www.bandarstudents.blogfa.com

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

روزی روزگاری در یک روستای سرسبز ، پسری بود که هر روز گوسفندان را برای چرا به بیرون از روستا می برد و از آن ها نگهداری می کرد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

یک روز که پسرک حوصله اش حسابی سر رفته بود ، تصمیم گرفت که برای سرگرم شدن خودش به سمت روستا بدود و فریاد بزند : " آی گرگ ، آی گرگ ، کمک ، کمک " و با کشاورزانی که در مزرعه های اطراف روستا مشغول کشاورزی بودند ، شوخی کند .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

همه ی کشارزان وقتی صدای پسرک را شنیدند کارهایشان را رها کردند و به سمت گله دویدند . اما وقتی به گله رسیدند پسرک را دیدند که قاه قاه می خندد زیرا اصلا هیچ گرگی وجود نداشت .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

کشاورزان گفتند : "ای پسرک ، این کار تو فقط دروغگویی است و اصلا هم خنده دار نیست . " پسرک گفت : " این فقط یک شوخی بود . " و باز هم قاه قاه می خندید . کشاورزان که عصبانی شده بودند به سمت زمین هایشان به راه افتادند .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

چند روز بعد وقتی پسرک از مادرش خداحافظی کرد و به سمت چراگاه به راه افتاد با خودش گفت : " امروز هم مثل روز قبل باید اهل روستا را بترسانم و فریاد بزنم : گرگ گرگ کمک کمک ."

 

www.bandarstudents.blogfa.com

وقتی پسرک باز فریاد زد : آی گرگ ، گرگ به گله حمله کرده ، کمک کمک ، همه ی کشاورزان برای کمک به او کارشان را رها کردند و به سمت چراگاه رسیدند ولی باز هم پسرک داشت بلند بلند می خندید زیرا هیچ گرگی به گله حمله نکرده بود .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

یکی از کشاورزان جلو آمد و گفت : " ای پسر دروغگو ، با این حرف های دروغت دیگر نه من و نه هیچ کس دیگر حرف هایت را باور نمی کند . این اتفاقی که افتاده اصلا هم خنده دار نیست . بهتر است دست از این کارهایت برداری . "

 

www.bandarstudents.blogfa.com

از قضا روزی گرگی به گله حمله کرد و گوسفندان را یکی یکی درید . پسرک با تمام قدرت به سمت روستا دوید و فریاد می زد : آی گرگ گرگ ، گرگ به گله حمله کرده ، کمک کمک ، این دفعه واقعا گرگ حمله کرده ، حرف من را باور کنید ، آی کمک کمک "

 

www.bandarstudents.blogfa.com

کشاورزان صدای او را شنیدند ولی فکر کردند که پسرک باز هم دروغ می گوید . بنابراین هیچ کس این بار به حرف ها و فریاد های پسرک توجهی نکرد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

پسرک وقتی فهمید که هیچ کس به او اهمیتی نمی دهد به کشاورزان گفت : " من معذرت می خواهم ، من اشتباه کردم که به شما دروغ گفتم ، قول می دهم که همیشه حرف های راست و درست بزنم . " او از رفتار قبل خودش ناراحت بود و از همه ی کشاورزان معذرت خواهی کرد .

 

www.bandarstudents.blogfa.com

کشاورزان دست از کار کشیدند و گفتند : " وقتی تو چندین بار به ما دروغ گفته ای چطور ما حرف هایت را باور کنیم . اگر قول بدهی که پسر راستگویی باشی همیشه به تو کمک خواهیم کرد . "

 

www.bandarstudents.blogfa.com

کشاورزان با شتاب خود را به چراگاه رساندند . گرگ خیلی از گوسفندان را دریده بود . آن ها بقیه گوسفندان را از دست گرگ ناقلا نجات دادند . پسرک وقتی دید که تعدادی از گوسفند ها هنوز سالم هستند خیلی خوش حال شد و قول داد که دیگر همیشه حرف هایش راست باشد .