یك مرد چوپان

توی صحرا بود

نی لبك می زد

وقتی تنها بود

 

آسمان آبی

صحرا پرچمن

گوسفندها آزاد

تو دشت و دمن

 

دشت پراز گل

نغمه ی بلبل

نسیم آرام

با بوی سنبل

 

پروانه ی شاد

روی گلها بود

آب جو روان

توی صحرا بود

 

سگش می دوید

این سو و آن سو

دنبال چی بود؟

یك بز ترسو؟

 

آن مرد چوپان

درخواب و رویا

گرگی را می دید

خیلی بی پروا

 

ناگهان داد زد:

آی مردم ده

كمكم كنید

گرگ آمده

 

مردم روستا

با سرو صدا

همه دویدند

به سوی صحرا

 

وقتی رسیدند

به میان دشت

گله می چرید

تو صحرا می گشت

 

آن مرد چوپان

حالا بود بیدار

فكر كرد كاراو

بوده خنده دار

 

مردم كه گرگی

 آنجا   ندیدند

از این كاراو

خیلی رنجیدند

 

با اوقات تلخ

رفتنداز آنجا

چوپان تنها ماند

باز توی صحرا

 

 

مدتی گذشت

چوپان همچنان

میرفت به دشت

با گوسفندان

 

بازهم یك روزی

رفت تو فكر گرگ

دادكشید آهای

یك گرگ بزرگ

 

مردم روستا

بازهم دویدند

مثل آن دفعه

گرگی ندیدند

 

برگشتند به ده

باخشم و كینه

غافل از اینكه

گرگ در كمینه

 

چوپان تنهایی

ماند توی صحرا

مثل همیشه

شاد و بی پروا

 

اما همان روز

نزدیك غروب

آمد گرگی با

فتنه و آشوب

 

گوسفندها همه:

بع و بع و بع

بزها و میشها:

مع و مع ومع

 

این طرف بدو

آن طرف بدو

عده ای عقب

عده ای جلو

 

چوپان تا شنید

این سروصدا

دوید و آمد

به سوی آنها

 

دید گرگ وحشی

می دود هرسو

می كند شكار

گوسفندان او

 

سگ گله اش

خیلی واق واق كرد

اما گرگ اورا

زد و چلاق كرد

 

چوپان داد می زد:

آی مردم ده

بیایید اینجا

گرگ آمده

 

كمكم كنید

گرگ را بزنید

وحشی خونخوار

گله را درید

 

اما این دفعه

مردم روستا

نگاه نكردند

به سوی صحرا

 

همگی گفتند:

بازهم این چوپان

شوخی می كند

با روستاییان

 

تنها ماند چوپان

بی یاور و یار

گرگ هم كرد شكار

بز و گوسفندان

 

چندتایی را خورد

چندتا را درید

بعد هم به سوی

لانه اش دوید

 

آن مرد چوپان

خسته و تنها

رفت به سوی ده

از توی صحرا

 

مردم كه دیدند

حال زار او

كردند یك مثل

این كار او

 

هركسی چندبار

دروغ بگوید

اگر پس از آن

راست هم بگوید،

 

همه می گویند

او مثل چوپان

دروغ می گوید

گوش نكن به آن