یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود

 در یک روستای سرسبز ، مردی زندگی می کرد که خروس قرمز و کوچکی داشت .

وقتی شب فرا می رسید ، مرد خروس را می گرفت و در خانه مرغ هایش می گذاشت

 تا از چنگ روباه مکار در امان باشد .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/9451.jpg

 

مرد گفت :

" آآآآآآآآآه ، چقدر خسته ام .

بهتره امشب خوابی طولانی داشته باشم . "

سپس به تخت خوابش رفت و خوابید .

فردای آن روز ، خروس قرمز  و کوچک خیلی زود از خواب بیدار شد

از خانه مرغ ها به بیرون پرید و بر روی نرده ای کنار اتاق خواب مرد نشست .

 بالی به هم زد ، سینه اش را جلو آورد ، چشم هایش را بست و با تمام قدرت خواند :

" قوقولی قوقو - قوقولی قوقووووووو "

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/98746512.jpg

 

مرد با صدای بلند خروس بیدار شده بود با عصبانیت به خروس گفت :

" از این جا برو ای خروس بی محل "

خروس وقتی عصبانیت مرد را دید تا می توانست تند تند از آن محل دور شد .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/87465.jpg

 

مرد که از خواب بیدار شده بود و دیگر خوابش نمی برد به خودش گفت :

" بهتر است به مزرعه ام بروم و آن جا کشاورزی کنم

امان از دست این خروس ، بیشتر از این نمی توانم بخوابم "

بیلش را برداشت و به طرف مزرعه به راه افتاد .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/7845.jpg

 

شب بعد مرد خروس را در خانه ی خوک ها گذاشت .

با خود گفت :

" خیلی خسته ام ، یک خواب طولانی خستگی من را برطرف می کند . "

خروس باز هم صبح خیلی زود از خواب بیدار شد .

از خانه ی خوکها به بیرون پرید و روی نرده کنار خانه ی مرد نشست .

بالی به هم زد ، چشم هایش را بست و با صدای بلندی شروع به خواندن کرد .

"قوقولی قوقوووووووو - قوقولی قوقووووووووو "

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/74655.jpg

 

مرد باز هم با صدای خروس از خواب بیدار شد و با عصبانیت فریاد زد :

" از این جا برو ای خروس بی محل

من از دست تو خواب راحتی ندارم . "

خروس هم که خیلی ترسیده بود با قدرت هر چه تمام تر فرار کرد .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/78456.jpg

 

مرد به تخت خواب رفت ، اما هر کاری کرد خوابش نبرد .

تصمیم گرفت که به مزرعه برود و کشاورزی کند . علف های هرز را هرس کند . توت فرنگی ها را بچیند .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/87945.jpg

 

 شب بعد خروس را در انبار علوفه گذاشت .

با خودش گفت :

" خیلی خسته ام ، امشب دیگر با خیال راحت تا صبح می خوابم و از خروس بدصدا هم خبری نیست "

باز هم صبح خیلی زود خروس از خواب بیدار شد و از پنجره انبار به بیرون پرید .

روی نرده کنار خانه مرد نشست ، بالی به هم زد ، چشم هایش را بست و شروع به خواندن کرد :

" قوقولی قوقوووووووو - قوقولی قوقوووووووو "

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/745212.jpg

 

مرد که اینبار خیلی عصبانی تر از قبل شده بود تصمیم گرفت خروس را بفروشد .

صبح زود خروس را به بازار برد و به کشاورزی دیگر که مرغ و خروس زیادی داشت فروخت .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/9854.jpg

 

آن شب مرد با خیال راحت تا ظهر فردا خوابید و دیگر خروسی نبود که او را صبح زود از خواب بیدار کند .

فردا و پس فردا و ... مرد آرام تا ظهر خوابید و خوابید .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/874521.jpg

 

مرد دیگر سراغ مزرعه اش نمی رفت . علف های هرز تمام مزرعه را فرا گرفته بودند .

آن سال مزرعه محصول خوبی نداد و مرد به خاطر خوابیدنش هیچ سودی نبرد .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/4541.jpg

 

در عوض مرد کشاورز  که خروس را خریده بود

 با خروس قرمز کوچک صاحب جوجه و مرغ های زیادی شده بود .

http://bandarstudents.persiangig.com/document/dastan/khoroos/84545.jpg