش افتاد و فریاد کرد : « پسر ، آفتابه را بیار . »
 شیرها دنبال او دویدند و گفتند : « چرا در رفتی ؟ نزدیک بود بگیریمش . »
 شیر گفت : چیزی که من می دانم شما نمی دانید . من تمام اسرار آدمیزاد را می دانم و همینکه گفت « آفتابه را بیار » دیگر کار تمام است . این بدبختی هم که بر سر من آمد مال این بود که ما نمی توانیم آفتابه بسازیم . آدم ها داناتر از ما هستند و کسی که داناتر است به هر حال زورش بیشتر است .

   


کلاغ خبرچین

چهارشنبه 12 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی |

تنبیه کلاغ خبرچین


قصه کودک و نوجوان | تنبیه کلاغ خبرچین  | www.100100.ir

در جنگلی بزرگ و زیبا ، حیوانات مهربان و مختلفی زندگی می کردند . یکی از این حیوانات کلاغ پر سر و صدا و شلوغی بود که یک عادت زشت هم داشت و آن عادت زشت این بود که هر وقت ، کوچکترین اتفاقی در جنگل می افتاد و او متوجه می شد ، سریع پر می کشید به جنگل و شروع به قارقار می کرد و همه حیوانات را خبر می کرد .

هیچ کدام از حیوانات جنگل دل خوشی از کلاغ نداشتند . آنها دیگر از دست او خسته شده بودند تا این که یک روز کلاغ خبر چین وقتی کنار رودخانه نشسته بود و داشت آب می خورد صدایی شنید .... فیش ، فیش .... بعد ، نگاهی به اطرافش انداخت و ناگهان مار بزرگی را دید که سرش را از آب بیرون آورده است ... فیش ، فیش ... کلاغ از دیدن مار خیلی ترسیده بود ، از شدت وحشت ، تمام پر های روی سرش ریخت و پا به فرار گذاشت . کلاغ خبر چین ، همینطور پر زبان حرکت کرد بالاخره به لانه اش رسید وقتی که داخل آینه نگاهی به خودش انداخت ، تازه فهمید که پر های سرش ریخته است خیلی ناراحت شد و شروع به گریه کرد .

طوطی دانا که همسایه کلاغ بود صدای گریه اش را شنید ، به لانه او رفت تا دلیل گریه اش را بفهمد . کلاغ با دیدن طوطی دانا سریع یک پارچه به دور سرش پیچید ! طوطی دانا با دیدن کلاغ که روی سرش را با پارچه پوشانده شروع کرد به خندیدن . کلاغ با شنیدن این حرف سریع پارچه را از روی سرش برداشت طوطی با دیدن سر بدون پر کلاغ ، باز هم شروع به خندیدن کرد و گفت : کلاغ ؟ پر های سرت کجا رفته است ؟ پس این همه گریه بخاطر کله کچلت بود ؟!

کلاغ ماجرای ترسش را برای طوطی باز گو کرد و طوطی با هم با شنیدن حرف های کلاغ شروع به خندیدن کرد . کلاغ گفت : « یعنی تو از ناراحتی من اینقدر خوشحالی » .
طوطی جواب داد : آخر همه حیوانات جنگل می دانند که مار آبی هیچ خطری ندارد و هیچ کس هم از مار آبی نمی ترسد اما تو آنقدر ترسیده ای که پرهای سرت هم ریخته اند . اگر حیوانات جنگل بفهمند که چه اتفاقی افتاده است کلی می خندند . کلاغ با شنیدن این جمله ها به التماس افتاد ، گریه می کرد و می گفت : طوطی جان خواهش می کنم این کار را نکن اگر حیوانات جنگل بفهمد که چه اتفاقی برایم افتاده آبرویم می رود .
طوطی گفت : کلاغ جان یادت هست وقتی اتفاقی برای حیوانات جنگل می افتاد سریع پر می کشیدی و به همه جار می زدی و آبروی آنها را می بردی ، حالا ببین اگر چنین بلایی بر سر خودت بیاید چه حالی پیدا می کنی . کلاغ کمی فکر کرد و گفت : « حالا دیگر فهمیده ام که چه قدر اشتباه می کردم و چقدر حیوانات جنگل را آزار می دادم خواهش می کنم آبروی مرا پیش حیوانات جنگل نبر من هم قول می دهم که هرگز کارهای گذشته را تکرار نکنم ، اصلاً تصمیم می گیریم که هر وقت پرهایم در آمد بروم و از تمام حیوانات جنگل عذر خواهی کنم » .

طوطی دانا با دیدن حال و روز کلاغ و پشیمانی از رفتار گذشته اش به او قول داد که دارویی برایش درست کند تا هر چه زودتر پرهای سرش در بیایند .

نتیجه می گیریم که هر کس در حق دیگران خطایی مرتکب شود خودش هم به زودی گرفتار خواهد شد .

   


شعرکودکانه خروس جنگی

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :شعرهای کودکانه ،

خروس جنگی

 

من كه به این قشنگی ام

با پر و بال رنگی ام

یكه خروس جنگی ام

قوقولی قو قو

 

 

خروس

 

 

ببین ببین تاج سرم

ببین ببین بال و پرم

این قد و بالا را برم

قوقولی قو قو

 

 

خروسخروس

 

 

منم خروس خوش صدا

همیشه بانگ من به پا

ببین مرا ببین مرا

قوقولی قو قو

 

 

خروس

 

 

دهم همیشه آب و دان

به مرغ و جوجه ها نشان

منم خروس مهربان

قوقولی قو قو

 

   


شعر گل

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :شعرهای کودکانه ،

من غنچه ها را دوست دارم
پروانه ها را دوست دارم
گنجشك كوچك را كه دارد شوق پرواز
با آن نگاه مهربانش دوست دارم
من ماه و خورشید درخشان
بر پهنه ی این آسمان را دوست دارم
من هر گل زیبای خوشبو
روییده در دشت و دمن را دوست دارم
من كهكشان را دوست دارم
رنگین كمان را دوست دارم
دریا و رقص موج جوشان
بر ساحل و بر ماسه ها را دوست دارم
من هر شهاب و هر ستاره
آن ابرهای پاره پاره
رقصان میان آسمان را دوست دارم
دنیای ما زیباست زیبا
من خالق دنیای زیبا
پروردگار مهربان را دوست دارم


   


تولدت مبارک

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :شعرهای کودکانه ،

تولدت مبارک
تولدت مبارک
تولدت مبارک
قشنگ شدی,گل شدی
شدی مثل عروسک
عزیز من,گل من
تولدت مبارک
قشنگ شدی,گل شدی
شدی مثل عروسک
عزیز من,گل من
تولدت مبارک
رو سقف این اتاقه
یه عالمه ستاره
می خوان تولدت رو
جشن بگیرن دوباره
فشفشه های روشن
باربارک های رنگی
تو دستامون می رقصن
رقص به این قشنگی
وقتشه که فوت کنی
شمع ها رو خاموش کنی
شادی و مهر رو کنی
غم رو فراموش کنی
نگاه نکن اینقدر
تو آینه خودت رو
بیا ببر عزیزم
کیک تولدت رو
فوت کن,فوت کن,فوت کن
شمعها رو خاموش کن
فوت کن,فوت کن,فوت کن
عم رو فراموش کن
نگاه نکن اینقدر
تو آینه خودت رو
بیا ببر عزیزم
کیک تولدت رو
باز کن هدیه ها رو
بافاصله تک به تک
ان شا الله زنده باشی
همیشه خنده باشی
تو آسمون آبی
مثل پرنده باشی
اینجا که هر نگاهی
دیده چقدر تو ماهی
اسفند دونه دونه
    چشم نخوری الهی
 

   


چوپان دروغگو

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :شعرهای کودکانه ،

یك مرد چوپان

توی صحرا بود

نی لبك می زد

وقتی تنها بود

 

آسمان آبی

صحرا پرچمن

گوسفندها آزاد

تو دشت و دمن

 

دشت پراز گل

نغمه ی بلبل

نسیم آرام

با بوی سنبل

 

پروانه ی شاد

روی گلها بود

آب جو روان

توی صحرا بود

 

سگش می دوید

این سو و آن سو

دنبال چی بود؟

یك بز ترسو؟

 

آن مرد چوپان

درخواب و رویا

گرگی را می دید

خیلی بی پروا

 

ناگهان داد زد:

آی مردم ده

كمكم كنید

گرگ آمده

 

مردم روستا

با سرو صدا

همه دویدند

به سوی صحرا

 

وقتی رسیدند

به میان دشت

گله می چرید

تو صحرا می گشت

 

آن مرد چوپان

حالا بود بیدار

فكر كرد كاراو

بوده خنده دار

 

مردم كه گرگی

 آنجا   ندیدند

از این كاراو

خیلی رنجیدند

 

با اوقات تلخ

رفتنداز آنجا

چوپان تنها ماند

باز توی صحرا

 

 

مدتی گذشت

چوپان همچنان

میرفت به دشت

با گوسفندان

 

بازهم یك روزی

رفت تو فكر گرگ

دادكشید آهای

یك گرگ بزرگ

 

مردم روستا

بازهم دویدند

مثل آن دفعه

گرگی ندیدند

 

برگشتند به ده

باخشم و كینه

غافل از اینكه

گرگ در كمینه

 

چوپان تنهایی

ماند توی صحرا

مثل همیشه

شاد و بی پروا

 

اما همان روز

نزدیك غروب

آمد گرگی با

فتنه و آشوب

 

گوسفندها همه:

بع و بع و بع

بزها و میشها:

مع و مع ومع

 

این طرف بدو

آن طرف بدو

عده ای عقب

عده ای جلو

 

چوپان تا شنید

این سروصدا

دوید و آمد

به سوی آنها

 

دید گرگ وحشی

می دود هرسو

می كند شكار

گوسفندان او

 

سگ گله اش

خیلی واق واق كرد

اما گرگ اورا

زد و چلاق كرد

 

چوپان داد می زد:

آی مردم ده

بیایید اینجا

گرگ آمده

 

كمكم كنید

گرگ را بزنید

وحشی خونخوار

گله را درید

 

اما این دفعه

مردم روستا

نگاه نكردند

به سوی صحرا

 

همگی گفتند:

بازهم این چوپان

شوخی می كند

با روستاییان

 

تنها ماند چوپان

بی یاور و یار

گرگ هم كرد شكار

بز و گوسفندان

 

چندتایی را خورد

چندتا را درید

بعد هم به سوی

لانه اش دوید

 

آن مرد چوپان

خسته و تنها

رفت به سوی ده

از توی صحرا

 

مردم كه دیدند

حال زار او

كردند یك مثل

این كار او

 

هركسی چندبار

دروغ بگوید

اگر پس از آن

راست هم بگوید،

 

همه می گویند

او مثل چوپان

دروغ می گوید

گوش نكن به آن

   


شعر و قصه

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی |

به نام خدا

 گنجشک بی احتیاط

من تو حیاط خونه

گذاشتم آب و دونه

تا گنجشکا آب بخورن

دون بخورن،

یه کم خرده نون بخورن

گنجشک ریزه میزه

الآن توی حیاطه

وای چه بی احتیاطه!

توی حیاط خونه

دنبال آب و نونه

جیک و جیک و جیک

دون می خوره

خرده های نون می خوره

نمی دونه رو دیوار

یه گربه در کمینه

داره اونومی بینه

گنجشک خبر نداره

گربه ی شیطون بلا

تو فکر یک شکاره

منم میرم توی حیاط

میگم آهای بی احتیاط

بپر برو که گربه

الآنه در کمینه

داره تورو می بینه

گنجشک ریزه میزه

می پره  روی پشت بوم

از اونجا هم پر میزنه

میره  به سوی آسمون

گربه ی چاق تپلو

میگه میو میو میو

غذای من کجا رفت؟

پر زد و تو هوا رفت

 

 

اتل متل یه مورچه

رفت تا به  دریا رسید

کنار ساحل ایستاد

آب های دریا را دید

مورچه  یه برگ درخت

تو آب دید و روش نشست

برگ درخت تو دریا

مثل یه قایق می گشت

یه فیل اومد تماشا

کنار ساحل ایستاد

پاش لغزید و شلپّی

تو آب دریا افتاد

فیله تو آب دریا

شنا کرد و شنا کرد

مورچه از روی اون برگ

فیله  را خوب نگا کرد

برگ درخت رفت و رفت

تا که به  ساحل رسید

مورچه از روی اون برگ

به سوی ساحل دوید

از آب دریا دور شد

رفت و به لونه ش رسید

تو رختخواب نرمش

دراز کشید و خوابید

مورچه ی شیطون بلا

خوابهای خیلی خوب دید

منم میرم به دریا

تو یه  قایق می شینم

روی دریا می گردم

دریا را خوب می بینم

 

 

 

دوستی

گنجشکک ناز نازی

جیک و جیک وجیک صدا کرد

پرید لب حوض نشست

به آب حوض نگا کرد

دوتا ماهی قرمز

میون حوض آب دید

گنجشکک نازنازی

به هر دو ماهی خندید

دو تا ماهی قرمز

گنجشکه را که دیدن

هی میون حوض آب

چرخیدن و چرخیدن

دوتا ماهی و گنجشک

با هم چه حرفا گفتن

رفیق شدن سه تایی

گل گفتن و شنفتن

 

 

بیماری و شفا پنجشنبه یازدهم تیر 1388 6:46



مورچه سیاه

یه شب که من خوابیدم

خواب عجیبی دیدم

خواب می دیدم یه مورچم

یه مورچه ی سیاهم

کوچولو و ریزه میزه

یه خرده قدکوتاهم

خواب می دیدم بار می برم

دونه  به انبار می برم

همراه چندتا مورچه

رد شدم از یه کوچه

اون کوچه خیلی تنگ بود

میون راه، یه  سنگ بود

به دنبال مورچه ها

از سنگه رفتم بالا

رو سنگه می دویدم

جلوی پامو ندیدم

خوردم زمین و پرت شدم

از خواب ناز بیدار شدم

از روی تختم افتادم

میون اتاق ولو شدم

دیدم که مورچه  نیستم

میون کوچه نیستم

یه بچه ی باهوشم

شیطون و بازیگوشم


دندان سالم=لبخند زیبا

یه روزی چند تا پسته

از مامانم گرفتم

پسته ها خندون بودن

یکی یکی شکستم

یه پسته خندون نبود

 سفت و دهن بسته بود

گذاشتمش توی دهنم

شکستمش با دندونم

آی دندونم وای دندونم

چه دردی داره دندونم

دندون ناز و خوشگلم

کارم غلط بود می دونم

حالا به  بچه ها می گم

آی بچه های نازنین

غنچه های روی زمین

با دندون ناز و سفید

چیزای سفتو نشکنید

دندونتون درد میگیره

می شکنه و زود می میره

اونوقت می شید بی دندون

از کارتون پشیمون

 


کوتوله ها و ماهیگیر چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 21:21

 

اتل متل توتوله

رفتم لب رودخونه

دیدم دوتا کوتوله

شنا بلدنبودند

اما تو آب پریدند

رودخونه ی پر از آب

می رفت به سوی مرداب

یه ماهیگیر با قلاب

ایستاده بود لب آب

کوتوله ها داد زدند

هردوتا فریادزدند:

کمک کمک، ای ماهیگیر

ما دوتا را از آب بگیر

ماهیگیرفداکار

اون مرد خوب و پرکار

می خواست ماهی بگیره

اما به جای ماهی

کوتوله ها را کرد شکار

 

آی قصه قصه قصه

نون و پنیر و پسته

یه بچه ی کوچولو

کنار حوض نشسته

تو اون حوض پر از آب

ماهیا میخورن تاب

پایین و بالا میرن

انگار تو آب راه میرن

کوچولو ماهیارو

میون حوض آب دید

لباش به خنده واشد

چشماشو بست و خندید

ماهی سرخ کوچک

کوچولو را نگا کرد

میون آب چرخی زد

شنا کرد و شنا کرد

کوچولو میگه که ماهی!

چقده قشنگ و ماهی!

سرخ و ملوس و ریزی

خیلی پاک و تمیزی!


به نام خدا

 یه باغچه ی پر از گل

ما توی خونه داریم

تو باغچه گلهای سرخ

دسته  به دسته داریم

یه  روز از توی باغچه

دسته گلی را چیدم

یه کفشدوزک رو گل ها

خوابیده بود،ندیدم

دسته گلم را بردم

تو تنگ آب گذاشتم

گلها خیلی قشنگ بود

کنار تنگ نشستم

نگاه کردم به گل ها

کفشدوزک را که دیدم

خال خالی و ملوس بود

اما ازش ترسیدم

داد کشیدم مامان جون

نگاه بکن به گل ها

یه کفشدوزک نشسته

همین جا روی گل ها

می ترسم بزنه نیش

به صورت یا به دستم

واسه همین می ترسم

ازش فراری هستم

مامان گفت:آخه جونم

چرا بیخود می ترسی؟

کفشدوزک ترس نداره

مگه تو ترسو هستی؟

کفشدوزک را رها کن

بذار بره از اینجا

بره میون باغچه

بشینه روی گل ها

کفشدوزک خال خالی

خودش یه خونه داره

خونه ش میون گلهاست

اون خونه شو دوست داره


رفتم به باغ گلها

پروانه ای را دیدم

دنبال اون پروانه

تا ته باغ دویدم

دیدم نشست رو گلها

اونها را خوب نگا کرد

یه غنچه از خواب پرید

آروم  چشاشو وا کرد

پروانه ی بازیگوش

به روی غنچه خندید

با شادی و محبت

صورت او را بوسید

من که دیدم پروانه

رو برگِ گل می شینه

خنده ی غنچه ها را

رو  شاخه ها می بینه

آرزو کردم: ایکاش

منم پروانه بودم

به سوی باغ و بستان

همش روانه بودم

 

 

توپ قل قلی

علی کوچولویه توپ خرید

زدش زمین توپش پرید

رفت تو هوا اون بالا بالا

 یه چرخی زد یه چیزی دید

توی آسمون چند تا کبوتر

پر می زدن اینور  و اونور

توپ قل قلی همراه اونا

می خواست که بره تو آسمونا

اما دوباره افتاد پایین

خورد رو زمین

علی کوچولو دنبالش دوید

توپشو برداشت زدش زمین

توپه دوباره رفت تو هوا

اون بالا بالا چرخید و چرخید

اما این دفه چیزی ندید

کبوترای شیطون و بلا

رفته بودن اون دوردورا

توپ قل قلی آهی کشید

از اون بالا افتاد زمین

علی کوچولو دنبالش دوید

توپ قل قلی با خودش می گفت:

کاشکی می شد پرنده بشم

با کبوترای مهربون

پر بزنم تو آسمون

اما دوباره علی کوچولو

زدش زمین توپش پرید

رفت تو هوا اون بالا بالا.......

 

 

جوجه ی مینا

مینا یه جوجه داره

یه جوجه  ی کوچولو

 با پرِ نرم و نازک

مثل کُرکای هولو

چشمای اون قشنگه

مثل چشای آهو

 یه گربه ی پشمالو

همیشه در کمینه

 میخواد جوجه را بگیره

مینا جوجه را برده

توی لونه گذاشته

برای اون تو لونه

آب و دونه گذاشته

گربه خبر نداره

که جوجه ی کوچولو

مادر خوبی داره؟

 مادر مهربونش

تنهاش نمی گذاره؟

مادر اون یه مرغه

یه مرغ ناز و خوشگل

گربه ی شیطون بلا

با مرغه داره مشکل

مرغه گربه را می بینه

 قدقدقدا می کنه

 مینا رو صدا می کنه

مینا میاد به گربه

میگه برو پشمالو

جوجه ام از تو می ترسه

واسش تو هستی لولو

 

   


موش

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،

اتل متل موش موشک،

موش موشک بانمک

گربه رو دیده ترسیده

به سوی لونه ش دویده

قایم شده توی سوراخ

با ترس و لرز می گفته آخ

خوب شد که لونه دارم

لونه و خونه دارم

وقتی که گربه رو می بینم

میرم تو لونه م می شینم

گربه میگه میو میو

کجایی تو موش کوچولو

همونجا دم لونه

منتظرم می مونه

نمی دونه موش موشکم؟

شیطون و رند و کلکم؟

گربه رو دشمن می دونم

آروم تو لونه م می مونم

موش موشکم موش موشک

موش موشک بانمک

   


دلقک

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :شعرهای کودکانه ،

دلقک

تو آسمون آبی

لکه ی ابری دیدم

شبیه دلقکا بود

منم  بهش خندیدم

دماغ گنده ای داشت

تو دستاش دوتا توپ داشت

دلقک شیطون بلا

توپ هارو انداخت بالا

باد اومد و توپارو

با خودش برد تو هوا

دیگه اونارو ندیدم

به جای دوتا توپش

چند تیکه پنبه دیدم

دلقکه همراه  باد

بالا رفت و بالا رفت

تو آسمونها گم شد

نفهمیدم کجا رفت

   


داستان تپلک و زیرک

دوشنبه 10 آبان 1389 نویسنده: هستی زمانی | نوع مطلب :داستانهای کودکانه ،



یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

 

توی جنگل سبز،یک مدرسه  بود. در آن مدرسه حیوانات زیادی درس می خواندند.بچه های آهو،خرگوش، روباه، شغال،میمون،موش،فیل،طاووس،عقاب،کلاغ،کبوتر،هدهد و چندتا حیوان و پرنده ی دیگر هم بودند. خانم جغد، معلم خیلی خوبی بود. او به بچه ها خیلی چیزها یاد می داد: حساب، هندسه،تاریخ،جغرافی،خواندن و نوشتن و نقاشی و ورزش.

همه ی حیوانات مدرسه  را دوست داشتند و هر روزبا خوشحالی به مدرسه می رفتند و درس می خواندند. مبصر کلاس، یک بچه میمون کوچولوی بامزه به اسم زیرک بود.او توی همه ی کارها به خانم معلم کمک می کرد و کلاس را ساکت و مرتب نگه می داشت.

یک روز یک خرس قهوه ای از جای دوری به جنگل سبز آمد. او یک دختر داشت. اسم دخترش تپلک بود. تپلک دختر چاق و خنده رویی بود. خانم جغده، تپلک را کنارزیرک نشاند. زیرک که خودش لاغر و ریزه میزه بود، با دیدن هیکل چاق تپلک خنده اش گرفت و یواشکی زیر گوش تپلک گفت:« تو چقدر چاق و گنده ای! درست مثل یه بشکه ای، یه بشکه ای که حرکت می کنه!» تپلک چیزی نگفت و سرش را زیر انداخت و ساکت نشست. زنگ تفریح تمام بچه ها دور او جمع شدند.سیاه چشم که آهوی مهربانی بود، می خواست با او حرف بزند وبا او دوست شود؛ اما زیرک با صدای بلند به  تپلک خندید و گفت:«بچه ها نگاش کنید چه قدر چاق و خپله! مثل یه  بشکه می مونه!» بچه ها خندیدند و تپلک خجالت کشید و ناراحت شد.بعد  همه ی بچه ها از دور و بر تپلک کنار رفتند و او تنها گوشه ی حیاط ایستاد، چون کسی حاضرنبود با یک حیوان چاق و خپل که شکل بشکه بود ،دوست شود. وقتی مدرسه تعطیل شد، تپلک به خانه برگشت و با گریه  به مادرش گفت:« مامان من دیگه به  مدرسه نمیرم.میخوام توی خونه بمونم و تو کارهای خونه کمکت کنم. من این مدرسه و بچه های شیطون رو دوست ندارم.»

مامانش وقتی فهمید که زیرک و بقیه ی بچه ها تپلک را مسخره کرده اند، خیلی ناراحت شد. رفت  پیش  خانم جغده و ماجرا را برایش تعریف کرد. خانم جغده گفت:« شما تپلک را به مدرسه بیارید، من مشکلشو حل می کنم.» خانم خرسه تپلک  را به مدرسه آورد و خودش به خانه  برگشت. تپلک با ناراحتی کنار زیرک نشست و سرش را پایین انداخت. خانم جغد که متوجه شده بود زیرک بیشتر از همه ی بچه ها، تپلک  را مسخره می کند فکری کرد و نامه ای نوشت و به زیرک داد و گفت:« پسرم، این نامه را بخون و به من کمک کن تا بتونیم به بچه ها یاد بدیم که دیگه تپلک رو مسخره نکنن...»

زیرک به گوشه ای رفت و نشست و نامه را باز کرد و خواند.خانم جغد نوشته بود:« زیرک عزیز، به کمکت احتیاج دارم.حتماً تو هم فهمیدی که از دیروز که تپلک  به این مدرسه آمده، بچه ها آزارش داده اند و مسخره اش کرده اند؛ برای همین مدرسه را دوست ندارد. تو پسرزرنگی هستی و می توانی به بچه ها بگویی که قیافه ی یک شخص نمی تواند نشان دهنده ی اخلاق و شخصیت او باشد. اگر تپلک چاق است و هیکل درشتی دارد، اما در عوض بسیار مهربان و خوش اخلاق است. اگر تو به بچه ها یاد بدهی که با تپلک مهربان باشند، دیگر کسی او را اذیت نخواهد کرد و او هم مدرسه را دوست خواهد داشت. از تو به خاطر همکاری با خودم تشکر می کنم.معلم تو: خانم جغد»

زیرک نامه را چندین بار خواند و فکرکرد.فهمید  که خانم جغد متوجه شده که او تپلک را ناراحت کرده است. از خودش خجالت کشید وتصمیم گرفت دیگر کسی را مسخره نکند. همان روز رفتارش با تپلک عوض شد، با او دوست شد و دیگر او را مسخره نکرد. بقیه بچه های مدرسه هم از او یاد گرفتند که با تپلک مهربان باشند.چند روز گذشت. تپلک  به مدرسه علاقه مند شد و هر روز با خوشحالی به مدرسه می آمد. زیرک و بچه ها به او یاد می دادند تا ورزش کند، چون می خواستند به او کمک کنند تا لاغر شود.آخر سال تپلک کمی لاغر شده بود و دوستان زیادی هم داشت. حتماً شما هم فهمیدید که چرا تپلک به مدرسه علاقه مند شد،مگرنه؟ خانم جغده هم با خوشحالی به بچه ها درس می داد و خدا را شکر می کرد که همه ی شاگردانش بچه های خوب و حرف شنو و مهربانی هستند.

قصه ی ما به  سر رسید، کلاغه  به خونه ش نرسید.

.....................................................................

   


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات