فرشته ها
قصه کودک و نوجوان | فرشته ها      | www.100100.ir

من و دایی عباس به خیابان رفته بودیم که من ، یک خیابان پرنده فروشی دیدم . به دایی گفتم : « به دایی گفتم برای من دو تا پرنده کوچک می خرید » دایی پرسید : « می خواهی با آن چه کنی ؟ » گفتم : « می خواهم آن ها را در یک قفس کوچک و قشنگ نگه دارم . » دایی گفت : « در خانه حضرت علی (ع) مرغابی هایی بودند که آن ها را کسی به امام حسین (ع) هدیه داده بود . یک روز حضرت علی به دخترشان گفتند : این ها زبان ندارندکه وقتی گرسنه یا تشنه می شوند بتوانند چیزی بگویند یا از تو چیزی بخواهند . آن ها را رها کن تا از آن چه خدا روی زمین آفریده ، بخورند و آزاد باشند . » به پرنده های بیچاره نگاه کردم . به دایی گفتم : « دو تا پرنده برایم می خرید ؟ » دایی گفت : قفس هم می خواهی ؟ » گفتم : « نه ! می خواهم آن ها را آزاد کنم . » دایی گفت : « در روز تولد حضرت علی (ع) تو با آزاد کردن پرنده ها ، قشنگ ترین هدیه را به ایشان می دهی . » من و دایی دو تا پرنده خریدیم و آن ها را آزاد کردیم . پرنده ها پر زدند و به آسمان رفتند ، دور دور ، جایی نزدیک فرشته ها .

ماهی قرمز مغرور

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود .
 توی یک برکه بسیار زیبا دسته ای از ماهی ها و قورباغه ها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند ، توی کارها به هم کمک می کردند ، حتی اگر یک دشمن مثل مرغ ماهیخوار یا موجودات دیگری به برکه آنها نزدیک می شدند قورباغه های نگهبان خیلی سریع به همه خبر می دادند تا فرار کنند ، همه باهم خوب و مهربون بودند به جز یکی از ماهی ها .
 توی این برکه زیبا یک ماهی قرمز کوچولو که دمش سه تا باله بزرگ و زیبا داشت زندگی می کرد ، ماهی قرمز ما چون فکر می کرد با بقیه فرق داره و از همه زیباتره ، مدام توی برکه این طرف و آن طرف می رفت و به همه می گفت : ببینید باله های من توی آب چه قدر قشنگ میشه وقتی شنا می کنم ، می بینید من چه قدر از همه شما زیباترم ، هیچکدام از شماها به زیبایی من نیستید .
 خلاصه ماهی قرمز قصه ما هرجا می رفت فقط از خودش تعریف می کرد ، به خاطر همین هم بود که بقیه باهاش دوست نبودند و اون توی برکه به اون بزرگی تنهای تنها بود و هیچکس نبود تا باهاش بازی کنه .
 روزها همین طور می گذشت و می گذشت ، تا اینکه یک روز ، ماهی قرمز بر خلاف قانون برکه رفته بود روی آب تا به قورباغه های نگهبان باله هاش رو نشون بده ، ولی ناگهان یک مرغ ماهیخوار بدون اینکه ماهی قرمز بفهمه نشست کنار برکه و خیره شد به ماهی قرمز .
 قورباغه های نگهبان حسابی ترسیده بودند ، یکی از اونها خیلی سریع رفت توی آب و خودش رو به ماهی قرمز رسوند و آرام بهش گفت : ماهی گلی زود برو زیر آب الان ...
 اما قرمزی پرید وسط حرفش و گفت : چون من از تو زیباترم به من حسودی می کنی برای همین هم میخوای من برم زیر آب ، اما اشتباه می کنی من زیر آب نمی رم .
 برای همین چرخی زد و کمی آن طرف تر رفت ، غافل از اینکه مرغ ماهیخوار برای او چه نقشه ای کشیده .
 در همین هنگام ماهی قرمز به بالا پرید ، بالا پریدن همان و شکار مرغ ماهیخوار شدن همان .
  مرغ ماهیخوار ماهی قرمز مغرور را در یک چشم به هم زدن خورد و از آنجا پرواز کرد و رفت .

ماهی قرمز مغرور