قار ... قور ... قار  ... قور

امید کنار باغچه نشسته بود ،  دستش را روی دلش گذاشته بود  و ناله می کرد . خاله کلاغه از راه رسید . دور سر امید چرخید و چرخید و آهسته کنار امید روی زمین نشست . با چشم‌هایی که از زغال سیاه‌تر بود ، به امید خیره شد و گفت : « آهای ! ورپریده ! امروز دیگه چی شده ؟ »
 امید شکمش مالش داد و گفت: « دلم ، دلم بدجوری درد می‌کنه . تازه ، قور قور هم می‌کنه . »
 خاله کلاغه گفت : « قور قور می‌کنه ؟ مگه چی خوردی ؟ »
 امید با بی حوصلگی گفت : « هیچی خاله ، ولم کن ! »
 خاله کلاغه سری تکان داد و گفت : « حتماً چیز های گنده گنده خوردی ! درسته ؟ »
 امید گفت : « نه خاله . چه حرف ‌هایی می زنی ! زود باش از اینجا برو که حوصله‌ات رو ندارم . »
 خاله کلاغه می خواست پر بکشد و برود ، اما فضولی اجازه نمی داد . دلش می‌خواست سر در بیاورد که امید چی خورده که این طور بی قراری می‌کند و از درد به خود می پیچد . روی لبة حوض نشست و گفت: « راستش را بگو ! من می دانم که تو یک چیز گنده خوردی که دل درد گرفتی . ولی هر چی فکر می ‌کنم  ، نمی ‌فهمم .»
 بعد فکری کرد و گفت : « آهان ! حتماً یک گاو درسته قورت دادی ! درسته ؟ »
 امید در حالی که به خودش می ‌پیچید ، گفت : « عجب حرفی ! گاو ! نه خاله کلاغه . اگر شکم من به این بزرگی بود ، که خوب بود . »
 خاله کلاغه ناباورانه به او نگاه کرد و گفت : « پس … حتماً یک گوسفند خوردی ، با دنبه و کله پاچه و دل و جگرش . درسته ؟ »
 امید گفت : « نه . درست نیست . »
 خاله کلاغه منقارش را روی هم فشار داد و باز هم فکر کرد : « غلط نکنم ، یک بوقلمون کباب کردی و با سس خوردی ! درسته ؟ »
 امید گفت : « چه حرفا ! من کجا و بوقلمون کجا ؟ »
 خاله کلاغه ، نا امید نشد ، این بار گفت : « فهمیدم ! یک مرغ درسته ، با هفت تا تخم‌ مرغ آب ‌پز خوردی . درسته ! »
 امید که از دست سوال ‌های خاله کلاغه خسته شده بود ، گفت : « نه بابا . این‌ هایی که می‌گی نیست . اصلاً خودم می‌ گم . هندوانه خوردم … »
 خاله کلاغه میان حرف او پرید و گفت : « فهمیدم . یک هندوانه گنده را با پوستش خوردی . درسته ؟ »
 امید با ناراحتی گفت : « نه خیر ! با پوست نخوردم . »
 خاله کلاغه گفت : « ااه ! پس برای چی دلت درد گرفته ؟ »
 امید ، پوست و باقی مانده هندوانه را که گوشه حیاط بود ، نشان داد و گفت: « فکر می کنم با خوردن این تخمه‌ه… »
 خاله کلاغه به تخمه ‌های کوچولو اشاره کرد و گفت : « یعنی هر کی این چیز های کوچولو رو بخوره دل درد می‌ گیره ؟ من که باورم نمی ‌شه . »
 امید گفت : « مامانم همیشه می‌ گفت ، ولی ... »
 خاله کلاغه گفت : « خوب کاری کردی . بچه که نباید به حرف مادرش گوش بده . اصلاً مگه می ‌شه شکم کسی از خوردن چیزهای کوچولو درد بگیره ! دل ‌درد مال خوردن چیز های گنده گنده است . ببین من چه راحت می خورم و هیچ ‌طوری هم نمی‌ شم . »
 یک ساعت بعد امید و مادرش از درمانگاه برگشتند . امید با این که آمپول زده بود ، هنوز دل درد داشت . می‌ خواست بخوابد که از حیاط صدایی شنید . از پنجره نگاه کرد . خاله کلاغه را دید که یک وری شده بود و قار و قور می‌کرد . به طرفش دوید و گفت : « چیه خاله کلاغه ، دیگه قارقار نمی‌ کنی ! »
 خاله کلاغه ناله ‌ای کرد و گفت : « خدا الهی چی ‌کارت کنه . من همیشه قارقار می‌ کردم ، ولی تو شکم من رو به قورقور انداختی . »
 امید خندید . خاله کلاغه یک در میان می‌ گفت : « قار ... قور ... قار ... قور ...! »
  

شیر و آدمیزاد
قصه کودک و نوجوان | شیر و آدمیزاد | www.100100.ir

 

 یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود .
 یک روز شیر در میدان جنگل نشسته بود و بازی کردن بچه هایش را تماشا می کرد که ناگهان جمعی از میمون ها و شغال ها در حال فرار به آنجا رسیدند . شیر پرسید : « چه خبر است ؟ » گفتند : « هیچی ، یک آدمیزاد به طرف جنگل می آمد و ما ترسیدیم . »
 شیر با خود فکر کرد که لابد آدمیزاد یک حیوان خیلی بزرگ است و می دانست که خودش زورش به هر کسی می رسد . برای دلداری دادن به حیوانات جواب داد : « آدمیزاد که ترس ندارد . »
 گفتند : « بله ، درست است ، ترس ندارد ، یعنی ترس چیز بدی است ، ولی آخر شما تا حالا با آدم جماعت طرف نشده اید ، آدمیزاد خیلی وحشتناک است و زورش از همه بیشتر است . »
 شیر قهقه خندید و گفت : « خیالتان راحت باشد ، آدم که هیچی ، اگر غول هم باشد تا من اینجا هستم از هیچ چیز ترس نداشته باشید . »
 اما شیر هرگز از جنگل بیرون نیامده بود و هرگز در عمر خود آدم ندیده بود . فکر کرد اگر از میمون ها و شغال ها ببرسد آدم چییست به او می خندند و آبرویش می رود . حرفی نزد و با خود گفت فردا می روم آنقدر می گردم تا این آدمیزاد را پیدا کنم و لاشه اش را بیاورم اینجا بیندازم تا ترس حیوانات از میان برود . شیر فردا صبح تنهایی راه صحرا را پیش گرفت و آمد و آمد تا از دور یک فیل را دید . با خود گفت اینکه می گویند آدمیزاد وحشتناک است باید یک چنین چیزی باشد . حتماً این هیکل بزرگ آدمیزاد است .
 پیش رفت و به فیل گفت : « ببینم ، آدم تویی ؟ »
 فیل گفت : « نه بابا ، من فیلم ، من خودم از دست آدمیزاد به تنگ آمده ام . آدمیزاد می آید ما فیل ها را می گیرد روی پشت ما تخت می بندد و بر آن سوار می شود و با چکش توی سر ما می زند . بعد هم زنجیر به پای ما می بندد و یا دندان ما را می شکند و هزار جور بلا بر سرما می آورد . من کجا آدم کجا . »
 شیر گفت : « بسیار خوب ، خودم می دانستم ولی می خواستم ببینم یک وقت خیال به سرت نزند که اسم آدم روی خودت بگذاری . »
 فیل گفت : « اختیار دارید جناب شیر ، ما غلط می کنیم که اسم آدم روی خودمان بگذاریم . »
 شیر گفت : « خیلی خوب ، پر حرفی نکن برو پی کارت .» و همچنان رفت تا رسید به یک شتر قوی هیکل و گفت ممکن است آدم این باشد . او را صدا زد و گفت : « صبر کن ببینم ، تو آدمی ؟ »
 شتر گفت : خدا نکند که من مثل آدم باشم . من شترم ، خار می خورم و بار می برم و خودم اسیر و ذلیل دست آدمها هستم . اینها می آیند صد من بار روی دوشم می گذارند و تشنه و گرسنه توی بیابان های بی آب و علف می گردانند بعد هم دست و پای ما را می بندند که فرار نکنیم . آدمیزاد شیر ما را می خورد ، پشم ما را می چیند و با آن عبا و قبا درست از جان ما هم بر نمی دارد ، حتی گوشت ما را هم می خورد . »
 شیر گفت : « بسیار خوب ، من خودم می دانستم . می خواستم ببینم یک وقت هوس نکنی اسم آدم روی خودت بگذاری و میمون ها و شغال ها را بترسانی . »
 شتر گفت : « ما غلط می کنیم . من آزارم به هیچ کس نمی رسد و اگر یک میمون یا شغال هم افسارم را بکشد همراهش می روم . من حیوان زحمت کشی هستم و ...»
 شیر گفت : « خیلی خوب ، پر حرفی نکن برو پی کارت .» و همچنان رفت تا رسید به یک گاو . با خود گفت این حیوان با این شاخ هایش حتماً آدمیزاد است . پیش رفت و از او پرسید : « تو از خانواده آدمیزادی ؟ »
 گاو گفت : « نخیر قربان ، آدم که شاخ ندارد . من گاوم که از دست آدمیزاد دارم بیچاره می شوم و نمی دانم شکایت به کجا برم . آدمیزاد ماها را می گیرد ، شبها در طویله می بندد و روزها به کشتزار می برد و ما مجبوریم زمین شخم کنیم و گندم خرد کنیم و چرخ دکان عصاری را بچرخانیم آن وقت شیر هم بدهیم و آخرش هم ما را می کشند و گوشت ما را می خورند . »
 شیر گفت : « بله ، خودم ، می دانستم . گفتم یک وقت هوس نکنی اسم آدم روی خودت بگذاری و حیوانات کوچکتر را بترسانی ، این میمون ها و شغال ها سواد ندارند و از آدم می ترسند . »
 گاو گفت : « نه خیر قربان ، موضوع این است که من با این شاخ ... »
 شیر گفت : « خیلی خوب ، پر حرفی نکن برو پی کارت . »
 شیر با خود گفت : « پس معلوم شد آدمیزاد شاخ ندارد و تا اینجا یک چیزی بر معلوماتمان افزوده شد . » و همچنان رفت تا رسید به یک خر که داشت چهار نعل توی بیابان می دوید و فریاد می کشید . شیر با خود گفت این حیوان با این صدای نکره اش و با این دویدن و شادی کردنش حتماً همان چیزی است که من دنبالش می گردم . خر را صدا زد و گفت :« آهای ، ببینم ، تویی که می گویند آدم شده ای ؟ »
 خر گفت : « نه والله ، من آدم بشو نیستم . من خودم بیچاره شده آدمیزاد هستم . و هم اینک از دست آدمها فرار کرده ام . آنها خیلی وحشتناکند و همینکه دستشان به یک حیوان بند شد دیگر او را آسوده نمی گذارند . آنها ما را می گیرند بار بر پشت ما می گذارند . آنها ما را می گیرند دراز گوش و مسخره هم می کنند و می گویند تا خر هست پیاده نباید رفت . آدم ها آنقدر بی رحم و مردم آزارند که حتی شاعر خودشان هم گفته :
 
 گاوان و خران باردار
 به ز آدمیان مردم آزار
 
 شیر گفت : « بسیار خوب ، خودم می دانستم که تو درازگوشی اما من دارم می روم ببینم آدم ها حرف حسابی شان چیست ؟ »
 خر گفت : « ولی قربان ، باید مواظب خودتان ... »
 شیر گفت : « خیلی خوب ، پر حرفی نکن برو پی کارت . من می دانم که چکار باید بکنم . »
 اما شیر فکر می کرد خیلی عجیب است این آدمیزاد که همه از او حساب می برند ، یعنی دیگر حیوانی بزرگتر از فیل و شتر و گاو و خر هم هست ؟ قدری پیش رفت و رسید به یک اسب که به درختی بسته شده بود و داشت از توبره جو می خورد . شیر پیش رفت و گفت : « تو کی هستی ؟ من دنبال آدم می گردم . »
 اسب گفت : « هیس ، آهسته تر حرف بزن که آدم می شنود . آدم خیلی خطرناک است ، فقط شاید تو بتوانی انتقام ما را از آدمها بگیری . آدمها ما را می گیرند افسار و دهنه می زنند و ما را به جنگ می برند ، به شکار می برند ، سوارمان می شوند و به دوندگی وا می دارند و پدرمان را در می آورند . ببین چه جوری مرا به این درخت بسته اند .»
 شیر گفت : « تقصیر خودت است ، دندان داری افسارت را پاره کن و برو ، صحرا به این بزرگی ، جنگل به آن بزرگی . »
 اسب گفت : « بله ، صحیح است ، چه عرض کنم ، در صحرا و جنگل هم شیر و گرگ و پلنگ حرف زدی ، حیف که کار مهمتری دارم وگرنه می دانستم با تو چه کنم ، ولی امروز می خواهم انتقام همه حیوانات را از آدمیزاد بگیرم . »
 شیر قدری دیگر راه رفت و رسید به یک مزرعه و دید مردی دارد چوب های درخت را بهم می بندد و یک پسر بچه هم به او کمک می کند و شاخه ها را دسته بندی می کند .
 شیر با خود گفت : ظاهراً این بی بته ها هم آدمیزاد نیستند ولی حالا پرسیدنش ضرری ندارد . پرسش کلید دانش است . پیش رفت و از مرد کارگر پرسید : « آدمیزاد تویی ؟ »
 مرد کارگر ترسید و گفت : « بله خودمم جناب آقای شیر ، من همیشه احوال سلامتی شما را از همه می پرسم . »
 شیر گفت : « خیلی خوب ، ولی من آمده ام ببینم تویی که حیوانات را اذیت می کنی و همه از تو می ترسند ؟ »
 مرد گفت : « اختیار دارید جناب آقای شیر ، من و اذیت ؟ کسی همچو حرفی به شما زده ؟ اگر کسی از ما بترسد خودش ترسو است وگرنه من خودم چاکر همه حیوانات هم هستم . من برای آنها خدمت می کنم ، اصلا کار ما خدمتگزاری است منتها مردم بی انصافند و قدر آدم را نمی دانند . شما چرا باید حرف مردم را باور کنید ، از شما خیلی بعید است ، شما سرور همه هستید و باید خیلی هوشیار باشید .»
 شیر گفت : « من دیدم فیل و گاو و خر و شتر و اسب همه از دست تو شکایت دارند ، میمونها و شغالها از تو می ترسند و همه می گویند آدمیزاد ما را بیچاره کرده .» مرد گفت : « به جان عزیز خودتان باور کنید که خلاف به عرض شما رسانده اند . همان فیل با اینکه حیوان تنه گنده بی خاصیتی است باید شرمنده محبت من باشد . ما این حیوان وحشی بیابانی را به شهر
 می آوریم و با مردم آشنا می کنیم ، به او علف می دهیم ، او را در باغ وحش پذیرایی می کنیم . همان شتر را ما نگاهداری می کنیم ، خوراک می دهیم ، برایش خانه درست می کنیم . چه فایده دارد که پشمش بلند شود ، ما با پشم شتر برای برهنگان لباس تهیه می کنیم . اسب را ما زین و لگام زرین و سیمین برایش می سازیم و مثل عروس زینت می کنیم . بعد هم ما زورکی از کسی کار نمی کشیم . گاو و خر را می بریم توی بیابان ول می کنیم ولی خودشان راست می آیند می روند توی طویله . آخر اگر کسی راضی نباشد خودش چرا بر می گردد؟ شما حرف آنها را در تنهایی شنیده اید و می گویند کسی که تنها پیش قاضی برود خوشحال می شود . آنها که حالا اینجا نیستند ولی اگر می خواهید یک اسب اینجا هست بیاورم آزادش کنم اگر حاضر شد به جنگل برود هر چه شما بگویید درست است . ملاحظه بفرمایید ما هیچ وقت روی شیر و پلنگ بار نمی گذاریم . چونکه خودشان راضی نیستند . ما زوری نداریم که به کسی بگوییم ، اصلا شما می توانید باور کنید که من با این تن ضعیف بتوانم فیل را اذیت کنم ؟ من که به یک مشت او هم بند نیستم . »
 شیر گفت : « بله ، مثل اینکه حرف های خوبی بلدی بزنی . »
 مرد گفت : « حرف خوب که دلیل نیست ولی ما کارهایمان خوب است . باور کنید هر کاری که از دستمان برآید برای مردم می کنیم . حتی درست همین امروز به فکر افتاده بودم که بیایم خدمت شما و پیشنهاد کنم که برای شما یک خانه بسازم ، آخر شما سرور حیوانات هستید و خیلی حق به گردن ما دارید .»
 شیر پرسید : « خانه چطور چیزیست ؟ »
 مرد گفت : « اگر اجازه می دهید همین الان درست می کنم تا ملاحظه بفرمایید که ما مردم چقدر مردم خوش قلبی هستیم . شما چند دقیقه زیر سایه درخت استراحت بفرمایید . » مرد شاگردش را صدا زد و گفت : پسر آن تخته ها و آن چکش و میخ را بیاور .
 پسرک اسباب نجاری را حاضر کرد و مرد فوری یک قفس بزرگ سرهم کرد و به شیر گفت : « بفرمایید . این یک خانه است . فایده اش این است که اگر بخواهید هیچ کس مزاحم شما نشود می روید توی آن و درش را می بندید و راحت می خوابید . یا بچه هایتان را در آن نگهداری می کنید و وقتی در این خانه هستید باران روی سرتان نمی ریزد و آفتاب روی سرتان نمی تابد و اگر یک سنگ از کوه بیفتد روی شما نمی غلطد و اگر باد بیاید و یک درخت بشکند روی سقف خانه ها زندگی می کنیم و برای شما که سالار و سرور حیوانات هستید داشتن خانه خیلی واجب است . البته همه جور خانه می شود ساخت ، کوچک و بزرگ . حالا بفرمایید توی خانه ببینم درست اندازه شما هست ؟ »
 شیر هر چه فکر کرد دید آدمیزاد به نظرش چیز وحشتناکی نیست و خیلی هم مهربان است . این بود که بی ترس و واهمه رفت توی قفس و مرد نجار فوری در قفس را بست و گفت « تشریف داشته باشید تا هنر آدمیزاد را به شما نشان بدهم . » مرد آهسته به شاگردش دستور داد « پشت دیوار قدری آتش روشن کن و آفتابه را بیاور . » بعد خودش آمد پای قفس و با شیر صحبت کرد و گفت : « بله . اینکه می گویند آدمیزاد فلان است و بهمان است مال این است که هیکل آدمیزاد خیلی نازک نارنجی است اما مغز آدمیزاد بهتر از همه حیوانات کار می کند . شما آدمیزاد را خیلی دست کم گرفته اید که از توی جنگل راه می افتید می آیید پوست از کله اش بکند ، آدمیزاد صد جور چیزها اختراع کرده که برای خودش فایده دارد و برای بدخواهش ضرر دارد . البته ما چنگ و دندان شما خیلی خطرناکتر است و اگر همه حیوانات از ما می ترسند برای همین چیزهاست . حالا من با یک آفتابه کوچک بی قابلیت چنان بلایی بر سرت بیاورم که تا عمر داری فراموش نکنی و دیگر درصدد انتقام جویی برنیایی .» بعد صدایش را بلند کرد و گفت : « پسر ، آفتابه را بیار . »
 
 مرد آفتابه آب جوش را گرفت و بالای سر قفس شروع کرد به ریختن آب جوش روی سر و تن شیر . 
 شیر فریاد می کرد و برای نجات خود تلاش می کرد ولی هر چه زور می زد صندوق محکم بود . عاقبت بعد از اینکه همه جای بدن شیر از آب جوش سوخت و پوستش تاول زد و کار به جان رسید گفت : « بله ، من می توانم تو را در این قفس نگاه دارم ، می توانم تو را نفله کنم ، می توانم پوست از تنت بکنم اما نمی کنم تا به جنگل خبر ببری و حیوانات نخواسته باشند با آدم ها زور آزمایی کنند . خودم هم برایت در قفس را باز می کنم ، اما اگر قصد بدجنسی داشته باشی صدجور دیگر هم اسباب دارم که از آفتابه بدتر است و آن وقت دیگر خونت به گردن خودت است .
 مرد در قفس را باز کرد و شیر از ترسش پا به فرار گذاشت و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد . رفت توی جنگل و از سوزش تن و بدنش ناله می کرد . دو سه تا شیر که در جنگل بودند او را دیدند و پرسیدند : « چه شده ، چرا اینطور شدی ؟ »
 شیر قصه را تعریف کرد و گفت : « اینها همه از دست آدمیزاد به سرم آمد .» شیر ها گفتند : « تو بیخود با آدمیزاد حرف زدی و از او فریب خوردی . بایستی از او انتقام بگیریم . آدمیزاد تو را تنها گیر آورده ، با دشمن نباید تنها روبرو شد ، اگر با هم بودیم اینطور نمی شد .
 گفت : « پس برویم .»
 سه شیر تازه نفس جلو و شیر سوخته از دنبال دوان دوان آمدند تا به مزرعه رسیدند . مرد نجار خودش به خانه رفته بود و شاگردش مشغول جمع کردن ابزار کار بود که شیرها سر رسیدند . پسرک موضوع را فهمید و دید وضع خطرناک است . فوری از یک درخت بالا رفت و روی شاخه درخت نشست .
 شیرها وقتی پای درخت رسیدند گفتند حالا چکنیم . شیر سوخته گفت : « من که از آدم می ترسم . من پای درخت می ایستم شماها پا بر دوش من بگذارید ، روی هم سوار شوید و او را بکشید پایین تا با هم به حسابش برسیم .»
 گفتند : « یا الله » . شیر سوخته پای درخت ایستاد و شیرهای دیگر روی سرهم سوار شدند و درخت کوتاه بود . شاگرد نجار دید نزدیک است که شیرها به او برسند و هیچ راه فراری ندارد . ناگهان فکری به خاطرش رسید و به یاد حرف استادش افتاد و فریاد کرد : « پسر ، آفتابه را بیار . »
 شیرها دنبال او دویدند و گفتند : « چرا در رفتی ؟ نزدیک بود بگیریمش . »
 شیر گفت : چیزی که من می دانم شما نمی دانید . من تمام اسرار آدمیزاد را می دانم و همینکه گفت « آفتابه را بیار » دیگر کار تمام است . این بدبختی هم که بر سر من آمد مال این بود که ما نمی توانیم آفتابه بسازیم . آدم ها داناتر از ما هستند و کسی که داناتر است به هر حال زورش بیشتر است .